معیل

معیل . [ م ُ] ۞ (ع ص ) مرد بسیارعیال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). شخصی که بسیار عیال دارد. (غیاث ) (آنندراج ). مرد بسیارعیال و عیال بار. (ناظم الاطباء). عیالومند. عیالمند.عیالوار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
دست اقبال ار نه بگشاید
بند ادبار این معیل فقیر...

انوری .


بهر مهمان گوشت آورد آن معیل
سوی خانه با دو صد جهد طویل .

مولوی .


- نعم المعیل ؛ بهترین عائله دار. بهترین عیالمند :
همچنین ازپشه گیری تا به فیل
شد عیال اﷲ و حق نعم المعیل .

مولوی .


|| (اِ) شیر بیشه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || پلنگ . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || گرگ بدان جهت که پیوسته شکار جوید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). گرگ . (ناظم الاطباء). جمع آن عیاییل است بر غیرقیاس . (از اقرب الموارد) ۞ .
واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
16 مورد، زمان جستجو: 0.11 ثانیه
واژهمعنی
معیل معیل . [ م َ ] (ع مص ) نیازمند و درویش گردیدن . عَیل . عَیلَة. عُیول . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || حاجتمند گردانید...
معیل معیل . [ م ُ ی ِ ] (ع ص ) رجوع به ماده ٔ بعد شود.
معیل معیل . [ م ُ ع َی ْ ی َ ] (ع ص ) به خود رهاشده . یله شده . (از اقرب الموارد). || کسی که غذای او تباه گشته باشد. (از ذیل اقرب الموارد).
مایل مایل . [ ی ِ ] (ع ص ) مائل . برگردنده از راه . (ناظم الاطباء). ترک کننده و برگردنده ازراه . (از اقرب الموارد). خم شونده از راه . (از منتهی ال...
مایل مایل . [ ی ِ ] (اِخ ) قلیج خان بیک از ایماق کراملو طایفه ٔ شاملو و معاصر شاه عباس بود و از جانب او داروغگی ری را داشت و به جهت حسن سلوکش ...
مائل مائل . [ ءِ ] (ع ص ) مایل . چفسان . زنی که خمان و چمان رود از ناز و گردنکشی ،یا مائل است از طاعت خدای و آنچه او را لازم است از حفظ فروج ، ...
مایل کندی مایل کندی . [ ی ِ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان قلعه دره سی است که در بخش حومه ٔ شهرستان ماکو واقع است و 162 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیای...
گنبد مایل گنبد مایل . [ گُم ْ ب َ دِ ی ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از فلک چهارم است که فلک آفتاب باشد. (برهان ) (آنندراج ) (شمس اللغات ) : ای ز س...
مایل شدن مایل شدن . [ ی ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کیپانیدن . (ناظم الاطباء). رغبت کردن . میل کردن : به غیر او مایل نمی شوم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 315)....
مایل کردن مایل کردن . [ ی ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) راغب کردن . میل و رغبت برانگیختن : و نفس طبیعت را مایل بدان کند. (مجالس سعدی ). || کج کردن . چیزی...
۱ ۲
۱۶ مورد، صفحه ۱ از ۲
نظرهای کاربران

تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید