نتایج جستجو

129 مورد، زمان جستجو: 0.39 ثانیه
واژهمعنی
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش

آتش . [ ت َ ] (اِ) (از زندی آترس ، و اوستایی آتر، و سانسکریت هوت آش ، خورنده ٔ قربانی ؛ از: هوت ، قربانی + آش ، خورنده ) یکی از عناصر ار...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش

آتش .[ ت َ ] (اِخ ) تخلص شاعری فارسی از متأخرین که اصل وی از حِلّه و مسکنش فریدن اصفهان بوده و در تذکره هابه نام آتش اصفهانی...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش پا

آتش پا. [ ت َ ] (ص مرکب ) مجازاً تندرو. دوان : باز در بستندش و آن درپرست بر همان امید آتش پا شده ست . مولوی .جنیبت بس که آتش پای گشت...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش خو

آتش خو. [ ت َ ] (ص مرکب ) آتش خوی . تندخوی .
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش زا

آتش زا. [ ت َ ] (نف مرکب ) که آتش تولید کند.
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش کش

آتش کش . [ ت َ ک َ / ک ِ ] (اِ مرکب ) افزاری که بدان آتش در تنور آشورند.
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش گر

آتش گر. [ ت َ گ َ ] (ص مرکب ) خالق آتش : خورشید صانع است مر آتش رابشناس زآتش ای پسر آتش گر.ناصرخسرو.
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

دو آتش

دو آتش . [ دُ ت َ ] (اِ مرکب ) کنایه از لب معشوق باشد. دو غنچه . (آنندراج ) (برهان ) (ناظم الاطباء).
اجازه ویرایش برای همه اعضا

آتش بس

متوقف کردن جنگ
اجازه ویرایش برای همه اعضا

آتش باز

بازی کننده با آتش
اجازه ویرایش برای همه اعضا

آتش پرک

چهارشنبه سوری در گویش تاجیک؛ آتش پَرَک از آئینهای نوروزی در تاجیکستان است. سه مشعل از چوب درخت سرو روشن می‌شود و مردم، به خصوص جوانان و دختر...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

سنگ آتش

سنگ آتش . [ س َ ت َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان تبادکان بخش حومه ٔ شهرستان مشهد. دارای 441 تن سکنه است . آب آن از قنات . محصول آن...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

سنگ آتش

سنگ آتش . [ س َ ت َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان احمدآباد بخش فریمان شهرستان مشهد. دارای 990 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش گون

آتش گون . [ ت َ ] (ص مرکب ) ارغوانی . ارجوانی . احمر. قانی : ساقیا یک جرعه ای زآن آب آتش گون که من در میان پختگان عشق او خامم هن...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش گیر

آتش گیر. [ ت َ ] (نف مرکب ) آتش انداز (در نانوائی ).
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش ناک

آتش ناک . [ ت َ ] (ص مرکب ) آتشین : با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه ٔ شبگیر ما؟ حافظ.- آتشناک کردن آتش زنه ؛...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش وار

آتش وار. [ ت َ ] (ص مرکب ) مانند آتش . زود بالاگیرنده و زود فرونشیننده : اسکندر مردی بود که آتش وار سلطانی وی نیرو گرفت و بر بالا ش...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش نعل

آتش نعل . [ ت َ ن َ ] (ص مرکب ) تندرو (اسب ).
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش نفس

آتش نفس . [ ت َ ن َ ف َ ] (ص مرکب ) پُرشور : آتش نفسان قیمت میخانه شناسندافسرده دلان را به خرابات چه کار است ؟عمعق .
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش کار

آتش کار. [ ت َ ] (ص مرکب ) آنکه در شغل و پیشه ٔ خویش مباشرت با آتش دارد همچون گلخنی و مطبخی و آهنگر و مانند آن . || مجازاً، خشمگی...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش کاو

آتش کاو. [ت َ ] (اِ مرکب ) آلتی از آهن و جز آن که آتش را بدان آشورند. محراث . مسعار. سطام . اسطام . محراک . انبر.
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش زنه

آتش زنه . [ ت َ زَ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) چیزی که با آن بسودن و اصطکاک آتش پدید آرند، خواه از دو چوب باشد که زبرین را زند و زیرین ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش فام

آتش فام . [ ت َ ] (ص مرکب ) برنگ آتش .
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش زاد

آتش زاد. [ ت َ ] (ن مف مرکب / ص مرکب ) که از آتش زاده است .
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آتش رنگ

آتش رنگ . [ ت َ رَ ] (ص مرکب ) سخت سرخ : هست یکدانه لعل آتش رنگ بهتراز صدهزار خرمن سنگ . مکتبی .- آب آتش رنگ ؛ مجازاً، شراب : برح...
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ... »
۱۲۹ مورد، صفحه ۱ از ۶