آلما

آلما. ا. در بنیان، کلمهٌ عربیِ عالِمَه (بر اصل علم و مؤنثِ عالِم) می باشد که در زبان انگلیسی به alma تبدیل شده است؛ در این زبان، این واژه بصورت های almah و alme نیز املاء می گردد. آلما به یک دختر رقصنده (رقّاص) مصری گفته می شود، چه که او در اصول رقصیدن و موسیقی تعلیم داده شده است. واژهٌ آلما در مورد هر یک از گروه های دختران خواننده و رقاص مصری که در جشن ها برای ایجاد سرگرمی شرکت نموده و نقش عزاداران را ایفاء می نمایند نیز بکار می رود.

ب. در بنیان، کلمهٌ لاتینی Alma است که به معنی او، یا چیزی، که غذا می دهد می باشد. این کلمه در عبارتِ Alma Mater (آلما مَتِر) نتنها معنی آلما را تشدید می نماید (مَتِر به معنی مادر است)، بلکه به مدرسه و یا دانشگاه قبلی انسان نیز گفته می شود. در زبان لا تین، Alma Mater معنی لُغویٍ مادر بخشنده را دارد و لقب بعضی الهه های باستانی رومی بوده است، بخصوص کوبله (Cybele) و سِرس (Ceres) که همان دیمیتر (Demeter) یونان باستان می باشد.

آلما، در بنیان کلمه ترکی بوده و به معنی سیب می باشد.
واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
27 مورد، زمان جستجو: 0.19 ثانیه
واژهمعنی
الماء الماء. [ اِ ] (ع مص ) پنهان بردن چیزی را. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). پنهان بردن دزد چیزی را. (از اقرب الموارد). || منکر شدن حق کسی ...
المع المع. [ اَ م َ ] (ع ص ) مرد زیرک و تیزخاطر، المعی مثله . (منتهی الارب ). کسی که رای او همیشه بر صواب باشد و در فکر او خطا نیفتد و ناپرسیده از...
علماء علماء. [ ع ُ ل َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ عَلیم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || ج ِ عالِم . (متن اللغة) (ناظم الاطباء) : حسنک امام بود صادق را ب...
علماء علماء. [ ع َ ] (ع ص ) مؤنث أعلم . زن کفیده لب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سلنج . زنی که مبتلی به لب شکری بود. (ناظم الاطباء). || ...
عالماً عالماً. [ ل ِ مَن ْ] (ع ق ) از روی علم . از روی دانش . با علم و اطلاع .
حی الماء حی الماء. [ ح َی ْ یُل ْ ] (ع ، اِ مرکب ) (اصطلاح کیمیا) جیوه . سیماب . زیبق . رجوع به سیماب شود.
صب الماء صب الماء. [ ص َب ْ بُل ْ ] (اِخ ) آبریزگان : هفت سال قحط افتاده در عهد او [ فیروزبن یزدجرد ] و باران نیامد تا خدای عز و جل رحمت کرد و باران ...
فرس الماء فرس الماء. [ ف َ رَ سُل ْ ] (ع اِ مرکب ) اسب آبی . رجوع به فرس البحر و اسب آبی شود.
زیت الماء زیت الماء. [ زَ تُل ْ ] (ع اِ مرکب ) زیتون الماء. زیتون نارسیده که آنرا در آب نمک گذارند. (از دزی ج 1 صص 616 - 617). رجوع به زیتون الماء شود.
عدس الماء عدس الماء. [ ع َ دَ سُل ْ ] (ع اِ مرکب ) پر سیاوشان . (بحرالجواهر). برخی گویند چیزی است از قبیل خزه که در آبهای راکد حوضها وغیره روید و ثمری ...
۱ ۲ ۳
۲۷ مورد، صفحه ۱ از ۳
نظرهای کاربران
نسیم
۱۴ دی ۱۳۸۸ ۱۱:۲۱
0
0

ghelii esme ghashangiiye

Alma_A
۱۷ اسفند ۱۳۹۰ ۱۷:۴۲
0
0

عاشق اسم آلما هستم و از اسمم لذت میبرم.

میلاد
۱۸ آذر ۱۳۹۴ ۱۶:۴۸
0
0

اسمه بسیار قشنگیه

ناشناس
۱۸ آذر ۱۳۹۴ ۱۶:۵۰
0
0

خیییییییییییییییییلی زیباست


تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید