اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد چندربهان

چندربهان . [ چ ِ دِ ب َ ] (اِخ ) زناردار. از سکنه ٔ اکبرآباد بود و «برهمن » تخلص میکرد. از وارستگی خالی نبود در سر کار داراشکوه عنوان منشی گری داشت و به دست آویز چرب زبانی بدولت همزبانی رسیده بود، نظم و نثرش پسند خاطر شاهزاده می افتاد. از تصنیفاتش نسخه ٔ «چارچمن » بر مطلب نویسی و سادگی عبارت وی گواهی میدهد و قماش نظمش نیزپوشیده نیست . عجب که شاهزاده با آن همه مستعدان ، خاطر بسخن ساده اش پیوسته بود. نوبتی شاهزاده را یکی ازابیاتش بغایت مطبوع افتاد. روزی در عین غسلخانه که مجمع مستعدان هفت اقلیم بود بعرض صاحبقران ثانی رساندند که چندربهان منشی را طرفه شعریست پادشاه اگر حکم شود بحضور آمده بخواند. پادشاه به احضارش حکم نمود چون حاضر شد، فرمود که در این ایام شعری که بابا از تو پسند کرده است ، بخوان چندربهان این بیت بخواند:
مرا دلیست بکفر آشنا که چندین بار
بکعبه بردم و بازش برهمن آوردم .
پادشاه دین دار از این سخن برآشفت آستینها برمالید و گفت : که میتواند جواب این کافر رساند. از امرای عظام افضل خان که بحاضر جوابی موصوف بود پیش آمد و گفت : اگر حکم شود شعر استاد راجواب گویم . پادشاه اشارت کرد افضل خان این شعر حضرت شیخ را بخواند:
خر عیسی اگر بمکه رود
چون بیاید هنوز خر باشد.
پادشاه بشگفت و افضل خان را انعام ها فرمود و شاهزاده را منع کرد که بار دیگر چنین مزخرفات را به حضور نیاورد و چندربهان را از غسلخانه بیرون کردند. وی بعد از قتل داراشکوه ترک خدمت کرد و بشهر بنارس رفت و در آنجا براه و رسم خویش مشغول بود تا آنکه فی شهور سنه ٔ الف و ثلث و سبعین در آتشکده ٔ فنا خاکستر گردید، این غزل از اوست :
کنم ز ساده دلی بند دیده ٔ مژگان را
بمشت خس نتوان بست راه طوفان را
جگرفشان شده ام باز جای آن دارد
که لاله زار کنم دامن و گریبان را
همیشه زلف تو را اضطراب در کار است
چگونه جمع کند خاطر پریشان را
شبی خیال تو آمد بخواب و آسودیم
دگر ز هم نگشادیم چشم گریان را
برهمن از تو سخن بی دلیل میخواهم
که اعتبار نباشد دلیل و برهان را.

(تذکره ٔ مرآةالخیال ص 139).


واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
هیچ واژه ای همانند واژه مورد نظر شما پیدا نشد.
نظرهای کاربران

تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید