عرق
نویسه گردانی:
ʽRQ
عرق (می، باده)؛ همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: چشند cashand (سغدی) تاهو tāhu، مل mol، می mey (دری). عرق (آبی که از پوست تن بیرون زند)؛ همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: استیپ estip (اوستایی: stipi) (سنسکریت: svid؛ انگلیسی: sweat) خواک xavāk (پشتو) خوید xavid (دری)
واژه های همانند
۹۸ مورد، زمان جستجو: ۰.۳۶ ثانیه
گنده عرق . [ گ َ دَ / دِ ع َ رَ ] (ص مرکب ) گنده خوی . آنکه عرقش عفن است . و رجوع به گنده خوی شود.
عرق خوری . [ ع َ رَ خوَ / خ ُ ] (حامص مرکب ) عرق خوردن . (از فرهنگ فارسی معین ). || باده نوشی . می گساری . (فرهنگ فارسی معین ). || عمل عرق ...
عرق خانه . [ ع َ رَ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) حمام . (آنندراج ) : مغز عشقی که میشود در پوست در عرق خانه ٔ محبت اوست .حکیم زلالی (از آنندراج ).
عرق سوزه . [ ع َ رَ زَ / زِ ] (اِ مرکب )جوش خرد سرخ که از اثر خوی بر اندام بادید شود. (یادداشت مرحوم دهخدا). عرق سوز. رجوع به عرق سوز شود.
عرق فروش . [ ع َ رَ ف ُ ] (نف مرکب ) عرق فروشنده . آنکه عرق و مشروبات دیگر فروشد. (فرهنگ فارسی معین ).
عرق گیری . [ ع َ رَ ] (حامص مرکب ) کار عرق گیر. رجوع به عرق گیر شود. || (اِ مرکب ) محل و جای گرفتن عرق . جایی که عرق میگیرند. رجوع به عرق...
عرق زدن . [ ع َ رَ زَ دَ] (مص مرکب ) عرق گل یا گلاب به خود زدن : تو خود به کمال و لطف آراسته ای پیرایه مکن عرق مزن عود مسوز.سعدی .
عرق الشجر. [ ع ِ رَ قُش ْ ش َ ج َ ] (ع اِ مرکب ) صمغاست . (مخزن الادویه ). علک . (یادداشت مرحوم دهخدا).
عرق السوس . [ ع ِ قُس ْ س ] (ع اِمرکب ) اصل السوسه است . (مخزن الادویه ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ریشه ٔ شیرین بیان . رجوع به شیرین بیان شود.-...
عرق الطیب . [ ع ِ قُطْ طی ] (ع اِ مرکب ) زرنباد است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). اسرار است و زرنباد را نیز گفته اند. (مخزن الادویه ).