صاحب بن عباد

صاحب بن عباد. [ ح ِ ب ِب ْ ن ِ ع َب ْ با ] (اِخ ) نام وی اسماعیل ، مکنی به ابی القاسم و ملقب به صاحب و کافی الکفاة. ابن خلکان گوید: او نخستین کس است از وزراء که لقب صاحب گرفت بدان سبب که مصاحب ابوالفضل بن العمید بود و او را صاحب ِ ابن عمید میگفتند و چون به وزارت رسید این لقب بر او بماند. صابی در کتاب التاجی گوید: صاحب را از آنجهت بدین لقب خواندند که از کودکی همنشین مؤیدالدولةبن بویه بود و او وی را صاحب نامید و از کودکی بدین لقب مشهور بود. سپس هرکه پس ازاو به وزارت رسید به صاحب ملقب شد. اما لقب کافی الکفاة را گویا مؤیدالدوله بسبب لیاقتی که در روزگار کتابت از وی مشاهده کرد بدو داده است ، ولی در این شعرکه صاحب خود در مدح فخرالدوله سروده است اشارتی است که وی لقب کافی الکفاة را از طرف فخرالدوله یافته :
تأنق فیه عبده و ابن عبده
و غرس ایادیه و کافی کفاته .
وی از خاندانی ایرانی است و مورخین او را دیلمی و از طالقان دانسته اند و نام پدران وی چنین ضبط شده : اسماعیل بن عبادبن عباس بن عبادبن احمدبن ادریس ، لیکن در دو بیتی که یاقوت در معجم الادباء در مدح و ذم وی آورده است بجای عباددوم عبداﷲ ذکر شده . رستمی در مدح وی گوید:
یهنی ابن عبادبن عباس بن عبَ
َد اﷲ نعمی بالکرامة تردف .
و سلامی در نکوهش وی سراید:
یا ابن عبادبن عبا-
س بن عبداﷲ حرها.
پدران صاحب نیز از کُتّاب و ادباء عصر خویش بوده اند. یاقوت گوید (معجم الادباء ج 2 ص 274): پدر وی عباد، ابوالحسن کنیت داشت و از اهل علم و فضل بود. از ابی خلیفه فضل بن خباب و دیگر بغدادیان و اصفهانیان و مردم ری سماع داشت و کتابی نیکو در احکام قرآن تصنیف کرد و در آن به یاری مذهب اعتزال برخاست . از او فرزند وی و ابن مردویه ٔ اصفهانی روایت کنند. وی بسال 385 هَ . ق . سال مرگ پسر خویش درگذشت ۞ . برخی از شعراء در مدایح خویش صاحب را از خاندان وزارت خوانده اند، چنانکه ابوسعید رستمی گوید:
ورث الوزارة کابراً عن کابر
موصولةالاسناد بالاسناد
یروی عن العباس عباد وزا-
رته و اسماعیل عن عباد.

(معجم الادباء ج 2 ص 314) (یتیمةالدهر ج 3 ص 33).


لیکن گویا عباد تنها کاتب رکن الدولة بوده و سمت وزارت نداشته است . یاقوت از ابوحیان آرد که عباد ملقب به امین و مردی دیندار و نیک و در صناعت کتابت مقدم بود.وی کتابت رکن الدولة میکرد چنانکه ابن عمید کاتب صاحب خراسان بود و گوید امین بخاطر رضایت حق ، به یاری طریقه ٔ اُشنانی برمیخاست و ابن عمید بخاطر دنیای خویش کار میکرد. چنانکه گفتیم نسبت صاحب به دیلم است . سمعانی گوید: دیلم بلادی است معروف که عده ای از موالی بدان منسوبند و یاقوت گوید: دیلم ایلی است که به نام زمین ایشان خوانده میشوند و آن نام محل است نه نام ایل . و نیز یاقوت گوید: نسبت صاحب به طالقان است که چند سرزمین از ایران بدین نام موسومند. سمعانی گوید: طالقان بلده ای است میان مرورود و بلخ و ولایتی است میان قزوین و ابهر و زنجان . نخستین طالقان خراسان و دیگری طالقان قزوین نام دارد. تردیدی نیست که مولد و منشاء صاحب ، طالقان خراسان نیست و چنانکه ابن خلکان ویاقوت و دیگران گفته اند، مولد او طالقان قزوین است ولیکن آنچه موجب تعجب است اینکه ثعالبی معاصر وی در باب مولد او گوید: وی از طالقان است و آن دهی است ازدهات اصفهان . (یتیمةالدهر ج 3 ص 75). لیکن در اصفهان دهی بدین نام وجود ندارد، از این رو برخی آن را بر تالخونچه که قریه ای است میان لنجان و سمیرم تطبیق کرده اند و این شایعه با اشعاری که صاحب در مدح اصفهان سروده و نمونه ای از آن در محاسن اصفهان (ص 13) آمده است تقویت شده است ، لیکن ظاهراً اشتباهی بیش نیست . ابوحیان برای اینکه خاندان صاحب را تحقیر کند گوید پدروی معلمی بود در یکی از قرای دیلمان . (معجم الادباء ج 2 ص 274). ولادت صاحب در روز سروش (17 برج ) شهریور مطابق شانزدهم ذی القعدة سال 326 هَ . ق . مطابق ماه سپتامبر سال 938 م . است . ابوحیان گوید: خلیلی را پرسیدم طالع وی دانستی ؟ گفت بعض اصحاب ما که هروی از جمله ٔ آنان است حدیث کرد که طالع وی جوزاء و شعرای یمانیه است (کط) و زحل در یازدهم در حمل (کز) و ماه در آن (یط) و آفتاب در سنبله (یج ) و زهره در آن (بی ) و مشتری در میزان (کد) و مریخ در عقرب (ل ) و سهم السعادة درقوس (ید) و سهم الغیب در جدی (یز) و رأس در سوم از اسد (یا) و گفت عطارد بر من مخفی مانده است و گفت که وی بسال 326 روز سروش از ماه شهریور چهارده شب از ذوالقعدة گذشته متولد شد. گفتم کجا تولد یافت ؟ گفت نزد ما مولد وی طالقان است و روزی ما را گفت که در استخر متولد شده و دیگری جز خلیلی گفت در مولد وی عطارددر سنبله (ط ی ) بود. (معجم الادباء ج 2 ص 292). هرچندمعلوم نیست صاحب چند سال در مولد خویش توقف کرده ، ولی مسلم است که انتقال او به ری پس از فتح آن شهر توسط رکن الدوله یعنی پس از سال 335 بوده است . صاحب در اوایل جوانی در ری به سلک خدمت دیوان ابوالفضل بن عمید درآمد و در حدود 347 ابوالفضل به اشاره ٔ رکن الدوله او را به کتابت مؤیدالدوله گماشت و صاحب بهمراه مؤیدالدوله ابتدا به بغداد عزیمت کرد و از آنجا به اصفهان بازگشت و در آن شهر به وزارت و کتابت مؤیدالدوله پرداخت و پس از مراجعت به اصفهان سفرنامه ٔ بغداد را که روزنامه نامیده بود، برای استاد خود ابوالفضل بن عمید فرستاد. صاحب در اصفهان بساط ادب بگسترد و خواص شعراء و ادباء را به منادمت برگزید و حس خودخواهی و حب جاه و مقام و شوکت و احترام او روز بروز شدیدتر میشد تا در اندک مدتی در سن جوانی نام و صیت کرم خود را بوسیله ٔ شعراء به اطراف کشورهای پهناور اسلام بپراکند، تا آنجا که آیت بلاغت عربی در قرن چهارم شناخته شد. صاحب در این اوقات سرایی در اصفهان در محله ٔ باب دریه بساخت و در روز انتقال به سرای جدید هر یک از شعرا و ادباء را مأمور ساخت که قصیده ای در وصف آن سرا بسرایند و این قصیده ها بنام دیارات معروف شد. هر زمان استاد وی ابوالفضل بن عمید وزیر رکن الدوله ازری به اصفهان می آمد صاحب قصیده ای در تهنیت ورود و قصیده ای در تودیع وی میسرود و بدین وسیله مقام خود رااستوار میساخت . (از رساله ٔ آقای بهمنیار). صاحب در ترویج مذهب خویش سعی بلیغ داشت و در مدت نوزده سال که در اصفهان کتابت مؤیدالدوله میکرد سفری به شیراز و بغداد و ری کرد. در سال 359 - 360 ابوالفضل بن عمیددر سن شصت سالگی پس از سی ودو سال وزارت وفات یافت . رکن الدوله فرزند ابوالفضل یعنی ابوالفتح علی بن ابوالفضل بن عمید را بجای پدر به وزارت برگزید. وی جوانی ادیب بود لیکن تجربه اندک داشت ، بجای آنکه نظر پادشاه آینده را جلب کند در حفظ منافع رکن الدوله میکوشید. ابوالفتح شش سال وزارت کرد و تا رکن الدوله زنده بود نه صاحب و نه پسران رکن الدوله نتوانستند بدو گزندی رسانند. در سال 360 مؤیدالدوله وزارت اصفهان را به صاحب که تا این وقت سمت کتابت داشت تفویض کرد. در سال 365 رکن الدوله رنجور شد و برای تعیین ولایت عهد به اصفهان آمد و حکومت کشور را میان سه پسر خویش تقسیم کرد و ولایت عهد سلطنت را به عضدالدوله واگذار کرد. در سال 366 رکن الدوله در ری درگذشت و مؤیدالدوله صاحب را همراه خود از اصفهان به ری آورد و به نیابت عضدالدوله به حکومت نشست و به ابوالفتح پسر ابن عمید خلعت داد و صاحب را جزو کُتّاب او درآورد، ولیکن پس از چندی کدورت میان صاحب و ابوالفتح پسر ابن عمید ظاهر گشت ، و مؤیدالدوله چون از لشکریان دیلم که طرفدار پسر ابن عمید بودند میترسید صاحب را به اصفهان فرستاد و کینه ٔ ابن عمید را در دل گرفت و پس از مصادره ٔ اموال و شکنجه ٔ بسیار هلاک ساخت و صاحب بجای او بر مسند وزارت تکیه زد و از این پس ری مرکز ادبا و شعرا گشت .پس از مرگ رکن الدوله مؤیدالدوله بنام ولیعهد عضدالدوله به حکومت ری نشست ، لیکن فخرالدوله به طغیان برخاست . در سال 369 عضدالدوله لشکر به همدان کشید و بلادجبل را از فخرالدوله بگرفت و او به گرگان گریخت و به شمس المعالی قابوس پناهنده شد. عضدالدوله به همدان درآمد و تا ماه پنجم سال 370 در آن شهر اقامت کرد و آنگاه به بغداد بازگشت . در ماه صفر همین سال صاحب ازری به همدان آمد و عضدالدوله مقدم او را گرامی داشت . صاحب تا ماه ربیعالثانی در همدان بماند و در این ماه عضدالدوله بقصد بغداد و صاحب بطرف ری حرکت کردند.صاحب در این سفر ضیاعی چند از اطراف فارس را برسم اقطاع از عضدالدوله بگرفت . در سال 371 عضدالدوله لشکری به سرداری ابوحرب زیاد به ری فرستاد و برادر خود مؤیدالدوله را مأمور کرد که با آن لشکر به گرگان بتازد و قابوس و فخرالدوله را تعقیب کند. مؤیدالدوله و صاحب عباد به گرگان و طبرستان حمله کردند و آن بلادرا مسخر ساختند و قابوس به نشابور گریخت . زیاد با لشکر خود به بغداد بازگشت و صاحب و مؤیدالدوله در گرگان اقامت کردند. چون زیاد به بغداد رسید عضدالدوله به جرم اینکه وی هنگام ملاقات صاحب به احترام او از اسب پیاده شده و حشمت خود و خداوندگار خویش را شکسته زندانی کرد. قابوس و فخرالدوله که از گرگان گریخته بودند به حسام الدوله تاش فرمانفرمای خراسان پناه بردند. این سپهسالار بنا به امر امیر نوح سامانی لشکری مجهز کرد و به کمک قابوس به اتفاق فایق خاصه برای فتح گرگان روانه ساخت . فائق خاصه دو ماه گرگان را محاصره کرد و نزدیک شد که شهر را فتح کند، اما صاحب عباد وی را به وعده و نوید فریب داد تا هنگام جنگ سستی کرد و بگریخت و لشکر خراسان هزیمت شدند. گویند روزی صاحب را از وجود چند پیل در لشکر خراسان خبر دادند، وی گفت من از پیران رای زن میترسم نه از پیلان شمشیرزن . پس از شکست لشکر خراسان صاحب شعرا را فرمود تا قصاید بسیار در وصف آن جنگ و فتح و توصیف پیلانی که به غنیمت برده بود سرودند و این قصاید به فیلیات معروف است . صاحب پس از این فتح قطعه ٔ هجائیه ٔ ذیل را برای قابوس وشمگیر فرستاد:
قد قبس القابسات قابوس
و نجمه فی السماء منحوس
و کیف یرجی الصلاح فی رجل
یکون فی آخر اسمه بوس .
قابوس در پاسخ او این ابیات را نوشت :
قل للذی بصروف الدهر عیرنا
هل عاند الدهر الا من له خطر؟
اما تری البحر تعلوفوقه جیف
و تستقر باقصی قعره الدرر
فان تکن نشبت ایدی الزمان بنا
و مسّنا من عوادی بوسه الضرر
ففی السماء نجوم غیرذی عدد
و لیس یکسف الا الشمس و القمر.
ولی پس از آنکه صاحب فخرالدوله را به تخت نشاند (373 هَ . ق .) میان او و قابوس نیز دوستی برقرار شد تا آنجا که چون خط وی را میدید میگفت : اء هذا خطّ قابوس ام جناح طاوس ؟
در سال 373 مؤیدالدوله درگذشت . هندوشاه در تجارب السلف (ص 243) گوید: صاحب پسر کوچک مؤیدالدوله را بجای پدر نشاند و در خفا نامه ای به فخرالدوله برادر مؤیدالدوله نوشت و وی را دعوت کرد تا مملکت بدو سپارد. فخرالدوله چون نامه ٔ صاحب بخواند به اصفهان آمد و صاحب پسر مؤیدالدوله را به استقبال عم فرستاد. اما ابن اثیر در کامل (ج 5 ص 11) گوید: مؤیدالدوله در شعبان این سال (373) در جرجان وفات کرد ورجال مملکت در امر سلطنت مشورت کردند و رأی صاحب را مبنی بر طلبیدن فخرالدوله از خراسان پذیرفتند و برای رفع آشوب موقتاً خسرو فیروزبن رکن الدوله را بر تخت نشاندند و چون فخرالدوله به جرجان رسید لشکریان به اطاعت او درآمدند. به هر حال پس از استقرار امر بر فخرالدوله صاحب برای احترام او یا برای آزمایش از شغل وزارت استعفا داد، لیکن فخرالدوله استعفای او را نپذیرفت و او را بر آن مقام ابقا کرد. صاحب که همواره خیال فتح بغداد در سر داشت و بارها اظهار میکرد که یگانه آرزوی من فتح بغداد است تا ابواسحاق صابی را به کتابت خود بگمارم ، سران لشکر را وادار کرد تا فخرالدوله را به فتح بغداد تشویق کنند. اما چون فخرالدوله در این باره با صاحب به مشورت پرداخت وی از خود رفع مسؤولیت کرد و گفت هر آنچه خداوند امر فرماید اطاعت کنیم . فخرالدوله بسال 379 عازم تسخیر بغداد شد و سپاه خود را دو قسمت کرد: قسمتی را به سرداری صاحب از راه همدان روانه داشت و دسته ٔ دیگر را با خود بطرف اهواز حرکت داد. چون صاحب دو منزل از همدان دور شد،فخرالدوله بیندیشید که مبادا صاحب با فرزندان عضدالدوله بسازد و به وی خیانت کند، لذا او را احضار کرد و با خود بطرف اهواز حرکت داد. پس از گذشتن از اهوازلشکر فخرالدوله با لشکر بهاءالدولةبن عضدالدوله روبرو شد و از ایشان شکست خورد و به اهواز بازگشت . در اهواز صاحب سخت بیمار شد و مشرف به مرگ گردید و چون بهبود یافت امر داد فقرا به منزلش درآیند و آنچه یابند برند. گویند در آن روز نزدیک پنجاه هزار دینار از سرای او رخت و قماش بیرون رفت . فخرالدوله و صاحب از تسخیر بغداد منصرف شدند و به ری بازگشتند. دو سال پیش از جنگ اهواز بدستور فخرالدوله صاحب به طبرستان لشکر کشید و بزرگان و گردنکشان آن ناحیه را مقهور و قلعه هایی را فتح کرد که از آنجمله قلعه ٔ پریم است . یاقوت گوید: بسال 384 مادر صاحب درگذشت و او روز پنجشنبه پانزدهم محرم آن سال به عزا نشست و فخرالدوله به تعزیت وی رفت و با وی سخن بعربی میگفت ، اما سران لشکرمانند منوچهربن قابوس پادشاه جبل و فولادبن مانادر از ملوک دیلم و ابوالعباس فیروزان بن خالد و جز ایشان با سر و پای برهنه به تعزیت او آمدند و هر کدام که وی را میدیدند زمین را بوسه میدادند آنگاه خود را به وی نزدیک کرده و صاحب رخصت میداد. پس از سه روز از عزا برخاست . در این مجلس صاحب برای هیچکس برنخاست بلکه حرکتی هم به خود نداد. سوم روز که عزا پایان یافت نخستین کسی را که فرمود او را موزه آوردند منوچهربن قابوس بود و نگذاشت پابرهنه از خانه بیرون رود. این اختصاص ، فولادبن مانادر و دیگران را گران افتاد. صاحب گفت منوچهر را بزرگی خانواده و ریاست قدیم بدین احترام مخصوص گردانید. و هم یاقوت آرد که صاحب دختر ابوالفضل بن داعی را برای سبط خود عبادبن حسین ۞ خواستگاری کرد. عقد ازدواج روز پنجشنبه ٔ چهارم ربیعالاول سال 384 در خانه ٔ صاحب جاری شد، صاحب در آن روز جشنی مجلل برپا ساخت و درم و دیناربسیار نثار کرد و فخرالدوله بیش از صد طبق زر و اوراق برای نثار بدان مجلس فرستاد و فولاد زیدیة همگی درآن مجلس بودند، چه عروس دختر دیکونه دختر حسن بن فیروزان خاله ٔ فخرالدوله بود. (معجم الادباء ج 2 صص 304 - 306). و نیز از ابوسعد وزیر آرد که نصربن حسین بن فیروزان مردی دلیر بود و مدتی بر خال خود فخرالدوله یاغی شد و قسمتی از کشور او را به تصرف درآورد و عده ای از لشکریان او را بکشت و عاقبت شکست خورد و به خراسان گریخت و تا اسفرایین رفته در آنجا از کرده پشیمان شد و از راه بیابان بازگشت و شب جمعه ٔ 24 شوال سال 384 به ری درآمد و شبانه به منزل صاحب رفت . ابوسعد گوید آن شب نزد صاحب بودم و پاسی از شب رفته بود که دربان گفت نصربن حسن بدینجا پناه آورده است . صاحب ساعتی متحیر ماند، آنگاه پاسخ فرستاد که خداوند بر تو خشمگین است ، نخست او را راضی کن ، آنگاه خانه ٔ من در اختیار تو است . وی الحاح کرد و صاحب اجازت نداد تا آنکه دربان فخرالدوله بیامد و او را دستگیر ساخت . (معجم الادباء ج 2 صص 306 - 307).
صاحب و ابوحیان توحیدی : یکی از معاصران صاحب ابوحیان علی بن محمدبن عباس توحیدی است که کتابی بنام مثالب الوزیرین و اخلاق العمیدین در قدح و ذم ابن عمید و صاحب تألیف کرده است و کتاب دیگر بنام الامتاع و المؤانسة در دو جزء نوشت و درآن مدح و ذم صاحب را بیاورد. ابوحیان در وصف صاحب گوید: وی کثیرالحفظ، حاضرجواب و فصیح بود. از هر ادبی ذخیره ای و از هر فن اندکی بهره داشت . گفتار متکلمان معتزله بر وی غالب و نوشته های او به روش آنان است . با اهل فلسفه و هندسه و طب و نجوم و موسیقی و منطق وحساب سخت ستیزه میکرد، عروض و قافیه خوب میدانست ، شعر میسرود و بدیهت او غزارت داشت و به مذهب ابوحنیفه و گفتار زیدیان میگرایید. از رأفت و شفقت و رقت قلب حظی نداشت و بخاطر جرأت و جسارت و قدرت و بسط یدی که او را بود مردم از وی پرهیز میکردند. کیفر او سخت و پاداش وی کم 6بود، تا آنکه گوید: مردمی را هلاک وجمعی را از روی کبر و غرور و ظلم تبعید کرد، با اینهمه کودکی تواند او را فریب دهد، چه راه غلبه بر او باز و کاری آسان است و طریق آن اینکه بگویند مولای مااجازت فرماید تا اندکی از کلمات و رسائل منظوم و منثور او را عاریت ببرم ، چه از فرغانه یا مصر یا تفلیس جز بخاطر استفاده از کلام او زمینها را نپیمودم ، رسائل مولای ما چون سور قرآن و فقر آن آیات فرقان و احتجاج وی در اثنای این سخنان ، برهان است . منزه است خدایی که عالمی را در یک فرد و قدرت خود را در یک شخص فراهم آورده است . در این وقت وی همه ٔ شغل خویش فراموش کرده از هر مهمی بازمیماند و خازن خود را گوید تا رسائل بدو دهد و او را رخصت فرماید تا به مجلس وی درآید. صاحب در ایام عید و فصل ، شعری در مدح خویش میسرودو به ابوعیسی بن المنجم داده میگفت این قصیده را در جمله ٔ شعرا بخوان و سومین ایشان باش و ابوعیسی بغدادی کارآزموده ای بود با نیرنگ و تزویر برآمده و از عهده ٔ این وظیفه نیک برمی آمد. آنگاه صاحب هنگام شنیدن این شعرها وی را میستود و در مدح اشعار او مبالغه میکرد و میگفت : ابوعیسی ! ذهن تو صافی گردیده و قریحت توبیفزوده و قافیت های تو منقح شده است . سپس بدو جایزه ای کلان بخشیده روانه میکرد و جماعت شعرا که میدانستند ابوعیسی بر ساختن یک مصراع توانایی ندارد آزرده میشدند. روزی پرسید در خانه کیست ؟ گفتند ابوالقاسم کاتب و ابن ثابت . صاحب دو بیت بسرود و به شخصی که نزد او بود داد و گفت لختی پس از اینکه من به این دو تن اجازت ورود دهم داخل شو و بگو که این دو بیت را بداهةً گفته ام و اجازه ٔ خواندن بخواه و از امتناع من سرد مشو و از تکبر من مرنج ، سپس آن دو مرد را اجازت ورودداد، و آن مرد بیامد و بایستاد و گفت شعری سروده ام و از خداوند رخصت خواندن میخواهم . صاحب گفت تو مردی نادان و احمقی ، ما را از شعر خویش معذور بدار. مرد گفت ای خداوند این شعر را بدیهةً گفته ام و اگر اجازت خواندن آن ندهی در حق من ستم کرده باشی . گوش فراده ، اگر خوب بود به سمع قبول تلقی فرما وگرنه آنچه خواهی با من کن . صاحب گفت مردی لجوج هستی ، بیار آنچه داری . وی بخواند:
یا ایها الصاحب تاج العلا
لاتجعلنی نزهة ۞ الشامت
بملحد یکنی اباقاسم
و مجبر یعزی الی ثابت .
صاحب گفت خدا بکشد ترا نیک گفتی در حالی که بد کردی . ابوالقاسم گفت نزدیک بود از غضب کور شوم ، چه دانستم که این نیرنگ صاحب است و آن مرد نادان قادر بر سرودن یک بیت نبود.
آنچه صاحب را به غلط انداخته و مغرور و مستبد کرده است ، آن است که هیچگاه وی را تخطئه نکرده اند و پیوسته جملات : اصاب سیدنا و صدق مولانا و للّه دَرﱡه شنیده است و اطرافیان در حضور وی او را چنین میستایند: ابن عبدکان نسبت به او کیست ؟ ابن ثوابة بقیاس او نیست . ابراهیم بن عباس صولی برابر او چه کس است ؟ صریعالغوانی و اشجع سلمی کیستند؟ مولای ما در عروض بر خلیل استدراک کرده است و در لغت بر عمروبن العلا و در قضاء بر ابی یوسف و در موازنه بر اسکافی و در آراء و عقاید بر ابن نوبخت و در قرائت بر مجاهد و در تفسیر بر ابن جریر و در منطق بر ارسطو و در جزو ۞ بر کندی و در تعبیر بر ابن سیرین و در بداهه گویی بر ابوالعینا و در خط بر ابن ابی خالد و در حیوان بر جاحظ و در فقر و تصوف بر سهل بن هارون و در طب بر یوحنا و در فردوس (الحکمة) بر ابن ربن و در روایت بر عیسی بن کلب ۞ و در حفظبر واقدی و در بدل بر نجار (بدل کتابی است تألیف حسین بن محمد نجار) و در تقفیه بر بنی ثوابة و در خطرات بر سری سقطی و در نوادر بر مزید و در حل معما بر ابوالحسن عروضی و در سخاوت بر برامکه و در تدبیر بر ذوالریاستین و در کهانت بر سطیح و در مناظره بر ابومحیاة خالدبن سنان . به خدا که صاحب بدین شعر که ابی شریح تمیمی در حق فضالةبن کلدة گفته سزاوارتر است :
الالمعی الذی یظن لک الظنَْ
َن کأن قد رأی و قد سمعا.
و صاحب هنگام شنیدن این هذیانها به خود می بالید و لبخند میزد و می خواست از شادی بپرد، آنگاه میگفت نه چنین نیست ، آنان را حق تقدم است ، ما نتوانیم به ایشان برسیم . لیکن این سخن را از روی دل نمیگفت وبه ظاهر خود را از گفتار اینان ناراضی نشان میداد وبه باطن خرسند بود و با این خوی زشت چنین پنداشت که حرکات وی از دیده ٔ نقادان دور میماند. یکی از علل فساد صاحب اطمینان خداوند او فخرالدوله به وی میباشد که سخن ناصحان را در حق او نمیشنود. بالجمله عیبهای او بسیار است ولیکن بی نیازی و مال ربی است غفور.
ذرینی للغنی اسعی فانی
رأیت الناس شرهم الفقیر
و ابعدهم و اهونهم علیهم
و ان امسی له حسب و خیر
و یقصیه الندی ّ و تزدریه
خلیلته و ینهره الصغیر
و تلقی ذا الغنی و له جلال
یکاد فؤاد صاحبه یطیر
قلیل ذنبه و الذنب جم
و لکن الغنی رب غفور.

(معجم الادباء ج 2 ص 280).


ابوحیان گوید بیشتر مردم بخاطر جلب رضایت صاحب مذهب وی را اختیار کردند و او کوشش بسیار داشت تا ابوالحسین متکلم کلابی را به مذهب خود درآورد لیکن او گفت مرا بگذار که اگر من هم به مذهب تو درآیم دیگر کسی نزد تو نخواهد بود که بد او را به تو گویند و زشتی وی بر مردم آشکار سازند. صاحب خندید و گفت ای ابوعبداﷲ تو را معاف داشتیم و آتش جهنم را ازتو دریغ نداریم ، هر گونه که خواهی بدان درآی . ابوحیان گوید ابوالحسین مرا گفت آیا من باید به جهنم بروم که عقاید و اعمال من معروف و مشهور است و او به بهشت رود با آن قتل نفوس محترم و ارتکاب محرمات بزرگ ؟ لحی اﷲ الوقاح . (معجم الادباء ج 2 ص 300).
روزی صاحب از حاضران بپرسید: صدر این مصراع چیست ؟ و المورد العذب کثیرالزحام . حضار ساکت شدند و ابن الداری گفت : یزدحم الناس علی بابه . صاحب خشمنا» رو بدو کرد و گفت تو را جز شتابزده ای نادان ندیدم ، مگر نتوانستی چون دیگران خاموش باشی ؟ روزی ابوالسلم نجبةبن علی قحطان شاعر را گفتم ابن عباد و ابن عمید را چگونه بینی ؟گفت هر دو را دیدم و آزمایش کردم ، ابن عمید عاقل تر بود و مدعی کرم و ابن عباد کریم تر بود و مدعی عقل ، اما هر دو در ادّعای خود کاذب بودند و به طبیعت خویش رفتار میکردند. روزی در خانه ٔ ابن عمید این ابیات شاعر را برخواندم :
اذا لم یکن للمرء فی ظل دولة
جمال ولا مال تمنی انتقالها
و ما ذاک من بغض لها غیر انه
یؤمل اخری فهْو یرجو زوالها.
پس شعر مرا بنزد وی بردند و اومرا بترساند و گفت برو که اگر بار دیگر تو را ببینم سگها را از خونت سیر خواهم ساخت . قضا را پس از چندی که در خانه ٔ صاحب بودم از روی سهو همان ابیات را خواندم و چون شعر را بدو رسانیدند مرا بخواند و چند درهم و کهنه پوشاکی داد و گفت آرزوی انتقال دولت ما رامدار. (معجم الادباء ج 2 ص 301).
ابوحیان از شاباشی آرد که چون ابن عباد و فخرالدوله به اهواز وارد شدند صاحب یک سکه که هزار مثقال وزن داشت به وی اهدا کرد و این ابیات بر یک طرف آن نوشته بود:
و احمر یحکی الشمس شکلاً و صورةً
فاوصافه مشتقة من صفاته
فان ْ قیل دینار فقد صدق اسمه
و ان قیل الف کان بعض سماته
بدیع فلم یطْبع علی الدهر مثله
ولاضربت اضرابه لسراته
و صار الی شاهانشاه انتسابه
علی انه مستصغر لعفاته
تفائلت ان یبقی سنین کوزنه
لتستمتع الدنیا بطول حیاته
تأنق فیه عبده و ابن عبده
و غرس ایادیه و کافی کفاته .
شاباشی گفت سخن از این دروغ تر دیده ای که گوید «فلم یطبع علی الدهر مثله »؟ آیا تاکنون خادمی هزار دینار به پادشاهی اهداء نکرده است ؟ سپس گوید: و کافی کفاته ، به خدا اگر زنی برای شوی خویش چنین نویسد زشت و ناپسند است تا چه رسد که به فخرالدوله نویسند، آری از کفایت او بود که ابوالعلاء نصرانی با عده ای اندک وی را با لشکر انبوهی که داشت شکست داد، لیکن دنیا بی عقل و نادان است که جز بر مانند اینان روی نیاورد. اگر مطهر یا نصربن هارون یا یکی از وزراءعضدالدوله برای وی چنین مینوشتند ایشان را به آتش میسوزانید. (معجم الادباء ج 2 صص 318 - 319).
و نیز یاقوت از ابوحیان آرد که ابوبکر قومی فیلسوف را گفتم اگر به دربار ابن عمید و صاحب بروی شاید از آنها بهره بری . گفت : تحمل بدبختی و تنگدستی بهتر تا هم نشینی نادانان و شکیبایی بر مصائب بهتر از نگاه به روی خودپسندان . نیز گوید با آرزویی دراز نزد ابن عباد رفتم . وی رسائل خود را در سی مجلد به من داد که برای او استنساخ کنم . گفتم : استنساخ این رسائل عمر و چشم را نابود کند، صنعت وراقت در بغداد فراوان بود. وی از همین جا کینه ٔ مرا در دل گرفت و نزد او بهره ای نیافتم . (معجم الادباء ج 5 صص 384 - 385). و در کتاب اخلاق الوزیرین گوید: قصه ٔ من با ابن عباد چنین است که چون نزد او رفتم پرسید: کنیه ات چیست ؟ گفتم : ابوحیان . گفت : شنیده ام ادب آموخته ای ؟ گفتم : ادب مردم زمانه را آموخته ام . گفت : ابوحیان منصرف است یا غیرمنصرف ؟ گفتم اگر مولای ما او را بپذیرد منصرف نیست . گویا این سخن وی را ناخوش آمد و با کسی که نزد او بود به فارسی جمله ای گفت ، که چنانکه برای من ترجمه کردند بمعنی «سفها» بود. سپس مرا گفت : در سرای ما منزل ساز و این کتاب را استنساخ کن . گفتم : فرمانبردارم . روزی به بعض کسان که در آن خانه بودند گفتم : من از عراق بدین درگاه آمدم تا از این پیشه ٔ شوم رها شوم وگرنه وراقت در بغداد کساد نبود. سخن چینان این سخن را دگرگونه به صاحب برداشتند و ناخشنودی او از من بیشتر شد. روزی صاحب پرسید: که تو را ابوحیان کنیت داد؟ گفتم : بزرگترین شخص زمان و کریمترین آنان . پرسید: کیست ؟ گفتم : تو. گفت : چه وقت ؟ گفتم : هم اکنون که گفتی ای ابوحیان . این گفتگو او را ناخوش افتاد و به حدیث دیگر پرداخت . (معجم الادباء ج 5 ص 393). و نیز گوید روزی زعفرانی که پیری بسیار فاضل بود و شعر نیکو میگفت و حدیث ممتع داشت و تمیمی معروف به سطل که از مردم مصر بود و اقطع و صالح وراق و ابن ثابت و جز ایشان از نویسندگان و ندیمان در حضور وی ایستاده بودند، مرا پرسید: کسی پیش از تو ابوحیان کنیت داشته است ؟ گفتم : آری نزدیک تر از همه ابوحیان دارمی است . ابوبکر محمدبن محمد قاضی دقاق از ابن انباری از پدر خود از ابن ناصح حدیث کند که ابوالهذیل علاف بر واثق درآمد و او وی را پرسید: این شعر از کیست ؟
سباک من هاشم سلیل
لیس الی وصله سبیل
من یتعاطی الصفات فیه
فالقول فی وصفه فضول .
ابوالهذیل پاسخ داد از یکی از مردم بصره که معروف به ابی حیان دارمی است و به امامت مفضول قائل بودو هم از اوست :
افضله واﷲ قدمه علی
صحابته بعد النّبی ّ المکرم
بلا بغضة واﷲ منی لغیره
ولکنه اولاهم بالتقدم .
و جمعی از اصحاب ما گویند ابوقلابة عبداﷲبن محمد رقاشی این اشعار را از ابوحیان بصری انشاد کرده است :
یا صاحبی ّ دعاالملام و اقصرا
ترک الهوی یا صاحبی خسارة...
صاحب را خواندن این اشعار و نقل اسناد با طلاقت زبان و روی گشاده و داد سخن دادن در روایت و قافیت آنهم در سن جوانی خوش نیامد. پس پرسید دیگر که را میشناسی ؟ گفتم ابن جعابی حافظ مکنی به ابی حیان است که مردی راستگو است و از تابعین روایت کند. گفت دیگر که را شناسی ؟گفتم صولی از مرزبانی روایت کند که چون معاویه در بستر مرگ افتاد یزید بر سر او این شعر را بطور تمثیل خواند:
لو أن حیّا نجا لفات ابو-
حیان لا عاجز ولا وکل
الحول القلب الاریب و هل
یدفع صرف المنیة الحیل ۞ .
این حدیث با آزردگی خاطر صاحب پایان یافت و نتیجه آن شد که بسال 370 با دست خالی و بی زاد و راحله از درگاه او رو به بغداد نهادم . وی در مدت سه سال مرا یک درم یا چیزی که بهای آن یک درم باشد نداد! و چون او مرا چنین محروم ساخت من نیز درباره ٔ او چنین نویسم ، و البادی اظلم . (ج 5 ص 395).
و گوید: روزی ابن عباد به خانه درآمد. من در گوشه ٔ ایوان مشغول نوشتن رسائلی بودم که مرا به استنساخ آن واداشته بود. چون او را دیدم برخاستم . وی فریاد کرد بنشین ! وراقان پست تر از آنند که برای من برخیزند. من خواستم جوابی گویم زعفرانی شاعر گفت : خاموش ! که مردی بی حیا است . مرا خنده درگرفت واز سبکی او خشمم به شگفتی مبدل گردید. او گوید روزی گفت جمع فَعْل به اَفعال کم است و نحویان گفته اند جز زَنْد که به اَزْناد و فَرْخ که به اَفْراخ و فَرْد که به اَفْراد جمع بسته شده ، کلمه ای دیگر نیامده . گفتم من سی کلمه بر وزن فَعل بیاد دارم که جمع آن اَفعال است . گفت بگو. بشمردم و جای هر یک را در کتب معین کردم . سپس گفتم : نحوی نمی بایست حکمی چنین را بی آنکه تتبع بسیار کند بگوید، چه هنگامی که روایت شایع وقیاس مطرد و عمومی باشد دیگر جای سماع و تقلید نیست و این چنان است که گویند فعیل به ده وجه است لیکن من زیاده بر بیست وجه یافته ام و هنوز به نهایت تتبع نکرده ام . گفت : چون در فَعل از عهده ٔ دعوی برآمدی دانیم که در فعیل نیز تتبع کرده ای ولیکن بیش از این به قصه سرائی تو را اجازت ندهیم . (معجم الادباء ج 5 ص 392). وگوید: روزی گفت از جماعتی صدر این مصراع پرسیدم : «ولا بد من شی ٔ یعین علی الدهر». ندانستند. گفتم من درحفظ دارم . نگاهی غضب آلود کرد و گفت چیست ؟ گفتم فراموش کردم . گفت : چه زود یاد نیاورده فراموش کنی ! گفتم :هنگامی که بیاد آوردم حالی سلیم داشتم و چون آن حال بگردید فراموش کردم . پرسید سبب تغییر چه بود؟ گفتم :نگاه غضب آلود صاحب ، و ادب اجازت ندهد چیزی را گفتن که غضب را برانگیزد. گفت : تو که باشی که ما را به غضب آری ؟ این سخنان بگذار و بگو! گفتم : شاعر گوید:
الام علی اخذ القلیل و انما
اصادف اقواماً اقل من الذرِّ
فان انا لم آخذ قلیلاً حرمته
و لا بد من شی ٔ یعین علی الدهر.
پس صاحب ساکت گشت . (معجم الادباء ج 5 صص 395 - 396).
و هم ابوحیان گوید: یهودیی در ری بر سر اعجاز قرآن با وی مناظره درپیوست تا آنکه صاحب به خشم آمد و غضبناک شد. چون یهودی چنین دید حیله ای برانگیخت تاآتش خشم او بنشاند و گفت : ایها الصاحب ، این برافروختن و غضبناک گشتن برای چیست ؟ چگونه نظم و تألیف قرآن برای من معجزه تواند بود؟ اگر نظم و تألیف قرآن بدیع است و چنانکه گویی بلغا از مانند آن عاجزند، من تصدیق دارم که رسائل و مؤلفات تو از نظم و نثر برتراز قرآن یا مانند آن است ، و نتوانم گفت که در بلاغت پست تر از آن میباشد. صاحب چون این بشنید آن حدت و حرارت بگذاشت و نرم گشت و گفت : ای شیخ نه چنین است ، کلام ما نیکو و بلیغ است و از سلاست بهره ٔ کافی دارد اماقرآن را مزیتی انکارناپذیر و شرفی آشکار است ، آنچه را بنده با دشواری و تکلف بگوید با آن را که خدا بر کامل ترین حسن و بهاء آفریده چه نسبت است ؟ و با اینهمه او را خوش آمد که یهودی گفتار وی را با قرآن همانند ساخته بود. بعض شعرا در نکوهش سجع و خط و عقل صاحب گوید:
متغلب کافی الکفاة و انما
هو فی الحقیقة کافرالکفار
السجع سجع مهوس و الخط خطْ-
-طَ منقرس و العقل عقل حمار.

(معجم الادباء ج 2 ص 297).


و گوید روزی بر خوان صاحب نشستیم و مصیرة ۞ آوردند. من چشم بدان دوختم . صاحب گفت : ای اباحیان این آش پیران را زیان رساند. گفتم : بهتر است که صاحب طبابت را بر سفره ٔ خود ترک گوید. گویا با این سخن سنگ به دهان او فروکردم . خجل شدو حیا کرد و تا پایان سخن نگفت . (معجم الادباء ج 5 ص 381). ابوحیان گوید: تکلف وی بر سجع بیشتر از هر کس بود که دیده بودیم . ابن مسیبی را گفتم : عشق ابن عباد به سجع تا چه پایه است ؟ گفت : تا آنجا که اگر بداند این سجع بنیاد کشور او را متزلزل کرده و کارهای دشوارپیش خواهد آورد، باک نخواهد داشت . ابن عمید گوید: صاحب از ری به جانب اصفهان شد و میبایست در ورامین که قریه ای همچون شهری است منزل کند لیکن بدانجا نیاسودو به دهکده ای ویران که آب شور داشت رفت فقط بدین منظور که بنویسد:
کتابی هذا من النوبهار
یوم السبت نصف النهار.

(معجم الادباء ج 2 ص 298).


ابوحیان گوید: روزی فیروزان مجوسی بر وی داخل شد. صاحب او را گفت : انما انت محش مجش مخش لاتهش و لاتبش و لاتمتش . فیروزان گفت : ایها الصاحب برئت من النار ان کنت ادری ما تقول و گفت اگر دشنام گویی هرچه خواهی بگو که عرض از تو و جان فدای توست . من نه زنگی باشم ، نه بربری ، بدانچه عادت بر آن جاری است با من سخن گوی . به خدا نه این لغت پدران ایرانی توست نه لغت مردم سواد که هم آیین تواند. ما با مردم درآمیختیم و اینگونه کلام از آنان نشنیدیم . پس غضبناک برخاست . (معجم الادباء ج 2 صص 287 - 288). و گوید هنگامی که یکی از اهل علم بر او داخل میشد میگفت : برادر! با ما مأنوس باش و سخن گوی و از این خدم و حشم و جاه و جلال وحشت مکن که سلطان علم برتر از سلطان ولایت است ، از ما جز انصاف و مؤانست نخواهی دید و چندان از این گونه میگفت تا آن مرد بدین سخنان فریفته شده با وی به مباحثه و مجادله میپرداخت و او را در تنگنای بحث و جدال قرار میداد. در این وقت صاحب برافروخته و بر وی غضب میکرد، سپس میگفت ای غلام ! دست این سگ را بگیر و او را پانصد تازیانه و عصا بزن و به زندان انداز که خدا عصا را بیهوده نیافریده است . این مرد معاندی است پست که باید به طنابش بست ، سگی بیحیاست که صبر من او را خوش آمده و حلم من وی را بفریفته . هرگاه ابن عمید او را میدید میگفت پندارم که چشمان او از زیبق ترکیب شده و گردن وی را به لولب ساخته اند. (معجم الادباء ج 2 صص 288 - 289). ابوحیان گوید بسال 358 هَ . ق . شبی با ابوالعباس قاضی و ابوالجوزاء برقی و ابوعبداﷲ نحوی زعفرانی و جماعتی از غربا در مجلس حضور بودیم . جوانی از مردم سمرقند که او را ابوواقد کرابیسی میگفتند، در آن مجلس حضور داشت ، و به دیده ٔ صاحب ناآشنا آمد و خواست که وی را بشناسد و بداند که نزد او چیست ، پس او را گفت ای برادر مأنوس باش و سخن گوی که خاطر تو رعایت کنیم و کام تو گوارا سازیم ، از ما جز نیکی نخواهی دید، بگو چه کاره ای . گفت : دقاق (کوبنده ). پرسید چه را میکوبی ؟ گفت : خصم را، آنگاه که از راه حق منحرف شود. صاحب چون این بدیعه از وی بشنید به شگفت آمد و درهم شد و گفت این بگذار و سخن بگوی . گفت : آیا بپرسم ؟ به خدا مرا نیازی به پرسش نیست ،یا از من بپرسند؟ به خدا که در پاسخ سست و کاهلم ، یا تقریر کنم ؟ به خدا که ناخوش دارم در را نابجا پریشان سازم . من چنانم که گفته اند:
لقد عجّمتنی العاجمات فلم تجد
هلوعاً ولا لین المجسّة فی العجم
و کاشفت اقواماً فابدیت وصمهم
و ما للاعادی فی قناتی ّ من وصم .
صاحب پرسید: مذهب تو چیست ؟ گفت : مذهب من آن است که ستم را نپذیرم و بخواری نخوابم و جز برابر ولی نعمت خویش یا آنکه عصمت من بدو پیوسته است خاموش نشوم . صاحب گفت : این مذهبی نیکوست ، لیکن طریقتی که آن را یاری میکنی چیست ؟ گفت : آن در سینه ٔ من پنهان است و نزد مخلوق نمیبرم و کوس آن در بازارها نمی نوازم و بر کسی که شک دارد عرضه نمیدارم ، و با مؤمن در آن باره به جدال نمی افتم . پرسید: درباره ٔ قرآن چه گویی ؟ گفت : در حق کلام پروردگار چه بگویم که آفریدگان از آگهی بر غیب و بحث در اسرار نهان و عجائب حکمت آن ناتوانند تا چه رسد که به مقابله ٔ آن برخیزند. صاحب گفت : راست گفتی لیکن بگو مخلوق است یا غیرمخلوق ؟ گفت : اگر چنانکه خصم تو گوید مخلوق باشد ۞ تو را زیانی نرساند. صاحب گفت آیا بدین قرآن در دین خدای مناظره وبه عبادت وی قیام کنی ؟ گفت : اگر کلام خداست ایمان من بدو و عمل من به محکم و تسلیم من به متشابه آن مرا فایدت دهد و اگر کلام غیر خداست (و حاش للّه که چنین باشد) مرا زیانی نخواهد داشت . صاحب با خشم تمام سکوت کرد، آنگاه معلوم افتاد که او جاسوس رکن الدوله و ازنزدیکان وی میباشد. (معجم الادباء ج 2 صص 292 - 293).
مکارم اخلاق صاحب : ابوحیان در کتابهای خویش ، چندان که توانسته است از صاحب بدگویی کرده و در نکوهش وی راه افراط و مبالغه پیموده است ، ولی چنانکه یاقوت گوید و ابوحیان نیز اشارت کند محرک وی حرمانی بوده است که از جانب صاحب دیده و صاحب نیز هرچند به غرور و نخوت که لازمه ٔ شغلی چنان عظیم است مبتلی بوده و همه ٔ شاغلان چنین مقامات ، کمتر از این خوی زشت رهایی خواهند یافت لیکن او را محامدی نیز بوده است که بزرگی روح و سعت نفس و مکارم اخلاق وی را رساند، چنانکه یاقوت گوید: روزی آشامیدنی خواست . وی را قدحی از شراب سکر آوردند. چون خواست بیاشامد یکی از خواص وی گفت میاشام که به زهر آلوده است . پرسید: گواه صحت گفتار توچیست ؟ گفت : اینکه بفرمایی آورنده ٔ قدح آن را بیاشامد. گفت : روا ندارم و حلال نشمرم . گفت : پس آن را با ماکیانی بیازمای . صاحب گفت : تمثیل به حیوان روا نباشد و فرمود تا آن قدح بریختند و غلام را گفت : از نزد من بیرون شو و دیگر به خانه ٔ من میا و روزی وی را همچنان برقرار داشت و گفت یقین را به شک نباید راندن و به قطع روزی کیفر کردن فرومایگی است . (معجم الاباء ج 2 ص 281). و گویند روزی مردی ناشناس بر وی داخل شد. صاحب پرسید: ابو من ؟ مرد این بیت برخواند:
و تتفق الاسماء فی اللفظ و الکنی
کثیراً ولکن لاتلاقی الخلائق .
صاحب گفت : بنشین ای ابوالقاسم ! وی مجلسیان خویش را میگفت ما در روز سلطانیم و در شب برادران . (معجم الادباء ج 2 ص 281). گویند زنی بر وی از بعض کسان فولادبن مانادر شکایت کرد. صاحب تنها نظری به فولاد انداخت و سخن نگفت . فولاد متحیر و لرزان برجای ماند تا صاحب بگذشت ، آنگاه کس فرستاد تا ظلامه از آن زن برطرف کردند. (معجم الادباء ج 2 ص 310). نوح بن منصور سامانی در پنهانی وی را نزد خویش طلبید. صاحب نپذیرفت و از جمله ٔ عذراو این بود که مرا جدایی از مردمی که قدر من بسبب ایشان بالا رفته و نامم میان آنان مشهور گشته است چگونه سزاوار باشد؟ آنگاه با اموال بسیار که مراست ، حمل آن به چه نحو صورت پیوندد؟ تنها کتابخانه ٔ من بار چهارصد شتر یا بیشتر است . (معجم الادباء ج 2 ص 315).
ابوسعد منصوربن حسین آبی در تاریخ خود گوید: امر وزارت به روزگار وی [فخرالدوله ] مشهورتر از آن است که به ذکر آن نیازی افتد، چه وزیر اول او کافی الکفات است که قلم و زبان از نوشتن و وصف کوچکترین فضیلت وی عاجزند، آنگاه درهیبت و عظمت و بزرگی او در نفوس گوید شاهزادگان و امراء و قُوّاد و بزرگان مانند اولاد مؤیدالدولة و پسر عزالدولة و منوچهربن قابوس بن وشمگیر و ابوالحجاج بن ظهیرالدولة و اسپهبدبن اسفار و حسن بن وشمگیر و فولاذبن مانادر و نصربن حسن بن فیروزان و ابوالعباس فیروزان بن حسن بن فیروزان و کبات بن بلقسم بن فیروزان و حیدربن وهسوذان و کیخسروبن مرزبان بن سلار و جستان بن نوح بن وهسوذان و شیرزیل بن سلاربن شیرزیل که هر یک از اینان از پنجاه تا بیست هزار دینار سود املاک داشت و همچنین بزرگان لشکر به در خانه ٔ وی حاضر میشدند و بخاطر هیبت و بزرگی صاحب سرها بزیر انداخته هیچیک تکلم نمیکرد تا اینکه دربان بیرون آمده و برخی را اجازت دخول میداد و دیگران را بازمیگردانید و آنکس که اجازت دخول یافته بود چنان میپنداشت که به رستگاری دنیا و آخرت رسیده است ، و چون داخل میشد و اجازت ورود به مجلس صاحب می یافت ، و چشم وی بدو می افتاد سه یا چهار بار زمین را میبوسید تا اینکه نزدیک صاحب میرسید و اگر از آنان بود که رتبت نشستن داشت می نشست و هنگام رفتن نیز چند بار زمین میبوسید. (معجم الادباء ج 2 صص 308 - 309). صاحب برای هیچکس بپا نمیخاست و کسی هم از او توقعقیام نداشت . وی به عمر خویش تنها برای یکی از زهاد معتزله برخاست و آن چنان بود که هنگام بازگشت از اهواز به صیمره درآمد و شیخی از زهاد معتزله که او را عبداﷲبن اسحاق میگفتند بر او داخل شد و صاحب به احترام وی بپای خاست و چون شیخ خارج شد، صاحب اطرافیان خویش را گفت بیست سال است که قیامی چنین نکرده ام . و این شیخ که صاحب به احترام او برخاست یکی از ابدال روزگار بود. (معجم الادباء ج 2 ص 309). مخافت او چنان در دل زیردستان جای گرفته بود که بزرگان دولت هنگامی که یکی از دربانان یا ناچیزترین حواشی او را میدیدند به لرزه می افتادند، تا آنگاه که مقصود وی را بدانند. صاحب ، حشمت خویش را نیکو رعایت میکرد و بر حفظ وقار و ادب سخت حریص بود. ثعالبی در یتیمةالدهر و یاقوت در معجم الادباء از وی آرند که روزی فخرالدوله از روی مزاح گفت شنیده ام میگویی : المذهب مذهب الاعتزال و النیک نی»الرجال ، من از این سخن بهم برآمدم و فخرالدوله چندرقعه در معذرت این گفته بنوشت و مرا فرستاد. از این گفتار پیداست که آنچه ابوحیان در نکوهش صاحب و ذکر قلت ادب و کثرت وقاحت وی آورده است ، مبنی بر مبالغه و یا سؤنظر او به صاحب است . ابوحیان گوید: صاحب ابوعلی شادباشی را که به استقبال او به ساوه آمده بود گفت : یا اباعلی لاتعول علی ایر فی سراویل لا ایر الا ایرتمطی تحت عانتک فانک ان عولت علی ذلک شانک و خانک وفضح خانک و مانک . (معجم الادباء ج 2 ص 288 نقل از ابوحیان توحیدی ). و گوید روزی ابن ثابت را گفت : جعلک اﷲممن اذا خری ٔ شطر و اذا بال قطر و اذا فسا غبر و اذا ضرط کبر و اذا عجف عبر. (معجم الادباء ج 2 ص 303).
یاقوت درباره ٔ علت این نکوهش بیجا و بسیار که ابوحیان از صاحب کند چنین نویسد:ابوحیان بقصد صاحب جانب ری رفت و چون از او بهره ای نیافت ، بازگشت و به نکوهش وی پرداخت . خوی وی چنین بود که به بدگویی بزرگان برخیزد، ولی مکارم ابن عباد چنان بود که ذم او را به مدح مبدل کرد، از آنجمله گفته ٔ اوست درباره ٔ صاحب : فاوّل ما اذکر من ذلک ما ادل به علی سعة کلامه و فصاحة لسانه و قوة جاشه و شدة منته و ان کان فی فحواه ما یدل علی رقاعته . (معجم الادباءج 2 ص 282). هم یاقوت در معجم الادباء آرد که چون صاحب به بغداد وارد شد، نزد قاضی ابوسائب رفت . وی برای احترام به خود حرکتی داد و چنان نمود که توانایی برخاستن ندارد. صاحب دست او بگرفت و او را برخیزاند و گفت قاضی را در قضاء حقوق اخوان کمک باید کرد. آنگاه یاقوت گوید گویا این ماجرا میان قاضی و ابوعمرو شرابی رفته و صاحب آن را به خویش بسته است . (ج 2 ص 339). وی در اواخر عمر وزارت و لباس وزارت را برای خود سبک شمرد و یاقوت از محدثی روایت کند که صاحب میگفت آرزو دارم بغداد را فتح کنم و ابواسحاق صابی را به کتابت خویش گمارم . (معجم الادباء ج 2 ص 337).
لطائف او:از صاحب لطائف و بذله ها بجای مانده است که بر قریحه ٔ روشن و حضور ذهن و سرعت انتقال او دلالت کند. از آنجمله اینکه یاقوت گوید: جماعتی از مردم اصفهان وی راگفتند اگر قرآن مخلوق باشد، رواست که بمیرد، و هرگاه در آخر شعبان بمیرد نماز تراویح را در رمضان چگونه بجای آریم ؟ گفت : هرگاه قرآن در پایان شعبان بمیرد، رمضان نیز خواهد مرد و گوید پس از تو مرا زندگی نشاید، و ما نیز از نماز تراویح آسوده میشویم . (معجم الادباء ج 2 ص 296). ابوالحسن نحوی حدیث کند که مکی منشد صاحب را خدمت و صحبتی قدیم داشت . وی چند بار خطا کردو صاحب از او بگذشت و چون خطای وی تکرار شد، بفرموداو را در دارالضرب که در جوار وی بود زندانی کردند و چنان اتفاق افتاد که روزی صاحب بر بام شد و به دارالضرب نگریست ، مکی ندا داد: فاطلع فرآه فی سواء الجحیم ۞ . صاحب بخندید و گفت : اخسؤوا فیها و لاتکلمون ۞ آنگاه بفرمود وی را آزاد ساختند. (معجم الادباء ج 2 ص 281). ابوحیان از محمد مرزبان آرد که شبی نزد او بودیم واو را پینکی گرفت ، در این وقت کسی سوره ٔ والصافات را خواندن آغاز کرد. قضا را یکی از اجلاف ماوراءالنهر نیز در آن مجلس حضور داشت و او نیز به خواب رفت و درخواب ضرطه ای سخت بداد، چنانکه صاحب بیدار شد و گفت :یا اصحابنا نمنا علی والصافات و انتبهنا علی والمرسلات . و این از نوادر اوست . (معجم الادباء ج 2 ص 296). ودر یتیمه آرد که مردی همدانی در مجلس صاحب بود و بی اختیار تیزی داد، پس خجل شد و گفت : این صریر تخت است . صاحب گفت : ترسم صریر تحت باشد. بدیع همدانی حدیث کند: یکی از فقیهان که به ابن حضیری معروف بود شبها به مجلس صاحب میشد. شبی وی را خواب گرفت و ضرطه ای از او صادر گشت ، پس خجل شد و دیگر به مجلس نیامد. صاحب گفت او را از من بگویید:
یابن الحضیری لاتذهب علی خجل
لحادث کان مثل النای فی العود
فانها الریح لاتستطیع تحبسها(؟)
اذ لست انت سلیمان بن داود.

(معجم الادباء ج 2 ص 313).


یاقوت از ابوالفضل میکالی آرد که عامل وی او را رقعه ای بدین مضمون نوشت : اًن رأی مولانا أن یأمر باشغالی ببعض اشغاله فعل . صاحب در ذیل رقعه چنین پاسخ داد: من کتب لاشغالی لایصلح لاشغالی . (معجم الادباء ج 2 ص 322). و هم ابوحیان گوید: ابن عباد بسال سیصد و پنجاه و هشت با مؤیدالدوله به ری آمد و به مجلس ابن عمید حاضر شد واو را با مسکویه سخنی رفت و مباحثه گرم شد، مسکویه گفت : بگذار من هم سخنی بگویم ، این انصاف نیست ، اگر نمیخواهی من سخن بگویم مخده را بر دهان من بگذار. صاحب گفت : بلکه دهان تو را بر مخده خواهم گذارد و این نادره شهرت یافت . (معجم الادباء ج 2 ص 300). صاحب قاضی القضات عبدالجباربن احمد اسدآبادی را قضاء همدان و جبال داد. وی روزی به استقبال صاحب آمد ولی پیاده نشد و گفت ایها الصاحب خواهم برای خدمت پیاده شوم لیکن علم از این کار ابا دارد و در عنوان نامه ٔ خویش به صاحب چنین مینوشت : الی الصاحب داعیه عبدالجباربن احمد،سپس نوشت ولیّه عبدالجباربن احمد و پس از چندی ، تنها عبدالجباربن احمد مینوشت . صاحب ندیمان خود را گفت گمان دارم کار او بدانجا کشد که بنویسد: الجبار. (معجم الادباء ج 2 ص 314). وقتی ضرابان از دارالضرب رقعه ای به شکایت بدو فرستادند و نوشتند که رقعه از ضرابان است ، صاحب ذیل آن نوشت : فی حدید بارد. (وفیات الاعیان ج 1 ص 79). در نفائس الفنون آرد که صاحب میگفت از من هرچه خواهید، پیش از ورود من به اصفهان بخواهید، زیرا هنگامی که به اصفهان وارد میشوم ، در اثر هوای این شهر، بخل بر من غلبه میکند. و صاحب نفائس الفنون این مسئله را از فراست صاحب و کشف او میشمارد.
بخشش صاحب : یاقوت گوید: در کتاب هلال بن محسن بن ابراهیم صابی خواندم که صاحب کسانی را از شیوخ کُتّاب و شعرا و ادیب زادگان و زهاد و فقیهان که در بغداد بودند، دستگیری میکرد و برای هر یک از آنان سالیانه وظیفتی میفرستاد و ابواسحاق ابراهیم بن هلال را پانصد دینار و مرا [هلال بن محسن را] هزار درهم جبلی میرساند. (معجم الادباء ج 2 ص 335). عوف بن حسین همدانی تمیمی گوید: روزی در خزانه ٔ خلعت صاحب بودم و در سیاهه ٔ حساب چنان خواندم که در زمستان آن سال هشتصد و بیست عمامه ٔ خز به علویان و فقیهان و شاعران خلعت داده است جز آنچه بر خدم و حواشی صرف شده است . (معجم الادباء ج 2 ص 320). روزی ابوالقاسم زعفرانی را نظر بر خدمتکاران و حواشی صاحب افتاد که همگی جامه ٔ خز رنگارنگ و گرانبها پوشیده اند، پس به گوشه ای نشست و به نوشتن پرداخت . صاحب وی را طلبید و او اندکی مهلت خواست . صاحب فرمود تا آن مکتوب که در دست او بود بگیرند. زعفرانی برخاست و گفت ایّد اﷲ الصاحب :
اسمعه ممن قاله تزدد به
عجبا فحسن الورد فی اغصانه .
صاحب گفت : ای ابوالقاسم بیار آنچه داری و او ابیاتی برخواند که از آنجمله است :
سواک یعد الغنی ما اقتنی
و یأمره الحصر ان یخزنا
و انت ابن عباد المرتجی
تعد نوالک نیل المنی
خیرک من باسط کفه
و ممن ثناها قریب الجنی
غمرت الوری بصنوف الندی
فاصغر ما ملکوه الغنی
و غادرت اشعرهم مفحماً
و اشکرهم عاجزاً الکنا
ایا من عطایاه تهدی الغنی
الی راحتی من نأی أو دنا
کسوت المقیمین و الزائرین
کسالم نخل مثلها ممکنا
و حاشیةالدار یمشون فی
ضروب من الخز الا انا.
صاحب گفت در اخبار معن بن زائده خواندم که کس وی را گفت مرا سوار کن .معن بفرمود تا وی را اسبی و استری و خری و شتری و کنیزی دادند، سپس گفت اگر دانستمی که خدا جز این مرکوبی آفریده است تو را بر آن حمل میکردم و ما بفرمودیم ترا جبه ای و پیراهنی و سراویلی و عمامه ای و مندیلی و مطرفی و ردائی و جورابی از خز دهند و اگر دانستیم که لباس دیگری از خز آماده کنند ترا میدادم و بفرمودتا او را به خزانه بردند و آن خلعتها به وی دادند. (معجم الادباء ج 2 ص 321). و از ابوسعد منصوربن حسین آبی آرد که خیرات و صدقات و جوائزی که به اشراف و اهل علم و غرباء و زوار میداد سالیانه بر یکصد هزار دینار بالغ بود. (معجم الادباء ج 2 ص 310). در تجارب السلف آرد که او را در اهواز سحجی پیدا شد، هرگاه بر طشت نشستی ده دینار پهلوی آن بنهادی تا فراشی که آن طشت برمیگرفت از شادی زر به برداشتن طشت ، دلتنگ نگردد و چون شفا یافت بفرمود تا فقرا و مساکین به خانه ٔ او آمدند و هرچه یافتند ببردند، گویند آن روز نزدیک پنجاه هزار دینار از سرای وی رخت و قماش بیرون رفت . (تجارب السلف ص 244). در یتیمةالدهر آرد که در ماه رمضان هرکس بعد از عصر بر وی داخل میشد میبایست همانجا افطار کند و در هر شب از ماه رمضان کمتر از هزار تن در خانه ٔ وی افطار نمیکردند و جایزه و قربانی و صدقه ٔ او در این شهر برابر جمیع ماههای دیگر سال بود. (یتیمة ج 3 ص 36). مافروخی آرد: روزی در ایام صبی و روزگار اوایل عمر صاحب ، به اصفهان کفشگری بود، هر گه که صاحب بر وی بگذشتی کفشگر زبان سفاهت و لعنت و سب و تنقیص و عیب بر صاحب بگشودی و نسبت اعتزال و حوالت کفر و ضلال بر آن افزودی ، صاحب از آن سخن و الفاظ متغافل میشد و به تحمل آن ناشایست روزگار میگذرانید تا مرتبه ٔ دولت صاحبی و ترقی آن بر ایوان آسمان مکان یافت و آفتاب اقتدارش در اوج جلال بر تمامت روی زمین تافت . اتفاق چنان واقع شد که روزی لشکریی به خانه ٔ این کفشگر نزول کرد و او در ازعاج و اخراج آن بهیچ روی راه نمیدانست و سبب ازالت این شکایت جز انهاء حال به خدمت صاحب چاره نتوانست ، کفشگر در معرض تعارض دو حال سر تفکر به گریبان حیرت فروبرد. حال قدیم از سفاهت و بدیها او را ترهیب و تهدید می نماید و جریمت خود یاد می کند، خیبت و نومیدی مقرر می کند، دیگر تظلم و تألم را در نفس تزیین و تسویل میدهد و در اصابت حیلت و تقویت پندار و مخیلت می افزاید. بعد از استخارت می اندیشد که از کجا با حال من افتد و چون مرا بشناسد؟ قصه ٔ پرغصه را به محل عرض رسانید. صاحب او را در حال بشناخت و به استاد رئیس ابوالعباس ضبی توقیع فرمود به قضاء حاجت و انجاح اسعاف مأمول مسؤول و اخراج و ازعاج لشکری از خانه ٔ او [و] در ضمن توقیع این معنی بدین عبارت مندرج : فان لرافعها حقاً لایسع اغفالاً و حرمة لاتقتضی اهمالاً اوجبها تسببه الینا بسبه ایانا. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان صص 92 - 93). و نیز در محاسن اصفهان گوید روزی شخصی رفعی عرض کرد بر فخرالدوله مشتمل بر آنکه زیادت بر مستغلات و املاک اصفهان خارج از معاملات و حقوق سیصد هزار درم حاصل کرده بر کار خزانه نشاند و در این وقت فخرالدوله به وجوه بسیار و مال بی شمار احتیاج هرچه تمامتر داشت ، جهت مصالح و مهمات لشکر خراسان و فرستادن آن بدر گرگان ، آن سخن را در دل کاشت . چون صاحب به خدمت فخرالدوله درآمد قصه را به دست او داد و گفت در کار این مرد تدبیری باید اندیشید و وجوهات را مقرر گردانید، چه ما را در این وقت دربایست هرچه تمامتر است . صاحب قصه را به تأمل مطالعه کرد و گفت سمعاً و طاعةً فرمان شهنشاهی را. بعد از آن مجلس بگردانید و مرد را حاضر کرد و گفت صاحب این قصه تویی استخراج این مال از وجوه مذکوره ضمان و تعهد میکنی ؟گفت روی دولت صاحبی به آرایش کفایت کافی الکفاتی مزین و آراسته باد و شفاهاً مضمون قصه بر صاحب عرض کرده متقبل شد. صاحب او را به حسین بن لوراب سپرد و گفت در محافظت او اهمال ننماید تا فردا کار او به فیصل رسانیده آید. چون به دولت خانه ٔ خاص بازگردید قرار نشستن و مجال بودن نداشت تا استفتاء بپرداخت در استحلال خون ساعی ، و به خطوط تمامت قضاة و فقهاء و عدول فتوی را مؤکد گردانیده به مراد موشح کرد و به حضرت فخرالدوله متوجه گشته عرض کرد و متعهد و متقبّل آن مال شداز جهتی که هیچ مضرت و زیان به رعایا عاید نمی شد و هیچ زحمت و مکروه بدیشان [ نمی رسید ] و غرض فخرالدوله به حصول موصول گشته مضاعف گردد با رفاهیت رعایا و عمارت املاک و بقاء معاملات بر وجه نیک . بعد از آن عقیب آن نصیحت خالص از ریا و صادقانه و وعظ نصیحت آمیز مشفقانه آغاز نهاد و تحریض دادن او بر استنزال رأی ودعوت کردن در اجراء حکم سیاست بر وی از زبان بریدن و میل کشیدن چنانچه اعتبار تمامت غمازان و مفسدان و مستخرجان گردد و از مجلس برنخاست تا توجیه وجوهات کرد از ده نفر مرد متمول توانگر به حیثیتی که حال یسارو کار مال ایشان از آن تأثر نقصانی چندان نیافت . (صص 93 - 94).
وی بسال 373 شهر قزوین را که ویران شده بود تعمیر کرد و برای آن هفت دروازه و دویست وشش برج ساخت و به نه محلت تقسیم کرد و پیش از آن قزوین صدوبیست برج داشت . و چند کاریز برای شهر قم بنا کرد و خراج آن شهر را که در ده قسط میگرفتند به دوازده قسط آورد. و بسال 374 در گرگان به تعمیر قبر محمدبن جعفر دیباج پرداخت و او از اولاد موسی بن جعفر بود که بسال 203 در آن شهر درگذشت . (تاریخ قم ص 5، 145، 223). دیگر از آثار وی بنای مسجد جورجیر در اصفهان است که مافروخی شرح مفصلی از استحکام و زیبایی آن ذکر کند. (محاسن اصفهان ص 85).
حمداﷲ مستوفی در نزهةالقلوب (ج 3 ص 57) درذیل کلمه ٔ قزوین آرد: صاحب جلیل اسماعیل بن عباد رازی وزیر فخرالدوله ٔ دیلمی در سنه ٔ ثلاثة و سبعین و ثلثمائة (373 هَ . ق .) جهت آنکه خرابی به حال بارو راه یافته بود و او در کتب احادیث دیده بود: فانه یکون فی آخر الزمان بلدة بقرب الدیلم یقال لها قزوین هی باب من ابواب الجنة من عمل فی عمارة سورها ولو بقدر کف من الطین غفر اﷲ له ذنوبه صغیرها و کبیرها، تجدید عمارت بارو کرد. ابوحیان از علی بن ... عطا آرد که جایزت صاحب از یکصد درهم و یک جامه تا پانصد درهم بود و به هزار درهم کمتر میرسید و زیاده بر این مبلغ بدیع بود، بلی بعض کسان با هتک ستر و ابتذال نفس بیشتر ازاین مبلغ نیز میگرفتند، لیکن عدد آنان بغایت اندک است . (معجم الادباء ج 2 ص 304).
استادان صاحب : صاحب استادانی داشته که به تفاریق از آنها علم و ادب آموخته است که نام چند تن آنان ذکر میشود: 1 - عمرو صباح که صاحب در کودکی نزد او تلمذ کرده و راغب اصفهانی در محاضرات حکایتی از دوره ٔ تحصیلی صاحب نزد وی آرد. 2 - ابوالفضل عباس بن محمد نحوی معروف به عرام شاگرد احمدبن عبداﷲ برقی (376). صاحب روضات او را از استادان صاحب شمرده است . 3 - ابوالحسین احمدبن فارس رازی لغوی معروف (متوفی 395 هَ . ق .).صاحب روضات او را نیز استاد صاحب خوانده . یاقوت در معجم الادباء در ترجمه ٔ حال احمدبن فارس گوید: وی را برای تعلیم مجدالدولةبن فخرالدولة به ری احضار کردند و در آنجا صاحب بن عباد نیز از او علم آموخت و او کتاب الصاحبی را در فقه اللغة بنام صاحب بنوشت اما چون مجدالدوله در زمان فوت صاحب (385) شش ساله بوده ناچار بایستی تاریخ تلمذ صاحب نزد ابوالحسین پیش از زمانی باشد که وی بخاطر تعلیم مجدالدوله به ری آمده است . واز بغیةالوعاة نیز همین موضوع استفاده میشود. ابوالحسین ابتدا در ری بود سپس به همدان رفت و متوطن شد وپس از مرگ صاحب دوباره برای تعلیم مجدالدولة به ری احضار شد و از نوشته ٔ ثعالبی نیز مفهوم میشود که : ابوالحسین از خواص ابن عمید (ابوالفتح ) بوده و صاحب بااو میانه ٔ خوشی نداشته . وقتی ابوالحسین از همدان کتاب الحجر را برای او به ری فرستاد صاحب میخواست کتاب را به او برگرداند اما بعد منصرف شد و صله برای وی روانه داشت . 4 - عباد پدر وی . یاقوت گوید صاحب از وی روایت کرده . 5- ابوالفضل محمدبن حسین عمید وزیر رکن الدوله که از فضلای عصر و ملقب به جاحظ ثانی است و درباره ٔ او گفته اند: بدئت الکتابة بعبدالحمید و ختمت بابن العمید.
صاحب گوید: روزی در خدمت ابوالفضل بن عمید قصیده ٔ دالیه ٔ ابوتمام را که مطلع آن این است :
شهدت لقد اقوت معانیکم بعدی
و محت کما محت وشایع من برد
بخواندم . ابن عمید گفت در مطلع این قصیده هیچ عیبی می بینی ؟ گفتم نه . گفت تکریر «محت »مستثقل است و گفت دیگر بخوان . خواندم تا بدین بیت رسیدم :
کریم متی امدحه امدحه و الوری
معی و اذاما لمته لمته وحدی .
گفت در آن چه عیب یابی ؟ گفتم مدح را با کرم برابر کرده و این تطبیق نیست ، چه مقابل مدح هجو است . گفت عیب دیگر درنیابی ؟ گفتم نه . گفت تکرار «امدحه » موجب ثقل تلفظ گردیده است ، چه دو حرف حلق در آن میباشد. (از تجارب السلف ص 227).
یاقوت در معجم الادباء در ترجمه ٔ احمدبن محمدبن ثوابة از ابوحیان آرد که صاحب ، فلسفه و ریاضی را ناخوش داشت . روزی حکایت کرد که یکی از این ابلهان نزد من آمد و مرا به خواندن هندسه ترغیب کرد و به درس گفتن پرداخت و عدد 25 را بنوشت و خطی کشید و شکلی رسم کرد و آن را طولانی ساخت و به زعم خود برهانی اقامه کرد و من او را گفتم به ضرورت و بداهت میدانم که این 25 است و تو اکنون تشکیک کنی و من باید از این پس چیزی را که به بداهت میدانستم به دلیل اثبات کنم و این زیانی بزرگ است . رجوع به احمدبن محمدبن ثوابة شود. ولیکن صاحب یتیمةالدهر وی را در علم طب نیز متبحر دانسته و گوید رساله ای در این فن برای فخرالدولة نوشته و آن رساله را فراوان ستوده است .
تدریس صاحب : یاقوت از علی بن محمد طبری کیا حدیث کند که صاحب آنگاه که وزارت داشت به املا گفتن عزم کردبه کردار اهل علم طیلسان پوشید و متحنک گشت ، و گفت شما سابقه ٔ مرا در علم دانید. حاضران اقرار کردند. صاحب گفت من اکنون شغل وزارت دارم و آنچه از اوان کودکی خویش تا بحال انفاق کرده ام از مال خود و پدر و جدمن است ، با این وصف از تبعات خالی نیستم . من خدا و شما را گواه میگیرم که از گناهان خود تائب هستم . آنگاه یک هفته در خانه ای بنشست و آن را بیت التوبة نامید، سپس خط فقها به صحبت توبت خویش گرفت ، آنگاه برای املا حاضر شد و همه از وی حدیث نبشتند، حتی قاضی عبدالجبار. (معجم الادباء ج 2 ص 312). هندوشاه در تجارب السلف گوید وی کتابی در انواع طیب فراهم آورد و آن را لطیمة نامید و بر طلبه املاء میکرد. روزی ابوالندی عبدجانی (غندجانی ) ادیب از بادیه وارد شد و به درس او حاضر گشت . صاحب در ضمن درس گفت : «خضم لقب عنبر است ». ابوالندی فریاد زد: «لا، فض اﷲ تعالی فاک ». مردم به او نگریسته از دلیری وی به شگفت شدند و او را گفتند ای شیخ ترا چه شد؟ گفت خَضَّم بفتح خاء و ضاد و تشدید ضاد لقب عنبربن عمروبن تمیم است نه لقب عنبر طیب و این بیت بخواند:
قد علمت اُسیّد و خَضَّم
اَن َّ أباخرزة شیخ مرجم .
و این مصراع را نیز انشاد کرد: و بنواسیّد اسلموک و خضَّم . صاحب ساعتی خاموش شد سپس شروع کرد و مردم ابوالندی را گفتند تا بیرون رود و چون درس پایان یافت صاحب وی را طلبید تا از او فایده گیرد لیکن او از ترس اصفهان را ترک گفته بود. (تجارب السلف ص 245).
مؤلفات صاحب : در تذکره ها و رسائل بسیاری از تألیفات وی را ذکر کرده اند که برخی از آنها نیز موجود و برخی از میان رفته و اینک فهرستی از این کتب : 1 - اخبار ابی العیناء. 2 - اسمأاﷲ تعالی و صفاته . 3 - الاعیاد و فضائل النوروز. 4 - امثال سائره ٔ متنبی . این رساله را سیدعلیخان مدنی در انوارالربیع باب ارسال المثل عیناً درج کرده . 5 - امامت . ابن خلکان و یاقوت گویند:صاحب در این کتاب تفضیل علی را ذکر و امامت خلفای پیشین او را اثبات کرده است . 6 - الانوار. صاحب الذریعة گوید: ابن طاوس در کتاب یقین خود از این کتاب نقل کرده و چون قصد وی بوده است که جز از سنیان چیزی نیاورد درباره ٔ صاحب گوید: سید مرتضی در کتاب انصاف و همچنین شیخ مفید وی را معتزلی خوانده اند. 7 - الابانة عن مذهب اهل العدل بحجج من القرآن و العقل . صاحب الذریعة گوید: نسخ آن در سامرا و نجف موجود است . 8 - المحیط در لغت در ده مجلد و جرجی زیدان گوید: جلد سوم آن در کتابخانه ٔ خدیوی قاهره موجود است . 9 - کشف المساوی عن شعر المتنبی . 10 - تاریخ الملک و اختلاف الدول . 11 - التذکرة فی الاصول الخمسة. 12 - جوهر الجمهرة ملخص جمهره ٔ ابن درید. 13 - دیوان اشعار. جرجی زیدان در آداب اللغة العربیة گوید: نسخه ٔ آن در کتابخانه ٔ ایاصوفیه در استانبول موجود است . 14 - دیوان رسائل و منشآت . جرجی زیدان گوید: منتخباتی از آن در کتابخانه ٔ پاریس موجود است . 15 - روزنامجة، شرح سفر بغداد. 16 - الزیدین یا الزیدیة. ۞ 17 - شرح حال و نسب عبدالعظیم . در الذریعة گوید: نسخه ٔ آن در کتابخانه ٔ شیخ هادی کاشف الغطاء است . 18 - الشواهد. 19 - العروض الکافی . 20 - عنوان المعارف . 21- القضا و القدر. 22 - رساله ای در علم کلام . 23 - لطیمة در انواع طیب . هندوشاه در تجارب السلف از آن نام برده است . 24 - المحیط. 25 - نقض العروض یا اقناع فی العروض . 26 - نهج السبیل در اصول . در ذریعه گوید: قطعه ای از این کتاب در ذیل نسخه ٔ تذکره در کتابخانه ٔ شیخ هادی کاشف الغطاء موجود است . 27 - کتاب الوزراء. (در کشف الظنون اخبار الوزراء آمده ). 28 - الوقف و الابتداء.
کتبی که به نام وی یا در احوال وی نوشته اند: 1- عیون اخبار الرضا در اخبار وارده از امام رضا علی بن موسی بن جعفر (ع ) و زندگانی وی . مؤلف این کتاب ابوجعفر محمدبن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی متوفی 381 هَ . ق . معروف به صدوق و یکی از سه محمد قدیم و از بزرگان مذهب شیعه است . کتاب وی «من لایحضره الفقیه » یکی از اصول اربعه ٔ شیعه میباشد. مؤلف در مقدمه ٔ کتاب گوید: چون دو قصیده از صاحب در مدح حضرت رضا دیدم و دانستم وی محب اهل بیت است این کتاب را برای خزانه ٔ او تألیف کردم . در این مقدمه دو قصیده در مدح حضرت رضا و چند بیت در استجاره ٔ او به امامان و یک سجع مهر است که به صاحب منسوب میباشد بدین مضمون :
شفیع اسماعیل فی الاَّخرة
محمد و العترة الطاهرة.
هرگاه مقدمه از صدوق باشد شکی در تشیع صاحب باقی نمی ماند. 2 - کتاب رجال تألیف حسین بن علی بن بابویه . آقای بهمنیار در رساله ٔ خود آورده اند: وی این کتاب را بنام صاحب تألیف کرده .3 - تاریخ قم . مؤلف آن حسن بن محمدبن حسن قمی متوفی 378 هَ . ق . آن را در بیست باب بعربی برای صاحب تألیف کرده و در مقدمه شرح مفصلی در مکارم اخلاق صاحب واحترام او نسبت به سادات نگاشته است ، سپس حسن بن علی بن حسن بن عبدالملک قمی متوفی 805 هَ . ق . آن را به فارسی درآورده . 4 - لطایف المعارف . مؤلف آن ابومنصور عبدالملک بن محمدبن اسماعیل نیشابوری معروف به ثعالبی متوفی 429 است . 5 - الصاحبی در فقه اللغة عربی تألیف ابوالحسین احمدبن فارس بن زکریابن محمدبن حبیب رازی متوفی 390. ابوالحسین از اطرافیان ابن عمید بوده و پس از عزل او از بیم صاحب به همدان رفت و بعد از مرگ وی دوباره به ری بازگشت . 6 - الدیوان المعمور در مدایح صاحب و شرح حال او تألیف ابوطالب مهذب الدین محمدبن علی بن علی بن مفضل حلی مزیدی مولد 549 و وفات 643. 7 - الارشاد در شرح احوال صاحب تألیف ابوالقاسم کوهپایی اصفهانی که در 1259 هَ . ق . تألیف شده است . 8- رساله ای تألیف آقای احمد بهمنیار استاد دانشگاه تهران .
کتابخانه ٔ صاحب : صاحب در فراهم ساختن کتاب سعی بسیار داشت چنانکه مورخین گویند هیچ وزیری مانند وی کتاب فراهم نیاورده ، برخی کتب را میخرید و برخی را استنساخ میکرد و برخی را هم پس از مطالعه نمی پذیرفت . گویند چون کتاب عقدالفرید را دید گفت : هذه بضاعتنا ردت الینا ۞ . ما گمان بردیم که از بلاد خود (اندلس ) چیزی نوشته ، اکنون دانستیم فقط اخبار ما را دارد. و چون اغانی را دید بپسندید و انیس خود ساخت و بگفته ٔ ابن خلکان هنگامی که به سفر میرفت سی شترکتاب با خود میبرد و چون اغانی به وی رسید فقط آن را با خود میداشت . از صاحب حکایت کنند که گفت : کتابخانه ٔ من صدوهفده هزار کتاب دارد و از اینهمه مونس من اغانی است . و از جمله ٔ معاذیر صاحب در پاسخ نوح بن منصور این بود که برای حمل کتابخانه ٔ من چهارصد شتر لازم است . یاقوت گوید: عمیری برای صاحب کتبی اهدا کرده و با این اشعار روانه داشت :
العمیری عبد کافی الکفاة
و ان اعتد فی وجوه القضاة
خدم المجلس الرفیع بکتب
مفعمات من حُسنها مترعات .
صاحب در زیر آن اشعار بنوشت :
قد قبلنا من الجمیع کتاباً
و رددنا لوقتها الباقیات
لست استغنم الکثیر فطبعی
قول خذ لیس مذهبی قول هات .
یاقوت از ابوالحسن بیهقی آرد که کتابخانه ٔ صاحب در ری ، دلیل صدق گفتار اوست ، چه پس از آنکه سلطان محمود سبکتکین همه ٔ کتب کلام آن را بسوزانید من فهرست آن کتب را در ده مجلد بدیدم . (معجم الادباء ص 315). ودر تاریخ قم آرد که پیش از صاحب ، صاحبان کتابخانه کتب خویش را چون زر و سیم پنهان میکردند، اما او بسیاری از کتب خود را وقف مطالعه ٔ طالبان علم کرد. (تاریخ قم ص 6).
تعصب صاحب نسبت به عرب : از تعصب صاحب در عربیت داستانهای بسیاری در تذکره ها آمده است ، از جمله آنکه ابوالفضل بدیعالزمان همدانی گوید روزی در خدمت صاحب بودم و یکی از شعراء عجم درآمد و این اشعاررا که در نکوهش عرب و ستایش پارسیان است بر وی برخواند:
غنینا بالطبول عن الطلول
و عن عنس عذافرة ذمول
و اذهلنی عقار عن عقار
ففی است ام القضاة مع العدول
فلست بتارک ایوان کسری
لتوضح او لحومل فالدخول
و ضب بالفلا ساع و ذئب
بها یعوی و لیث وسط غیل
یسلون السیوف لرأس ضب
حراشاً بالغداة و بالاصیل
اذا ذبحوا فذلک یوم عید
و ان نحروا ففی عرس جلیل
اما لو لم یکن للفرس الاّ
نجار الصاحب القرم النبیل
لکان لهم بذلک خیر فخر
و جیلهم بذلک خیر جیل .
چون بدین موضع از قصیده رسید صاحب به اطراف مجلس نگریست و پرسید ابوالفضل کجاست . من در کنج ایوان بودم و مرا نمیدید، پس برخاستم و زمین ببوسیدم . گفت از سه چیز خود دفاع کن ، از ادب و نسب و مذهب خویش ، پس فی الحال این قصیده را بسرودم :
أراک علی شفا خطر مهول
بما اودعت لفظک من فضول
ترید علی مکارمنا دلیلاً
متی احتاج النهار الی دلیل
اء لسنا الضاربین جزی علیکم
و ان الجزی اولی بالذلیل
متی قرع المنابر فارسی ّ
متی عرف الاغرّ من الحجول
متی عرفت - و انت بها زعیم -
اکف الفرس اعراف الخیول
فخرت بمل ءِ ما ضغِتیک َ هجراً
علی قحطان و البیت الاصیل
و تفخر اَن ّ مأکولاً و لبساً
و ذلک فخر ربّات الحجول
ففاخرهن فی خد اسیل
وفرع فی مفارقها رسیل
و امجد من ابیک اذا تزیا
عراة کاللیوث علی الخیول .
و چون به پایان رساندم صاحب وی را پرسید چگونه دیدی ؟ گفت اگر میشنیدم تصدیق نمیکردم (لو سمعت به ماصدّقت ). گفت پس جایزت تو رفتن توست . اگر پس از این تو را ببینم گردنت را خواهم زد. سپس گفت هیچکس فارس را بر عرب برتری ندهد، جز آنکه رگی از مجوسیت در او باشد. (بلوغ الارب ج 1 صص 160 - 162).
صاحب و ادبیات پارسی : هرچند که صاحب در عربیت تعصبی شدید داشت لیکن مانند تمام ایرانیان آن عهدادبیات زبان پارسی را خوب میدانست ، چنانکه یاقوت درمعجم الادباء از ابن بابک آرد که صاحب گفت صد هزار قصیده از فارسی و عربی در مدح من گفتند و نیز در لباب الالباب در ترجمه ٔ حال منصوربن علی منطقی آرد که بدیعالزمان بسن دوازده سالگی به خدمت صاحب رفت و او وی را گفت شعری بگوی . گفت مرا آزمایش کن . صاحب این سه بیت از منطقی برخواند:
یک موی بدزدیدم از دو زلفت
چون زلف زدی ای صنم به شانه
چونانْش بسختی همی کشیدم
چون مور که گندم کشد به خانه
با موی به خانه شدم پدر گفت
منصور کدام است از این دوگانه .
و گفت آن را به تازی برگردان . پرسید به کدام قافیت ؟ صاحب گفت به قافیت طا. گفت : بحر تعیین کن . صاحب گفت : اسرع یا بدیع فی البحر السریع، و او بی تأمل بگفت :
سرقت من طرته شعرةً
حین غدا یمشطها بالمشاط
ثم تدلّحت بها مثقلاً
تدلّح النمل بحب الحناط
قال ابی مَن ولدی منکما
کلاکما یدخل سم الخیاط.

(لباب الالباب ج 2 ص 17).


سبک شعری صاحب : صاحب با تعصبی که نسبت به عرب داشت ، میکوشید تا شعر خود را به سبک شامی نزدیک کند، چه این سبک ، بسبب قرب جوار با شبه جزیره ٔ عربستان بداوت و استحکام خود را حفظ کرده بود، در صورتی که سبک عراقی در نتیجه ٔ مجاورت ایران ، لطف و رقت و طراوت و زیبایی مخصوصی داشت . صاحب شعرای شام را بیشتر احترام میکرد و شعر ایشان را در دفتر مخصوص نوشته و همراه داشت . وی در نثر بیشتر از نظم به صناعت لفظی مقید بود، هرچند که نظم او نیزخالی از صناعت نیست ، چنانکه قصیده ای در هفتاد بیت ، خالی از حرف الف بدو منسوب است که در ستایش اهل بیت (ع ) سروده است . و قصائد دیگر نیز که در هر یک به ترک یکی از حروف هجا ملزم گشته است (از ب تا ی ) به استثناء حرف واو که آن قصیده را داماد وی ابوالحسن علوی سروده است . صاحب در همه ٔ اقسام شعر از مدح ، ذم ، وصف ،تغزل ، تشبیب ، رثاء، هزل و غیره شعر سروده است و گاهی در مدح بنهایت راه مبالغه را پیموده است ، چنانکه در ستایش فخرالدوله گوید:
لو کان للخلق الهان
لکان فخرالدولة الثانی .
و در وصف شراب گوید:
رق الزجاج و رقت الخمر
فتشابها فتشاکل الامر
فکأنه خمر و لا قدح
و کأنها قدح و لا خمر.

(یتیمةالدهر ج 3 ص 94).


صاحب به مطلع قصاید اهمیتی بسزا میداد و میگفت که استاد وی مطلع بد را به فال بد میگرفت و آن را در حوادث مؤثر میدانست . صاحب گاه مضامین اشعار دیگران را گرفته و بر آن منوال شعر میسرود، چنانکه ثعالبی بسیاری از سرقات شعری وی را در یتیمه گرد آورده است و اینک نمونه ای از اشعار صاحب :
یا خاطراً یخطر فی تیهه
ذکرک موقوف علی خاطری
اِن لم تکن آثر من ناظری
عندی فلامتعت بالناظر.
و به ابی الحسن طبیب نوشت :
انّا رجوناک علی انبساط
و الجوع قد اثّر فی الاخلاط
فان عسی ملت الی التباطی
صفعت بالنعل قفا بقراط.
و او راست :
بعدت فطعم العیش بعدک علقم
و وجه حیاتی مذ تغیبت ارقم
فما لک قد ادغمت قربک فی النوی
و ودک فی غیر النداء مرخم .
و چون مرگ وی دررسید گفت :
و کم شامت بی عند موتی جهالة
بظلم یسل ّ السیف بعد وفاتی
و لو علم المسکین ماذا یناله
من الذّل بعداً ۞ مات قبل مماتی .

(معجم الادباء ج 2 ص 339).


و در رثاء کثیربن احمد گوید:
یقولون لی اودی کثیربن احمد
و ذلک رزء ما علمت جلیل
فقلت دعونی و العلا نبکه معا
فمثل کثیر فی الرجال قلیل .

(معجم الادباء ج 2 ص 314).


واو راست :
و شادن جماله
یقصر عنه صفتی
اهوی لتقبیل یدی
فقلت لابل شفتی .

(معجم الادباء ج 2 ص 316).


و او راست :
قال لی ان رقیبی سیی ءالخلق فداره
قلت دعنی وجهک الجنة حفت بالمکاره .

(معجم الادباء ج 2 ص 316).


یاقوت از ابوالحسن دلفی مصیصی آرد که یکی از آنان که خود را شاعر میپنداشت ، شعری از صاحب به خود بست و صاحب گفت وی را از من پیام رسانید:
سرقت شعری وغیری
یضام فیه و یخدع
فسوف اجزیک صفعاً
یکد رأساً و اخدع
فسارق المال یقطع
و سارق الشعر یصفع.

(معجم الادباء ج 2 ص 327).


و او شبانه از ری فرار کرد.
و او راست :
دعتنی عیناک نحو الصبی
دعاءً تکرر فی کل ساعة
فلولا و حقک عذر المشیب
لقلت لعینیک سمعاً و طاعة.

(معجم الادباء ج 2 ص 313).


ابوبکر خوارزمی در حق وی گفت :
لاتحمدن ابن عباد و ان هطلت
کفاه یوماً و لاتذممه ان حرما
فانها خطرات من وساوسه
یعطی و یمنع لا بخلاً ولا کرما.
و چون خبر مرگ وی به صاحب رسید گفت :
اقول لرکب من خراسان رائح
أمات خوارزمیکم قیل لی نعم
فقلت اکتبوا بالجص من فوق قبره
«الا لعن الرحمن من کفر النعم ».

(معجم الادباء ج 2 ص 314).


ابوالرجاء ضریر شطرنجی عروضی شاعر اهوازی گوید سالی که صاحب با فخرالدوله به اهوازدرآمد شعرا او را به قصایدی بستودند و من او را بدین قصیده مدح گفتم :
الی ابن عباد ابی القاسم الصَْ
َصاحب اسماعیل کافی الکفاة.
صاحب گفت به خدا دوست داشتم کنیه و نام و لقب و نام پدر من در بیتی فراهم شود. و چون به این بیت رسیدم :
و یشرب الجیش هنیاً بها
گفت یا اباالرجاء! بازایست ، پس گفت :
و یشرب الجیش هنیاً بها
من بعد ماءالری ماءالصراة.
چنین است ؟ گفتم : آری .گفت : احسنت . گفتم : مولای من احسنت بر تو، من این را به شبی ساختم و تو در لحظه ای . (معجم الادباء ج 2 ص 313).
نثر صاحب : صاحب شاگرد ابوالفضل بن عمید بود و خود از سبک جاحظ طرفداری میکرد، چندانکه سید مرتضی علم الهدی در کتاب الانصاف به ردّ وی برخاسته و او را بخاطر این حمایت به اعتزال نسبت کرده است . (الذریعة ج 2 ص 395). وی غالباً رسائل خود را با تضمین کلمات بزرگان دین موشح میساخت و از نویسندگان معاصر خود سه تن را میستود و میگفت نویسندگان زمان ما چهار کسند: ابن عمید، ابواسحاق صابی ، ابوالقاسم عبدالعزیزبن یوسف و اگر بخواهم ، چهارم کس را نام میبرم و خود را مقصود داشت . وی از تعمیم ادب و ابتذال آن سخت نگران بود، گویند وقتی کتاب «الالفاظ الکتابیة» تألیف عبدالرحمن بن عیسی همدانی را دید گفت اگر بر او دست می یافتم ، دست و زبان وی را میبریدم ، چه لغت را به دهان کودکان مکتب انداخته و آن را ضایع و مبتذل ساخته است .
مرگ صاحب : صاحب بسال 385هَ . ق . بستری گشت و هم بدان بیماری بمرد. در بیماری مرگ نیز، هنگامی که اندک بهبودی می یافت ، به املاء نامه ها و اشتغال امور میپرداخت . و چون از حیات مأیوس شد فخرالدوله را اندرز داد که من سیرتی نیک نهادم وکارها بسامان کردم ، اگر پس از من کار ملک همچنان آراسته ماند، آن را از تو دانند و اگر بپاید، از کفایت من شمارند. (تجارب السلف ص 246) (دستورالوزراء ص 129) (حبیب السیر جزء چهارم از ج 2 ص 156). وی به شب جمعه ٔ24 ماه صفر سال 385 هَ . ق . درگذشت . یاقوت و ابن خلکان می نویسند که روز مرگ وی مردم ری بازارها را بستند و بر سرای او گرد آمدند، فخرالدوله و امراء و اعیان و اشراف و قضات بر جنازه ٔ او حاضر گشتند و چون نعش وی را بیرون آوردند بیکبار ناله ها برخاست و مردم به خاک افتاده زمین ببوسیدند و جامه ها بدریدند و بر چهره ها لطمه زدند. ابن خلکان گوید سپس جنازه ٔ او را ازری به اصفهان بردند و در قبه ای که به باب «دریة» معروف است دفن کردند. در معجم الادباء نام این محل «ذریةالمحلة» آمده است . ابن خلکان گوید مقبره ٔ صاحب تا این زمان باقی است و نوادگان وی آن را مرمت کنند و صاحب روضات نویسد: قبر صاحب رو به خرابی میرفت ، تا آنکه حاج محمدابراهیم کرباسی آن را تعمیر کرد و آن محل را امروز درب طوقچی و میدان کهنه نامند.
خلاصه ٔ زندگانی وی : صاحب از سال 347 تا 366 در اصفهان کاتب مؤیدالدولة بود و تا 373 در گرگان وزارت وی داشت و از آن سال تا 385 وزارت فخرالدوله بعهده ٔ او محول گشت . از خلفای بنی عباس با الراضی باللّه ، المتقی باللّه ، المستکفی باللّه ، المطیع للّه ، الطائع للّه ، القادر باللّه معاصر بوده است ، و از آل بویه با سه برادر عمادالدولة، رکن الدولة و معزالدولة و نیز با عزالدولة، عضدالدولة، مؤیدالدولة، فخرالدولة، صمصام الدولة، بهاءالدولة، شرف الدولة هم عصر است ، و از آل زیار وشمگیر و پسر وی قابوس را دیده است ، و از خلفای فاطمی مصر با القائم بامراﷲ، المنصور باللّه ، المعز لدین اﷲ، العزیز باللّه معاصر بوده است ، واز سامانیان ، زمان نصربن احمد، نوح بن نصر، عبدالملک بن نوح ، منصوربن نوح ، نوح بن منصور را درک کرده ، همچنین پیشرفتهای سبکتکین و استیلای پسر او محمود بر خراسان در پایان عمر صاحب بود.
رثاء صاحب : جمع کثیری از شعرا صاحب را رثا گفته اند که اندکی از آن نقل میشود. ابوسعید رستمی گوید:
اء بعد ابن عباد یهش الی الثری
اخوامل او یستماح جواد
ابی اﷲ الا ان یموتا بموته
فما لهما حتی المعاد معاد.

(ابن خلکان چ طهران ج 1 ص 80).


ابوالقاسم بن ابی العلاء اصفهانی گوید:
مامت وحدک لکن مات من ولدت
حوّاء طراً بل الدنیا بل الدین
هذی نواعی العلا مذ مت نادبة
من بعد ما ندبتک الخرد العین
تبکی علیک العطایا و الصلات کما
تبکی علیک الرعایا و السلاطین
قام السعاة و کان الخوف اقعدهم
و استیقظوا بعد ما نام الملاعین
لایعجب الناس منهم ان هم انتشروا
مضی سلیمان و انحل الشیاطین .

(معجم الادباء ج 2 ص 333).


از قصیده ٔ رضی در رثاء وی :
اءکذا المنون یقطر الابطالا
اء کذا الزمان یضعضع الاجبالا
اء کذا تصاب الاسد وهی مدلة
تحمی الشبول و تمنع الاغیالا
اء کذا تقام عن الفرایس بعد ما
ملأت هماهمها الوری اوجالا.
تا آنکه گوید:
و اقم علی یأس فقد ذهب الذی
کان الانام علی نداه عیالا.

(روضات الجنات ص 110).


پس از مرگ صاحب روزی ابوالعباس ضبی به در خانه ٔ وی بگذشت ، پس این اشعاربگفت :
ایها الباب لم علاک اکتئاب
این ذاک الحجاب و الحجّاب
این من کان یفزع الدهر منه
فهو الاَّن فی التراب تراب .

(معجم الادباء ج 2 ص 333).


مذهب صاحب : اقوال تذکره نویسان درباره ٔ مذهب صاحب مختلف است ، بعضی او را شیعه ٔدوازده امامی و بعضی سنی حنفی و دسته ای وی را معتزلی خوانده اند. یاقوت و ابن خلکان بگاه شمردن تصانیف وی گویند او را کتابی است در امامت که در آن فضیلت علی بن ابیطالب و امامت سابقان بر وی را اثبات کند. و همچنین این دو بیت را بعضی بدو نسبت کرده اند:
کنت دهراً اقول بالاستطاعة
و أری الجبر ضلة و شناعة
ففقدت استطاعتی فی هوی ظبَ
ی فسمعاً للمجبرین و طاعة.
ابوحیان گویددر اصول پیرو معتزله و در فروع تابع حنفیان بود و به گفتار زیدیان تمایل داشت . (معجم الادباء ج 2 ص 276). همچنین سید مرتضی در کتاب الانصاف به ردّ وی برخاسته و او را معتزلی خوانده است و ابن طاوس در کتاب الیقین خویش از گفته ٔ شیخ مفید و سید آرد که این دو تن وی را به اعتزال نسبت کرده اند. در مقابل این اقوال عدّه ٔ کثیری از علمای شیعه وی را دوازده امامی دانسته و اشعاری از او را گواه مدعای خویش آورده اند، از آن جمله است صدوق که کتاب خود عیون اخبار الرضا را بنام وی کرده و ابن شهرآشوب در معالم العلماء و شیخ بهائی و قاضی نوراﷲ شوشتری در مجالس المؤمنین و مجلسی در بحار (ج 10). و صاحب روضات این ابیات را بنقل از ثعالبی بدو نسبت کند:
حب علی بن ابیطالب
هو الذی یهدی الی الجنة
ان کان تفضیلی له بدعة
فلعنةاﷲ علی السنة.
و صاحب مناقب بدو نسبت دهد:
قد تبرأت من الجبتین تیم و عدی
و من الشح العتل المتسخف الاموی
انا لااعرف حقا غیر لیث بالغری ّ
و ثمان بعد شبلیه و مختوم خفی .
و این سجع مهر را بدو نسبت داده اند:
شفیع اسماعیل فی الاَّخرة
محمد و العترة الطاهرة.
و قصائد و ابیات دیگری نیز در مدح ائمه و قدح خلفا بدو نسبت داده اند از آنجمله این چند بیت است که صاحب تاریخ بیهق از او بنام وی ثبت کند:
بآل محمد وریت زنادی
و هم فی کل حادثة عتادی
الیهم مفزعی و هم عیاذی
و فیهم مدحتی و لهم ودادی
و حبهم اعتقادی عن یقین
کما التوحید و العدل اعتقادی .

(تاریخ بیهق ص 135).


و در صورت صحت انتساب این اشعار بدو، شکی درتشیع وی نخواهد ماند. یاقوت گوید: او در ترویج مذهب عدلیه سخت کوشش داشت و مردم به طمعی که در او داشتند مذهب وی پذیرفتند. صاحب مایل بود ابوالحسین متکلم کلابی را نیز به مذهب خود درآورد، لیکن وی صاحب را گفت اگر من نیز به کیش تو درآیم کسی نخواهد ماند که زشتی او را به تو بازگویند و عیب او به مردم نمایند. صاحب بخندید و گفت ترا معاف داشتیم تا هر گونه که پسندی خود را به آتش دوزخ رسانی . (معجم الادباء ج 2 ص 300).
مداحان صاحب : دربار صاحب مرکز شعرا و ادبا بوده است ، چنانکه یاقوت از مشارب التجارب آرد که صاحب را پانصد شاعر صاحب دیوان بستودند، و از وی نقل کنند که صدهزار قصیده ٔ فارسی و عربی در مدح من بسرودند...ثعالبی در یتیمةالدهر آرد که بزرگان شعرا به دربار هیچیک از خلفا مانند رشید فراهم نیامده بودند و به دربار حضرت صاحب نیز عده ٔ کثیری از فحول شعرا حاضر بودند. اینک نام چند تن از مشاهیر شعراء که به دربار وی بوده یا به مکاتبه او را ستوده اند: ابن حجاج ، ابن سکرة، ابی عطیة، ابن نباته ، ابوابراهیم اسماعیل بن احمد شاشی ، ابواحمد عبدالرحمن بن فضل شیرازی ، ابواسحاق صابی ، ابوالحسن بدیهی ، ابوالحسن بریدی ، ابوالحسن علی بن هارون منجم ، ابوالحسن جوهری ، ابوالحسن غویری ، ابوالحسن علی بن عبدالعزیز جرجانی ، ابوالحسین حسین همدانی ، ابوالحسین محمدبن حسین فارسی نحوی ، ابوالرجاء ضریرشطرنجی ، ابوالسلم نجیةبن علی قحطانی ، ابوالعباس ضبی ، ابوالعلاء اسدی ، ابوالفرج بن هندو، ابوالفرج ساوی ، ابوالفیاض طبری ، ابوالقاسم بن ابی العلاء، ابوالقاسم زعفرانی ، ابوالقاسم عبدالصمدبن بابک ، ابوالقاسم عبدالعزیزبن یوسف ، ابوالقاسم عبیداﷲبن محمدبن معلی ، ابوالقاسم کاشانی ، ابوبکر خوارزمی ، ابوبکر زوزنی ، ابوبشر جرجانی ، ابوحفص شهرزوری ، ابودلف خزرجی ، ابوسعد نصربن یعقوب خراسانی ، ابوسعید رستمی ، ابوسعید اسدی ، ابوطالب بغدادی ، ابوطالب مأمونی ، ابوطاهربن ابی ربیع، ابوعبداﷲ محمدبن حامد خوارزمی ، ابومحمد بروجردی ، ابومحمدبن منجم ، ابومحمد خازن ، ابومنصور دینوری ، ابومنصور گرکانی ، ابوهاشم علوی ، بدیعالزمان همدانی ، سدیدالدوله ٔانباری ، سید رضی موسوی ، عصیری (قاضی قزوینی )، هبةاﷲمنجم .
هجوکنندگان صاحب : یکی از هجوکنندگان وی ابوحیان توحیدی است که شطری از گفتار وی بنوشتیم و چند تن از شاعران نیز در حیات و یا پس از مرگ وی او را هجو گفته اند، از آنجمله است ابوالعلاء اسدی که گوید:
اذا رأیت مسجی فی مرقعة
یأوی المساجد حراضره بادی
فاعلم بان الفتی المسکین قد قذفت
به الخطوب الی لؤم ابن عباد.
و ابوالحسن غویری گوید:
ان کان اسماعیل لم یدعنی
لان اکل الخبز صعب لدیه
فاننی آکل فی منزلی
اذا دعانی ثم امضی الیه .

(یتیمةالدهر ج 3 ص 110).


و ابودلف خزرجی ۞ گوید:
یا ابن عبادبن عباس
بن عبداﷲ حرها
تنکرالجبر و قد اخرجت
من دنیاک کرها.

(معجم الادباء ج 2 ص 303).


و شاعر دیگری گوید:
متغلب کافی الکفاة و انما
هو فی الحقیقة کافرالکفار
السجع سجع مهوس و الخط خطْ-
-طَ منقرس و العقل عقل حمار.

(معجم الادباء ج 2 ص 297).


ابوبکر خوارزمی گوید:
لاتحمدن ابن عباد و ان هطلت
کفاه یوماً و لاتذممه ان حرما
فانها خطرات من وساوسه
یعطی و یمنع لا بخلاً ولا کرما.

(معجم الادباء ج 2 ص 314).


و از جمله ٔ طاعنان او قاضی عبدالجبار است که مورد لطف و عنایت صاحب بود و چون درگذشت ، قاضی گفت ما بر او رحمت نفرستیم ، چه توبت آشکار نکرد، لاجرم فخرالدوله وی را بگرفت و مصادرت کرد و سه هزار هزار درهم از او بستد و گویند وی به هنگام مصادره ٔ خویش هزار طیلسان مصری بفروخت و او را عقیدت بود که مسلمان بخاطر ربع دینار در آتش دوزخ جاوید بماند و او همه ٔ این مال را از قضاء ظلمه و کفره به دست آورده بود! (معجم الادباء ج 2 ص 335).
خلاصه ٔ گفتار تذکره نویسان درباره ٔ صاحب : ثعالبی دریتیمةالدهر گوید: عبارتی ندارم که با آن بتوان مکانت وی را در علم و ادب و جلالت او را در جود و کرم و محاسن بسیار و مفاخر گوناگون وی را بیان کرد و هرچند داد سخن دهم کمترین فضیلت او را نتوانم گفتن ، تنها میگویم او صدر مشرق و تاریخ مجد و چشمه ٔ عدل و احسان است و کسی است که هر گاه او را به همه ٔ آنچه مخلوقی را بدان ستایند، مدح گویند، حرجی نباشد. سمعانی گوید: نام و شعر او مشهورتر از آن است که درباره ٔ او چیزی گوییم . ابن خلکان نویسد: نادره ٔ دهر و اعجوبه ٔ زمان در فضایل و محاسن و کرم بود. سیوطی در بغیةالوعاة گوید: نادره ٔ دهر و اعجوبه ٔ زمان بود. حدیث گفت و املاء کرد. در محضر او مردمان بسیاری گرد آمدند که نزد هیچ یک از علماء آنقدر جمع نشدند. از تاریخ وزیر ابوسعد منصوربن حسین آبی نقل شده است که : زبان قلم از بیان کمترین اوصاف صاحب و کوچکترین فضائل او خسته و ناتوان است . در لسان المیزان گوید: مشهور به فضائل و کرامات است . او مردی راست و درست بود جز اینکه به مذهب اعتزال میل داشت . او نخستین وزیری بود که لقب صاحب گرفت . بخاری را حشوی میخواند و معتبر نمیدانست . فلسفه و فلاسفه را دشمن میداشت . از کتاب التدوین نقل شده است که : اگر بدعت اعتزال و شناعت تشیع در وی نبودی کمتر کس از فضلا و بزرگان بدو رسیدی . مافروخی گوید: یکی از سه شخصی بود که عضدالدولة به وجود ایشان بر مؤیدالدولة حسد برده میگفت بر هیچ یک از پادشاهان حسد نبردم مگر بر برادرم مؤیدالدوله که او را سه ابوالقاسم است ، نخست ابن عباد، دوم فضل بن سهل و سوم قاضی معروف به یزدی . اما ابن عباد در علوم متفنن بود و از احمدبن فارس و ابوالفضل بن عمید فایده برگرفت . یافعی در مرآت الزمان پس از ستایش وی گوید: فضایل و مناقب او بسیار و نزد علمای این فن مشهور و معروف است و من به همین قلیل اکتفا کردم . در شذرات الذهب گوید: از مردان روزگار و بااحتیاط و باعزم و بزرگوار و شریف و صاحب حشمت و جاه و دادگر بود. از محمدتقی مجلسی اول در حواشی نقدالرجال نقل است که : افقه فقهاء قدیم و متأخر شیعه بود و هرچه از مراتب علم وی گوییم ماورای آن بوده است . و در جای دیگر او را رئیس المحدثین خوانده است . مجلسی دوم محمدباقر در مقدمه ٔ بحار او را با خلیل بن احمد نحوی قرین دانسته است . شیخ حر در امل الاَّمل گوید: صاحب کافی الکفاة عالم فاضل ماهر شاعر ادیب محقق متکلم عظیم الشأن جلیل القدر در علم و ادب و دنیا و دین سرآمد بود و شیخ صدوق کتاب عیون الاخباررا به نام وی تألیف کرد و ثعالبی یتیمةالدهر را برای شرح احوال او و شعرای دربار وی گرد آورده است . اوشیعه ٔ امامی و فارسی نژاد و طرفدار عرب بود. ابن شهرآشوب در معالم العلماء در ضمن شعرای اهل بیت گوید: اسماعیل عباد متکلم شاعر نحوی است . سید رضی وی را در حیات او مدح و پس از مرگ رثا گفت . عبدالرحمن الانباری در نزهةالالبّاء فی طبقات الاطباء گوید: صاحب بسیار فاضل بود و در علوم متفنن . دربار صاحب مرکز شعرا و ادباء بوده است ، چنانکه یاقوت از مشارب التجارب آرد که صاحب را پانصد شاعر صاحب دیوان ستودند و ثعالبی در یتیمة گوید: هیچ دربار بمانند دربار صاحب مورد توجه شعرا نبوده .
واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
هیچ واژه ای همانند واژه مورد نظر شما پیدا نشد.
نظرهای کاربران

تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید