نتایج جستجو

12 مورد، زمان جستجو: 0.11 ثانیه
واژهمعنی
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

شروین

شروین . [ ش َرْ ] (اِخ ) نام قلعه ٔ شروان . (ناظم الاطباء) (دهار) (فرهنگ جهانگیری ) (غیاث اللغات ). در برهان و فرهنگ شعوری گفته نام ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

شروین

شروین . [ ش َرْ ] (اِخ )جبال شروین در اطراف تبرستان در نزدیکی دیلم و گیلان واقع شده ، این کوهها، کوههای صعب الوصول و غیر قابل مرور...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

شروین

شروین . [ ش َرْ ] (اِخ ) از سرداران معاصر شاپوربن شاپور ذوالاکتاف ساسانی ،که مدتی حکومت روم داشت . حمداﷲ مستوفی گوید: «شروین و خوین ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

شروین

شروین . [ ش َرْ ] (اِخ ) نام انوشیروان دادگر بوده و شهر شروان را به نام خود بنا نموده و طایفه ٔ سلاطین شروان نیز از اولاد او بوده ا...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

شروین

شروین . [ ش َرْ ] (اِخ ) نام یکی از فرزندزادگان ملک کیوس برادر انوشیروان هم هست . (برهان ).
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

شروین

شروین . [ ش َرْ ] (اِخ ) نام یکی از سپهبدان و حکام تبرستان بوده که آن طایفه را ملک الجبال می گفته اند و بعد از او پسرش شهریار که...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

شروین

شروین . [ ش َرْ ] (اِخ ) ابن سرخاب بن مهر مردان بن سهراب بن باوبن شاپوربن کیوس ، هفتمین از اسپهبدان طبرستان است . (یادداشت مؤلف )...
اجازه ویرایش برای همه اعضا

شروین

"شروین" مخفف انوشیروان (انوشه + روان) است که به معنی خالص یا ابدی (انوشه)، روح (روان) است. معانی دیگر شروین "مانند یک شیر" مشتق شده از "شیر"...
اجازه ویرایش برای همه اعضا

شروین

این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
اجازه ویرایش برای همه اعضا

شروین

این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

شروین ماه

شروین ماه . [ ش َرْ ] (اِ مرکب ) درتداول مازندرانیان ، ماه شهریور. (یادداشت مؤلف ).
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

رستم بن شروین

رستم بن شروین . [ رُ ت َ م ِ ن ِ ش َرْ ] (اِخ ) رستم بن شهریاربن شروین . رجوع به همین ماده و تاریخ طبرستان ج 1 ص 143 شود.