حمیت

حمیت . [ ح َ می ی َ ] (ع اِمص ) محمیه . محمیت . (غیاث ). حمیت از چیزی ؛ ننگ و عار داشتن از آن . (منتهی الارب ). غیرت . (غیاث ). درد. (یادداشت مرحوم دهخدا). رشک . (منتهی الارب ) (ترجمان ). || در اصطلاح ، حمیت عبارتست از آنکه در محافظت ملت یا حرمت از چیزهایی که محافظت از آن واجب بود تهاون ننماید. (نفایس الفنون ). محافظت بر حرم و دین از تهمت : بیامدم تا آنچه از... شرط حمیت و فتوت بر من واجبست بادا برسانم . (کلیله و دمنه ). از روی مروت وحمیت واجب آید آن قصد را دفع کردن . (سندبادنامه ).
- بی حمیت ؛ بی ننگ و عار :
ببین آن بی حمیت را که هرگز
نخواهد دید روی نیکبختی .

سعدی .


از آن بی حمیت بباید گریخت
که نامردیش آب مردان بریخت .

سعدی .


و گاه بتخفیف آید :
بددل و دزد و جلد و بی حمیت
روبه و شیر و گرگ و کفتارند.

ناصرخسرو.


رجوع به حمیت بتخفیف شود.
- حمیت الجاهلیه ؛ ننگ روزگار کافری . (ترجمان عادل بن علی ).
واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
4 مورد، زمان جستجو: 0.08 ثانیه
واژهمعنی
حمیت حمیت . [ ح َ ] (ع ص ) استوار از هر چیز. (منتهی الارب ). المتین من کل شی ٔ. حتی گویند: تمرحمیت و عسل حمیت . (اقرب الموارد). || بسیار شیرین :...
حمیت حمیت . [ ح َ ی َ ] (ع اِمص ) مخفف حَمیَّت : کس چه داند که روسپی زن کیست در دل کیست شرم و حمیت و چم . خطیری .هرگز انگشت بتو بر ننهادستم که ...
حمیت حمیت . [ ح ِ ی َ ] (ع مص ) حمیة. پرهیز نمودن . (منتهی الارب ) (غیاث ). || حفاظت و نگاه داشتن . (غیاث ) (منتخب ) (صراح ).
بی حمیت بی حمیت . [ ح َ می ی َ ] (ص مرکب ) بر قیاس معنی حریت . (آنندراج ). بی ننگ و عار. بی نام و ننگ . بی غیرت . (یادداشت بخط مؤلف ) : توبه کند شی...
نظرهای کاربران

تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید