هره

هره . [ هَُرْ رَ ] (اِ) سوراخ کون . (برهان ). مقعد و نشستنگاه . (برهان ). کون باشد. (اسدی ) :
کوهش بسان هره درآورده سر بهم
دشتش بسان شله نهاده زهار باز.

روحی ولوالجی .


مرا که سال به هفتاد و شش رسیدو رمید
دلم ز شله ٔ صابوته وز هره ٔ تاز.

قریع.


هره ٔ نرم پیش من بنهاد
هم بسان یکی تل مسکه .

حکاک .


کنم من هره را جلوه ، نکوهم شله را زیرا
که هره درخور جلوه ست و شله درخور جله .

عسجدی .


|| گیاهی است که در میان گندم وجو روید و غوزه ای دارد کنگره دار مانند غوزه ٔ خشخاش و در اندرون آن چند دانه می باشد. (برهان ). هربنگ . رجوع به هربنگ شود.
واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
56 مورد، زمان جستجو: 0.16 ثانیه
واژهمعنی

هره

هلهله ، تعریف و تمجید ، شادی کردن

هره

به کسر ه و ر. کندوی عسل به گویش کازرونی(ع.ش)

هره دشت

هره دشت . [ هََ رَ دَ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی طوالش که دارای 3726 تن سکنه است . از رود هره دشت مشروب میشود و محصول عمده اش برنج ، غ...

هره سنگ

هره سنگ . [ هََ رَ س َ ] (اِخ ) هرسنگ که دهی بوده است در مازندران . رجوع به هرسنگ شود.

هره ی پله

این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.

لیسار و هره دشت

لیسارو هره دشت . [ رُ هََ رِ دَ ] (اِخ ) نام یکی ازدهستانهای بخش مرکزی شهرستان طوالش و هم نام دو آبادی بدانجا. این دهستان بین هشتپر و خطب...

هرة

هرة. [ هَِرْرَ ] (ع اِ) مؤنث هِرّ. ج ، هِرَر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). گربه ٔ ماده . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هر و هرر شود.

هُره

این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.

حره

شهرکی است در میان کوه؛ سردسیر؛ با هوای درست و نعمت بسیار. (حدودالعالم ص 135)

حرح

حرح . [ ح ِ ] (ع اِ) حِرّ. شرم زن . (دهار). ج ، احراح .
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ... »
۵۶ مورد، صفحه ۱ از ۶
نظرهای کاربران

تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید