اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو ] (اِخ ) لقب یونس بن متی یعنی صاحب ماهی یا همدم ماهی - و خداوند ماهی یکی از انبیاء بنی اسرائیل است که مبعوث بر اهل نینوی بود و آنرا صاحب الحوت نیز خوانند. در قرآن کریم نام وی در چهار موضع یونس و در یکجا صاحب الحوت و در سوره انبیاء ذوالنون آمده است که ذیلاً آیات مزبور با تفسیر هر یک نقل میشود: و ان یونس لمن المرسلین . اذ ابق الی الفلک المشحون . فساهم فکان من المدحضین فالتقمه الحوت و هو ملیم . فلولا انه کان من المسبحین للبث فی بطنه الی یوم یبعثون . فنبذناه بالعراء و هو سقیم . و انبتنا علیه شجرةً من یقطین . و ارسلناه الی ماءةِ الف او یزیدون . فآمنوا فمتعناهم الی حین (قرآن 37 / 139 - 148) و در ترجمه ٔ آن ابوالفتوح رازی گوید: و بدرستی که یونس هر آینه از فرستادگان است چون بگریخت از قوم بسوی کشتی که پر از مردم بودپس قرعه زدند آنها پس بود از قرعه افتادگان پس انداختند او را بدریا پس فرو برد او را ماهی و او مستحق ملامت بود پس اگر نبود که او (یونس ) بود از تسبیح کنندگان هر آینه درنگ کرد در شکم ماهی تا روزی که برانگیخته شوند پس افکندیم او را در صحرا و او بیمار بود و رویانیدیم بر او درختی که کدو بود و فرستادیم او را بسوی صد هزار کس یا زیاده از آن پس ایمان آوردند پس برخورداری دادیم شان تا هنگام . و در تفسیر آن گوید: آنکه حدیث یونس کرد و گفت و ان یونس لمن المرسلین . یونس از جمله ٔ پیغمبران است اذ ابق الی الفلک المشحون ،چون باز گریخت با کشتی پر از مردم . عبداﷲ عباس گفت که یونس علیه السلام قوم را وعده ٔ عذاب داد و از میان ایشان برفت چون ایشان ایمان آوردند و خدای تعالی عذاب از ایشان برداشت او ندانست که ایشان ایمان آورده اند چون بشنید مشور شد از آن و از خجالت با میان قوم نشد رو بجانب دریا نهاد و در کشتی نشست که در او مردم بسیار بودند و مال بسیار بود کشتی بایستاد و نرفت ملاحان گفتند درمیان ما بنده ای گریخته است و عادت کشتی این است که چون بنده ای گریخته در او باشد نرود یونس علیه السلام گفت همچنین است آن بنده ٔ گریخته منم اگرخواهید کشتی برود و شما را سلامت بود مرا بدریا افکنید گفتند حاش ﷲ که تو بنده ٔ گریخته باشی ما بر تو سیمای صالحان می بینیم ما ترا بدریا نیفکنیم آخر گفتند قرعه برفکنیم از میان اهل کشتی تا نام که برآید قرعه برافکندند چند بار بنام یونس برآمد و ذلک قوله . فساهم فکان من المدحضین . و مساهمه مقارعه باشد و قرعه ٔ ایشان برشکل تیری بود گفتند یونس با ایشان قرعه زد از جمله ٔ مدحضان آمد یعنی از جمله ٔ مقروعان آمد و مغلوبان من قولهم ادحضت حجته اذا ابطلتها و منه قوله حجته داحضة و اصله من دحضت رجله اذا زلقت و منه قوله یوم تدحض فیه الاقدام . یعنی قرعه بر او افتاد و حجت براو متوجه شد او را برگرفتند تا بدریا اندازند خدای تعالی وحی کرد بماهی که دریاب بنده ٔ مرا یونس را و نگر تا پوست او را نخراشی و او را هیچ رنج نرسانی که او طعمه ٔ تو نیست من شکم تو زندان او خواهم کرد روزی چند آنجا که او را به کنار کشتی بردند ماهی بیامد ودهان باز کرد از آنجا بگردانیدند گفتند چون بدریاش می فکنیم شاید تا بدهان ماهی درننهیم باز دیگر جانب بردند او را ماهی بیامد و دهان باز کرد گفتند همانا روزی اوست او را بینداختند و ماهی او را فروبرد و ذلک قوله فالتقمه الحوت و هو ملیم ، فرو برد او را ماهی والالتقام افتعال من اللقمة و اللقمة فعل بمعنی مفعول یقال لقمت الطعام و التقمته و القمته غیری و هو ملیم ؛ ای مستحق للملامة، یقال الام الرجل اذا اتی بمایلام علیه و اذم اذا اتی بما یذم . ملیم آنکس باشد که کاری کند که به آتش ملامت کنند. فلولا انه کان من المسبحین . گفت اگر نه آنستی که او از جمله تسبیح کنندگان بودی و تنزیه گویندگان من در حال رخا و خواری . عبداﷲ عباس گفت از جمله ٔ نمازکنندگان . مقاتل گفت از جمله ٔ مخلصان و مطیعان . سعید جبیر گفت آن خواست که او گفت آن ساعت من قوله : لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین . (قرآن 21 / 87) و قول اول بهتر است برای لفظ کان . حسن بصری گفت ، نجاة او بعملی صالح بود که پیش از آن کرده بود للبث فی بطنه الی یوم یبعثون (قرآن 144/37). در شکم آن ماهی گور او شدی . فنبذناه بالعراء و هو سقیم (قرآن 145/37) گفت ما او را بزمین صحرای خالی از درخت بینداختیم و او بیمار بود و عراء زمینی باشد عاری و خالی از درختان و نبات . و قال الشاعر، شعر:
ترک النعام بیضها بالعراء
صارللحین حاضن العنقاء
و قال آخر، شعر:
کتارکة بیضها بالعراء
و ملبسة بیض اخری جناحا.
و قال آخر،شعر:
و رفعت رجلا لااخاف عثارها
و ترکت بالبلد العراء ثیابی .
آنگه بیرون آمد از آنجا چون مرغ بچه ای که بر او موی نباشد و در حال از شکم مادر بیرون آمده باشد. مقاتل حیان گفت سه روز بماند درشکم ماهی و عطا گفت هفت روز. ضحاک گفت بیست روز. سدی و کلبی و مقاتل سلیمان [ کذا ] گفتند چهل روز. وانبتنا علیه شجرة من یقطین : ما برویانیدیم بر او گفتند، له ، و قیل عنده و اولی تر آن است که بر ظاهر حمل کنند چو معنی آن است که انبتنا شجرة مظلة علیه ، یعنی درختی که بر او سایه فکند چو اندام او بمانند گوشتی سرخ شده بود و پوست تنک کرده اگر آفتاب بر او آمدی بسوختی او را حق تعالی درختی از کدو برویانید بر او. عبداﷲ عباس و حسن و مقاتل گفتند یقطین هر درختی باشد که ساق ندارد و برگهای او پهن باشد و در زمستان بنماند چون کدو و خیار و بادرنگ و بطیخ و حنظل ، گفتند هویفعیل من قطن بالمکان اذا اقام به اقامة غیر طویلة چون مقامی کند نه دیر قطن گویند و هو قاطن من قطان البلد. مقاتل حیان گفت در سایه ای بنشست و خدای تعالی بزکوهی را بجهانید تا هر وقتی بیامدی و او را شیر دادی و قال امیة الصلت فی هذا المعنی :
فانبت یقطینا علیه برحمة
من اﷲ لولا اﷲ القی ضاحیا [ کذا ] .
و ارسلناه الی ماءة الف او یزیدون (قرآن 37 / 147)؛ گفت او رابفرستادیم بصد هزار مرد روا بود که این پیش از حبس بوده باشد و اگر بر این حمل کنند تقدیر بر آن باشد که و قد ارسلناه عبداﷲ عباس گفت او را پس از حبس برسالت فرستاد با اهل نینوا و ایشان بالای صد هزار مرد بودند فذلک قوله و ارسلناه الی ماءة الف او یزیدون زیاده صد هزار. عبداﷲ عباس گفت : او، به معنی واو است چنانکه شاعر گفت :
فلما اشتد امر الحرب فینا
تاملنا ریاحا او رزاما.
مقاتل گفت بل یزیدون ، او به معنی بل است وبعضی دیگر گفتند برای ابهام بر مخاطب گفت چنانکه یکی از ما گوید اکلت الیوم زبداً او تمراً و این نه برای آن گوید که شاک باشد در آنچه خورده باشد این هر سه وجه محتمل است تا او به معنی شک نباشد. آنگه زیاده بر صد هزار خلاف کردند. عبداﷲ عباس و مقاتل گفتند بیست هزار بودند حسن و ربیع گفتند سی هزار بودند. مقاتل حیان گفت هفتاد هزار بودند. فآمنوا ایمان آوردند عند آن که آثار و علامت عذاب دیدند در حالی که بحد الجاء نبودند چون اگر بحد الجاء بودندی ایمانشان را موقع نبودی و واقع نبودی بر وجهی که به آن مستحق ثواب بودندی . فمتعناهم الی حین . ایشان را برخورداری دادیم تا بوقت آجالی که مضروب بود ایشان را. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 5 ص 448، 449، 450، 451) (قرآن 37 / 139 - 148). فاصبر لحکم ربک و لاتکن کصاحب الحوت اذ نادی و هو مکظوم . لولا ان تدارکه نعمة من ربه لنبذ بالعراء وهو مذموم . فاجتبیه ربه فجعله من الصالحین . (قرآن /68 48 و 49 و 50). و در ترجمه ٔ آن ابوالفتوح رازی آرد: پس شکیبا شو برای فرمان پروردگارت و مباش چون یارماهی چون ندا کرد و او پرخشم بود اگر نه آن بود که دریافتی او را نعمتی از پروردگار او هر آینه افتاده بود بصحرای بی گیاه و او مذموم بود پس برگزید او را پروردگار او پس گردانید او را از شایستگان . (ص 371 ج 5)و در تفسیر آن گوید: آنگه رسول را گفت فاصبر لحکم ربک ؛ صبر کن برحکم خدای تو، و لاتکن کصاحب الحوت و چون خداوند ماهی مباش یعنی یونس علیه السلام که استعجال کرد بعذاب قوم و خشم گرفت بر ایشان بل از حق تو آن است که با ایشان مدارا کنی و مهلت دهی ایشان را، اذ نادی چون ندا کرد، و خدای را بخواند و او مکظوم و مغموم بود و اندوه رسیده و ندای او آن بود که خدای تعالی از او حکایت کرد در سوره ٔ انبیاء، فنادی فی الظلمات ان لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین ، لولا ان تدارکه نعمة من ربه ؛ اگر نه آن استی نعمتی دریافت او را از خدای تو یعنی رحمتی ، لنبذ بالعراء و هو مذموم ؛ او را بینداختی بصحرا و او مذموم و نکوهیده بودی و عراء زمینی باشد خالی و عاری از گیاه و نبات و بناء آدمی و اصل او از عری است . قال الشاعر:
و نبذت بالارض العراء ثیابی .
فاجتبیه ربه فجعله من الصالحین ؛ برگزید خدای تعالی او را و او را از جمله ٔ صالحان کرد یعنی نام او از جمله ٔ پیغمبران صالح بنوشت و حکم کرد بصلاح او واین ، جعل به معنی حکم و تسمیه باشد. (ص 382 تفسیر ابوالفتوح رازی ). انّا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین من بعده اوحینا الی ابراهیم و اسماعیل واسحاق و یعقوب و الاسباط و عیسی و ایوب و یونس و هرون و سلیمان و آتینا داود زبوراً. قرآن 4 / 161). ابوالفتوح رازی در ترجمه ٔ آن گوید:
بدرستی که ما وحی کردیم بسوی تو چنانکه وحی کردیم بسوی نوح وپیغمبران از بعد او و وحی کردیم بسوی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هرون و سلیمان و دادیم داود را زبور. (ص 76 ج 2). و در تفسیر آن گوید: و اوحینا الی ابراهیم . و وحی کردیم به ابراهیم و بفرزندانش اسماعیل و اسحاق و فرزند اسحاق یعقوب و به اسباط که فرزندان یعقوبند و ایشان دوازده سبط بودند از دوازده پسر یعقوب و ایوب و آن پیغمبر مذکور بصبر و یونس که صاحب نون بود. (ص 78). و اسماعیل و الیسع و یونس و لوطاً و کلاً فضلنا علی العالمین . (قرآن 6 / 86). و در ترجمه ٔ آن ابوالفتوح رازی گوید:
و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط را وهمه را افزونی دادیم بر جهانیان . (تفسیر ابوالفتوح ج 2 ص 294). فلولا کانت قریة آمنت فنفعها ایمانها الاقوم یونس لما آمنوا کشفنا عنهم عذاب الخزی فی الحیوة الدنیا و متعناهم الی حین . (قرآن 10 / 98). و در ترجمه ٔ آن ابوالفتوح رازی در ص 45 از ج 3 گوید:
پس نبود دهی که بگرود پس نفع دهد آنرا ایمانش مگر قوم یونس چون گرویدند برداشتیم از آنها عذاب دردناک خواری در زندگانی دنیا و بهره مند کردیم ایشان را تا هنگامی . و در تفسیر آن گوید: قوله ، فلولا کانت قریة آمنت . لولا اینجا به معنی هلاست و هلا رادو معنی بود یکی تحضیض و یکی توبیخ ، تحضیض چنانکه گوئی : هلا تأنی زیداً لحاجتک . و توبیخ ، چنانکه : هلا امتنعت من الفساد اذا دعیت له . و این بیت یکجای برفت . [ کذا ] و هو:
تعدون عقرالنیب افضل مجدکم
بنی ضوطری لولا الکمی المقطرا.
ای هلا عقرتم الکمی المقطرا، وهو الشجاع الذی القی علی احد قطریه ای جنبیه . و در مصحف عبداﷲ و ابی ، هلا تنبیه است و معنی تحضیض متضمن باشد معنی نفی را برای آنکه هلا فعلت کذا آنکس را گویند که آنکار نکرده باشد تا توان گفتن او را که چرا چنین نکردی . و قوله ، قریة، مراد اهل قریه اند علی حذف المضاف و اقامة المضاف الیه مقامه . کقوله : و اسئل القریة و قول آن کس که گفت : الا قوم یونس ، استثناء منقطع است از آنجا که قوم مستثنی از قریه است و از جنس آن نیست غلط کرد برای آنکه قوم از قریه مستثنی نیست از قوم مستثنی است برای آنکه آنجا مضاف محذوف است چنانکه بیان کردیم و بعضی دگر گفتند منقطع است ناجیان را از مهلکان استثنا کرد و این جاری مجرای آن کرد که نابغه گفت :
وقفت فیها اصیلا لااسائلها
اعیت جواباً و ما بالربع من احد
الا اواری لایأما ابینها
و النوی کالحوض بالمظلومة الجلد.
و اگر استثناء متصل گویند هم روا باشد که منصوب بود برای آنکه : ماجائنی احد الا زید و الا زیداً، رواست و اگر چه بدل نباشد اینجا از استثنا و در یونس چند لغت است ضمه ٔ نون و آن لغت مشهور است و کسره ٔ نون و آن قرائت طلحةبن مصرف است و اعمش و حجدری و عیسی در شاذ و بعضی عرب گفتند بفتح نون و ابوزید الانصاری حکایت کرد از بعضی عرب هم این کلمه مع الفتحة و الضمة و الکسرة. معنی آیت آن است ، ما کانت قریة آمنت ، هیچ اهل شهری نبودند که ایمان آوردند در وقت معاینه ٔ عذاب که ایشان را ایمان سود داشت الا قوم یونس را که ایشان عند معاینه ٔ علامات عذاب ایمان آوردند و خدای تعالی عذاب کشف کرد از ایشان و ایشان را مهلت داد و تأخیر تا بوقت دگر و این قصه چنان بود که عبداﷲ مسعودو سعید جبیر و سدی و وهب و دگر راویان گفتند که قوم یونس به نینوا بودند از زمین موصل خدای تعالی یونس را به ایشان فرستاد و ایشان را دعوت کرد اباء کردند وایمان نیاوردند یونس با خدای شکایت کرد خدای تعالی گفت بگو ایشان را که از امروز تا سه روز عذاب به ایشان آید اگر ایمان نیارند، یونس ایشان را بگفت و از میان ایشان برفت آن روز که وعده بود از بامداد آثار و علامت عذاب پیدا شد و آن ابری بود در او پاره های آتش گرد شهر ایشان در آمد. مقاتل گفت ببالای سر ایشان آمدبمقدار میلی عبداﷲ عباس گفت کمتر از میلی بود وهب گفت ابری با دودی سیاه بود که بر شهر ایشان افتاد همه در و بام ایشان را سیاه کرد چون این بدیدند بنزدیک پادشاه رفتند و او را گفتند چه رای است او گفت بدانید که یونس مردی است راستگوی و ما هرگز از او دروغ نشنیده ایم و آنچه ظاهر حال است آن است که این علامت عذاب است ولیکن بروید و او را طلب کنید اگر در میان ماست ایمن باشید که این عذاب نیست و اگر برفته است یقین دانید که عذاب است برفتند و بجستند او را نیافتند بیامدند و گفتند رفته است . پادشاه مردی عاقل بود گفت چون او رفته است لامحال این علامت عذاب است ولیکن من یونس را برای آن طلب میکردم تا به او ایمان آرم و شمانیز ایمان آرید تا باشد که خدای این عذاب از ما بردارد اکنون چون او رفته است و غایب است خدای او غایب نیست بیائید و مجتمع شوید تا بصحرا بیرون رویم آنگه بفرمود تا جمله ٔ اهل شهر از زن و مرد و پیر و جوان وخرد و بزرگ بیرون آمدند و چهارپا و بهائم را بیرون بردند و بصحرا شدند و بفرمود تا کودکان را از مادر جدا کردند و او جامه ٔ ملوکانه بکند و پلاسی درپوشید و مردمان را بفرمود تا بیگبار بانگ برآورند و گریه درگرفتند چهار پایان بناله آمدند و کودکان بگریه و آوازبلند بدعا و تضرع آمدند ملک سر و پا برهنه کرد و روی بر خاک نهاد گفت ای خدا ما خواستیم که یونس را وسیلت سازیم اکنون یونس بشومی گناه ما از میان ما برفت ما بدرگاه تو آمدیم و تن تسلیم کرده و فرمان تو را گردن نهاده و بتو ایمان آورده بار خدایا برحمت تو بر بندگانت و بقدر منزلت یونس بر تو که این عذاب از ما برداری خدای تعالی از ایشان صدق نیت شناخت عذاب از ایشان برداشت . عبداﷲ مسعود گفت از صدق قوم یونس آن بودکه رد مظالم کردند با یکدیگر حتی اگر کسی سنگی از کسی برگرفته بود و در بنائی بکار برده بیامد و آن سنگ برکند و بر در سرای آن کس برد. صالح المروی روایت کرد عن ابی عمران الجوینی عن ابی المخلد که او گفت چون عذاب بسر قوم یونس آمد بدویدند به پیری از بقیه ٔ علما که در میان ایشان بود گفتند یا شیخ ما و عالم ماعذاب نزدیک است چه کنیم گفت ایمان آرید و خدای را به این نامها بخوانید: یا حی یا قیوم یا حی حین لا حی یا محی الموتی یا حی لااله الا انت . خدای را با این کلمات بخواندند عذاب از ایشان برداشت اگر آنانکه سالیان بر کفر بودند خدای را بکلمه ٔ توحید بخواندند اجابت آمد و عذاب برحمت بدل شد اولی تر چون مؤمنی خدای رابه این نامها بخواند در حاجات دین و دنیا به اجابت مقرون شود چون خدای تعالی عذاب از ایشان برداشت ایشان گفتند یونس را طلب کنید تا ایمان آریم یونس (ع ) خوداز آنجا برفت چند روز چون از آن مدت بگذشت و یونس بی خبر بود از احوال قوم برخاست و بر سر کوهی برآمد وفرو نگرید شهر بر جای بود گمان برد که شهر بر جای است و مردمان هلاک شده اند چون نگاه کرد شبانی از شهر بیرون آمد و گوسفندان بسیار از شهر بیرون آورد و بر کوه آمد به گوسفند چرانیدن یونس او را گفت مردمان نینوا را چگونه رها کردی ؟ گفت فی خیر و سلامة. بخیر و سلامت . گفت هیچ عذاب و آفت و هلاک به ایشان رسید؟ گفت . نه . یونس گفت بارخدایا هرگز اینان مرا بدروغ ندیدند مرا تکذیب کردند اکنون چون مرا بدروغ بیازمودند قول من کی باور دارند از آنجا برفت و روی در بیابان نهاد و ذلک قوله : وذاالنون اذ ذهب مغاضباً بکنار دریا رسید جماعتی در کشتی می نشستند با ایشان در کشتی نشست کشتی ها بسیار بود همه برفت آن بماند هیچ نمیرفت پیری در آن کشتی بود گفت در میان ما بنده ٔ گریخته ای هست یونس گفت آن بنده ٔ گریخته منم اگر خواهید تا شما بسلامت روید مرا به آب اندازید گفتند حاشا ما بر تو اثر بندگان گریخته نمی بینیم و سیمای صالحان داری . گفت من گفتم شما بدانید گفتند ما تو را به دریا نه افکنیم تااحوال تو نیک بدانیم پس قرعه بیاوردند و بزدند چند بار بنام یونس برآمد مردمان کشتی گفتند این جای تعجب است او را بر گرفتند تا بدریا افکنند خدای تعالی نون را گفت دریاب بنده ٔ مرا یونس گفت من شکم تو روزی چند زندان او خواهم کرد و او طعمه ٔ تو نیست نگر تا هیچ پوست و استخوان او را نیازاری نون بتاختن از اقصای دریا بیامد چون او را بکنار کشتی آوردند سر برداشت ودهن باز کرد گفتند ان کان و لابد است که این مرد صالح را بدریا می باید انداخت بدهن ماهی نیندازیم او را از آنجانب بدگر جای بردند دگرباره ماهی بیامد و دهن باز کرد تا به هر جانبش که بگردانیدند گفتند مگر در زیر این سری هست او را بینداختند و ماهی او را فرو برد در شکم سه ماهی محبوس گشت و خدای تعالی شکم آن ماهیان بر او آبگینه کرد تا آن ماهی هفت دریا بگردید واو عجایب هفت دریا بدید چون او را بقعر دریا رسانیدتسبیح اهل دریا بشنید او نیز موافقت کرد گفت لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین و این قصه بتمامی در جای خود بیاید انشاء اﷲ و او چهل شبانه روز در شکم ماهی بماند چون مدت بگذشت خدای تعالی ماهی را فرمود تا او را بصحرا برانداخت چنانکه گفت : فنبذناه بالعراء و هو سقیم . آنگه خدای تعالی درخت کدو را برویانیدتا زود برآمد و سایه افکند و از آنجاست که درخت کدوسریع النبات باشد او در سایه ٔ آن درخت میبود و خدای تعالی بز کوهی را فرستاد تا او را شیر میداد چون روزی چند برآمد درخت کدو آب نیافت خشک شد یونس دلتنگ شدخدای تعالی وحی کرد به او که برای درخت کدو که خشک شد دلتنگ شدی از برای صد هزار مرد و زیادت که هلاک شدندی دلتنگ نمیشدی و او را اعلام کرد که ایشان ایمان آورده اند و در طلب و آرزوی تواند یونس (ع ) بیامد چون بدر شهر رسید شبانی را دید شبان او را گفت تو چه مردی گفت من یونس متی ام گفت پادشاه این شهر و مردمان این شهر آرزومند دیدار تواند چرا در شهر نروی گفت نمیروم ولیکن چون تو با شهر شوی پادشاه را سلام من برسانی و بگوئی که یونس تو را سلام میکند شبان گفت تو عادت پادشاه و مردمان این شهر دانی که هر کس که دروغی بگوید او را بکشند اگر از من بینه خواهند من چه گویم گفت این درخت و این سنگ گواه . شبان برفت و پادشاه را گفت مردی به این شکل و بدین هیئت مرا گفت من یونس متی ام سلام من بپادشاه برسان و او برفت پادشاه گفت یا کذاب ما مدتی مدید است تا یونس را طلب میکنیم و او را نمی یابیم تو او را از کجا یافتی گفت من او را فلان جایگاه دیدم و بر این دو گواه دارم گفت کیستند آن دو گواهان گفت سنگی است و درختی پادشاه عجب داشت وزیر را با جماعتی معروفان گفت بروید و بپرسید و بنگرید صحت این حدیث اگر راست میگوید باز پیش منش آرید و اگر دروغ گوید گردنش بزنید یونس (ع ) آنجا که مرد را پیغام داد با درخت و سنگ تقریر کرد که چون او آید و گواهی خواهد بر حضور و برابر او گواهی دهید و ایشان تقبل کردند شبان بیامد با کسان پادشاه بنزدیک آن سنگ و درخت و ایشان را گفت به آن گواهی که مرا بنزدیک شما هست سوگند میدهم بر شما نه یونس اینجا حاضر آمد و مرا پیغام داد بملک ؟ درخت و سنگ گواهی دادند. مردمان پادشاه بازآمدند و ملک را خبر دادند پادشاه دست شبان گرفت و او را بر جای خود بنشاند و گفت این جای بتو سپردم نگاه دار و پادشاهی کن که تو راست . و او برخاست و بطلب یونس بگردید و او را بیافت و عمر در خدمت او بسر برد. عبداﷲ مسعود گفت آن شبان چهل سال پادشاهی کردو ابوعبیده گفت الا در آیت بمعنی واو عطف است و تقدیر آن است که ، و قوم یونس لمّا آمنوا کشفنا. شاعر گفت : شعر،
و کل اخ مفارقةاخوه
لعمر ابیک الا الفرقدان .
و جبائی گفت مراد بقریه شهر قوم صالح و ثمود است و بمعنی آن است فهلا قریة آمنت فنفعها ایمانها کما نفع قوم یونس لما آمنوا، چرا آن قوم که ثمود بودند ایمان نیاوردند چنانکه قوم یونس تا نفعکردی ایشان را چنانکه اینان را کرد. و حسن بصری گفت معنی آیت آن است که گفت در روزگار گذشته هیچ شهر نبود که اهلش بجمله ایمان آوردند چنانکه یکی نماند از ایشان که ایمان نیاوردند الا قوم یونس فهلا کانت ، چرا مردمان دگر شهرها چنان نکردند که ایشان تا منفوع شدندی به ایمان چنانکه قوم یونس و آنان که خواندند یونس و یوسف خواستند تا اسم را بتازی کنند من الایناس و الایساف فعل مستقبل باشد از او اگر گویند چگونه خدای تعالی عند نزول عذاب ایمان قوم یونس قبول کرد و نزول عذاب ملجی باشد و این آیت نه مناقض آن است که گفتیم فلم یک ینفعهم ایمانهم لماراً و باسنا. جواب آن است که گوئیم واجب نبود که عذاب فرود آمده باشد بر ایشان بر وجهی که ملجاً شوند و انما، آثار و اعلام عذاب اگر پیدا شود نه آن علامات که ملجی باشد از دیدن فرشته توبه کند توبه ٔ او قبول کند ولیکن چون ظن یقین شود وفرشته فرود آید و او را بیند و جان بحنجر رسد و او مستحق شود بمرگ توبه ٔ او قبول نکند و مثله قوله : و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها. و این آیت معنی نه آن است که ایشان بر حقیقت بر کنار دوزخ بودند بل معنی آن است که از فعل قبیح و اصرار بر کفر بمنزلت کسی بودند که بر کنار دوزخ باشد خدای تعالی بأدله و الطاف و بیان ایشان را از آن برهانید همچنین درآیة ما ممتنع نباشد که کشف عذاب گفت و اگر چه عذاب فرود نیامده بل علامات و امارات بود و ایشان عذاب ندیده باشند ولیکن چون مستحق بودند و عذاب نزدیک شد به ایشان آنرا در حکم نازل خواند و جمله آن که لفظ عذاب مجاز باشد و انما کشف امارات و علامات کرد. واﷲ اعلم بمراده . (تفسیر ابوالفتوح رازی . یونس سوره ٔ دهم آیه 98) وَ ذاالنون ِ اذذَهَب َ مغاضباً فَظن َّ اَن لَن نقدر علیه فنادی فی الظُلمات ِ ان لااِله الا اَنت َ سُبحانَک َ اِنّی کُنت ُ من الظّالمین . فَاستَجبنالَه ُ وَ نجیناه ُ من الغَم و کذلک نُنجی المُؤمنین َ. (قرآن /21 87 و 88). در ترجمه ٔ این دو آیه ابوالفتوح رازی گوید: و همدم ماهی را چون رفت خشمناک پس گمان کرد که هرگز تنگ نگیریم بر او پس ندا کرد در تاریکیها که نیست خدائی مگر تو منزهی تو، بتحقیق من هستم از ستمکاران . پس مستجاب کردیم برای او و رهانیدیم او را از غم و اینچنین میرهانیم گروندگان را. و در تفسیر این دوآیه گوید:
قوله و ذوالنون اذ ذهب مغاضبا، تقدیر همان است و اذکر ذاالنون و یاد کن ای محمد خداوند ماهی را یعنی یونس بن متی را و نون ماهی بزرگ باشد و او را برای آن ذوالنون خواند که مدتی در شکم ماهی بود و دگر جای او را صاحب الحوت خواند فی قوله و لاتکن کصاحب الحوت و هر دو یک معنی دارد اذذهب مغاضبا، چون برفت خشمناک . مفسران خلاف کردند در معنی آیت و وجه او. ضحاک گفت اذ ذهب مغاضباً لقومه ، برفت از میان قوم خشمناک بر قوم از آنجا که اصرار کردند بر کفران و این روایت عوفی است . از عبداﷲ عباس روایت است که گفت یونس و قومش در زمین فلسطین بودند پادشاهی بغزاء ایشان آمد و از ایشان نه سبط و نیم را بغارت برد و دو سبط و نیم را بگذاشت خدای تعالی وحی کرد بشعیاء پیغمبر که بنزدیک حزقیاء رو و او پادشاه بنی اسرائیل بود واو را بگو تا پیغمبری قوی و امین را بفرستد که من در دل ایشان افکنده ام که بنی اسرائیل رابا او بفرستد تا برود و ایشان را بازستاند پادشاه با قوم گفت کیست که این کار را بشاید و در مملکت او پنج پیغمبر بود مردم گفتند شایسته ٔ این کار یونس است پادشاه یونس را گفت ترا بباید رفتن یونس گفت خدای تعالی مرا تعیین کرده است و نام من برده است ؟ گفتند نه گفت پس دیگری را بفرست ، گفت ترا باید رفتن . گفت من نتوانم الحاح کرد بر او و برفت و بر خشم از پادشاه و از آنکه اشارت نکردند پادشاه را بفرستادن او فذلک قوله : و ذاالنون اذ ذهب مغاصباً، از آنجا بیامد بخشم بکنار دریای روم آمد کشتی در دریا میشد با قومی بسیارو مالی بسیار در آن کشتی نشست چون بمیانه ٔ دریا رسید دریا آشفته شد و کشتی بنزدیک هلاک و غرق رسید گفتنددر میان ما یا مردی عاصی است یا بنده ای گریخته و ازرسم و عادت ما آن است که در مثل این حادثه قرعه بزنیم بنام هر کس برآید او را در دریا افکنیم که یک مردهلاک شود اولیتر باشد که کشتی با هر چه در اوست یونس از آن میان بر پاخاست گفت همانا آن بنده ٔ گریخته منم مرا بدریا افکنید که در حال کشتی ساکن شود گفتند معاذاﷲ تو سیمای صالحان داری و این حدیث بتو لایق نیست ما بی قرعه کار نکنیم قرعه برافکندند بنام یونس برآمد تا سه بار برافکندند چون هر سه بار بنام او برآمداو برخاست و خویشتن را بدریا افکند ماهی بیامد و دهان باز کرد و او را فرو برد و گفتند آن قوم او را برگرفتند و خواستند او را در دریا اندازند ماهی بزرگ بیامد و دهان باز کرد گفتند اگرلابد او را به دریا میباید افکند بدهن ماهی معنی ندارد بجای دیگر بردند او را همان ماهی بیامد و دهان باز کرد تا به هر جانب ببردند او را آن ماهی می آمد و دهان باز می کرد گفتند مگر این مرد طعمه و روزی این ماهی است او را بینداختندماهی او را فرو برد. در خبر است که چون او را بدریاانداختند خدای تعالی وحی کرد بنون گفت بنده ٔ مرا دریاب یونس را که من شکم تو را روزی چند مقام او کرده ام امتحان را. و نگر تا پوست او نخراشد و اندام او نیازاری که او طعمه ٔ تو نیست آن ماهی او را فرو برد ماهی دیگر بیامد و آن ماهی را فرو برد دیگری بیامد و اورا فرو برد و ذلک قوله فنادی فی الظلمات و این جمع باشد. و اقل جمع سه بود و بعضی دیگر گفتند مراد بظلمات سه ظلمت است ، ظلمت شب و ظلمت دریا و ظلمت شکم ماهی این دو قول که مغاضبا للملک لهذا السبب اوللقوم لاصرارهم علی الکفر این دو قول قول معتمد است فاما قول آن کس که گفت مغاضباً لربه آن خشم او برای خدا بود از آنجا که او قوم را وعده داده بود بعذاب و او برفته قوم چون علامت عذاب بدیدند ایمان آوردند خدای تعالی عذاب از ایشان برداشت یونس چون بشنید که ایشان را عذاب نیامد برفت و خشم گرفته بر خدای از آنکه سبب نشناخت و گفت من با میان قوم نروم دروغ زن که ایشان مرا بکشند این قول نیک نیست برای آنکه این بر پیغمبران روا نباشد و نه بر آن کس که او خدای را شناسد چو غضب ارادت عقاب و مضرت باشد بغیری و آن کس که او بر خدای مضرت و عقاب روا دارد خدای را نشناسد اما عذر آن کس که او گفت که خشم برای آن بود که خدای تعالی چرا عقوبت نکرد ایشان را با آنکه ایمان آورده بودند هم چیزی نیست برای آنکه این هم جهل باشد بخدای و عدل و حکمت او. فاما قول حسن بصری که گفت سبب خشم او آن بود که خدای تعالی او را به اهل نینوا فرستاد تا ایشان را اعذار و انداز کند او گفت بار خدایا مرا روزی چند مهلت ده تا برگی بسازم گفت مهلت نیست تو را و این کار ازآن زودتر میباید که تو میگوئی گفت چندان مهلت ده مرا که نعلینی برگیرم گفت مهلت نیست او بخشم آمد، فخرج مغاضبا لربه ، او برفت خشمناک بر خدای تعالی این هم قول باطل است برای آنکه خدای تعالی آنرا برای پیغمبری اختیار کند که داند که منقاد باشد اوامر خدای را بر آن وجه که او فرماید و نیز نشاید که خدای تعالی با پیغمبر و جز از پیغمبر از مکلفان در تکلیف این مضایقه کند که رها نکند که ایشان سازگاری که لابد باشد از آن بسازند و آنکه گفت : مغاضبا لربه ، خود کفر است چنانکه گفتیم : و اما قول وهب که او گفت خدای تعالی یونس رابه پیغمبری فرستاد و او مردی تنگخوی بود چون ثقل اعباء نبوت به او رسید بار نبوت از پشت بینداخت از آنکه در زیر آن متفسخ شد چنانکه شتر کره در زیر بار گران و بگریخت خشمناک بر خدای آنهم کفر است از جهت خشم بر خدای و از جهت حوالت تکلیف مالایطاق بخدای . قومی دگر غضب را بر انفه حمل کردند و گفتند، مغاضباً ای مستنکفا انفا، این قول هم نیک نیست برای آنکه پیغمبر چگونه شاید که استنکاف کند از آنچه خدای او را فرمایدبا آنکه در لغت غضب به معنی انفه نیامده است و مغاضب مفاعل باشد و مفاعله بیشتر میان دو کس باشد کالمقاتله و المضاربة و المصارعة و المشارکة و آمده است که مختص باشد به یکی نحو سافرت و عاقبت الرجل و طارقت النعل و عافاه اﷲ و این از این باب است ، مغاضباً ای غضبان . قوله فظن ّ اَن لَن نقدر علیه . یعقوب خواند یقدر علیه علی الفعل المجهول و عمر عبدالعزیز و زهری خواندند در شاذّ نقدرّ علیه بالتشدید من التقدیر علی اسناد الفعل الی اﷲ بالنون . و قتاده و عبیدبن عمر خواندند یقدّر علیه بضم یاء و فتح دال مشدد علی المجهول من التقدیر، و باقی قراء خواندند نقدر علیه بفتح نون و کسر دال من القدر آنگه در معنی او سه قول گفتندیکی آنکه نقدر من القدر و القدر والقترالتضییق و منه قوله : اﷲ یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر. و قوله و اما اذا ما ابتلیه فقدر علیه رزقه ای ضیق و معنی آن باشد که یونس علیه السلام گمان برد که ما تضییق و تشدیدنکنیم در تکلیف و این قول نیکوست هم بر لغت راست است و لایق پیغمبر علیه السلام و جایز بود. و قول دیگر آن است که فظن ّ ان لن نقدر علیه من القدر الذی هو التقدیر یقال قدر و قدّر بمعنی واحد و القدر و القدر التقدیر قال الشاعر:
فلیست عشیات اللواتی براجع
لنا ابداً ما اورق السلم و النضر
ولا عائد ذاک الزّمان الذّی مضی
تبارکت ما تقدر تقع و لک الشکر.
و قال آخر:
نال الخلافة اذ کانت له قدرا
کما اتی ربه موسی علی قدر.
معنی آنکه ما بر او حکم نکنیم یعنی با او مسامحه و مساهله کنیم و قدر به معنی قضا باشد کالقدر و این قول مجاهد است و قاده و ضحاک و کلبی و در این وجه تعسفی هست برای آنکه نگویند قدر علیه به معنی قضا علیه و چون تحقیق کنند معنی هم راجعباشد با قول اول پس قول اول بهتر است اما قول سیم که حمل کنند بر نفی قدرت و گویند معنی آن است که یونس گمان برد که خدای تعالی بر او قادر نباشد این قول ازگوینده اش بس کفر باشد چون این گمان که خدای تعالی بر بنده و مؤاخذه ٔ او قادر نباشد کفر بود و حواله ٔ کفر بر پیغمبران کفر بود قوله : فنادی فی الظلمات ، نداکرد در ظلمات سه قول گفتند در او. دو رفت و قول سوم آنکه اراد به تکاثف الظلمات و آنچه ظاهرتر است و مفسران بیشتر بر آنند آن است که ظلمت شب و ظلمت دریا وظلمت شکم ماهی خواست یونس علیه السلام در آن سه تاریکی ندا کرد و گفت لااله الاّ انت سبحانک انّی کنت من الظالمین . بعضی مفسران گفتند یونس چهل شبانه روز در شکم ماهی بود و بعضی دگر گفتند هفت شبانروز و گفتند سه روز. و در خبر است که خدای تعالی شکم ماهی بر او چون آبگینه کرد تا ماهی در هفت دریا بگردید و او را بگردانید تا او عجایب هفت دریا بدید و خدای تعالی بخرق عادت حیات او بجای بداشت بی هوای لطیف که او جذب کردی چون ماهی بقعر دریا رسید یونس علیه السلام حسیسی شنید گفت این چیست وحی آمد به او که این آواز تسبیح دواب دریاست او عند آن حال گفت لااله الا انت نیست جز توخدای دیگر سبحانک ، منزّهی از همه ناشایست و نابایست . انّی کنت من الظالمین ، من از جمله ٔ ستمکاران بوده ام و این را چند وجه باشد، یکی آنکه این قول بر سبیل خضوع و خشوع و انقطاع گفت با خدای تعالی چنانکه در قصه ٔ آدم بیان کردیم . دگر آنکه روا بود که یونس را امرمندوب کرده باشند با مقام کردن و ترک آن مندوب کرده بود پس ظالم نفس خود باشد به این معنی که نقصان ثواب کرده بود و ظلم درلغت نقصان باشد من قولهم ظلمه حقه اذا نقصه ، و ان وجه هم در قصه ٔ آدم رفته است . و وجه سیم آنکه معنی آن باشد که من القوم الظالمین من ازجمله ٔ آنانم که ظلم کنند و ظلم بر ایشان روا بود و آن آدمیان باشند چنانکه یکی از ما گوید انما انا بشرو البشر یخطی و یذنب ، معنی نه آن باشد که او مخطی ومذنب باشد مراد کسر نفس خود باشد و بر این وجه من تبیین را باشد تبعیض را نباشد. فاستجبنا له و نجیناه من الغم ّ. خدای تعالی گفت ما اجابت کردیم او را و ازغم برهانیدیم . در خبر است که صادق علیه السلام گفت : عجبت ممن یفزع من اربع کیف لایفرّ الی اربع، عجب از آنکه او از چهار چیز ترسد چگونه با چهار کلمه نگریزد آنکه او را غمی باشد چگونه به این کلمه نگریزد که لااله الا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین و میشنود که خدای تعالی عقیب آن میگوید فاستجبناله و نجیناه من الغم . دگر آنکه از کسی ترسد چگونه نگوید حسبنااﷲ و نعم الوکیل و میشنود که خدای تعالی عقیب او میگوید فانقلبوا بنعمة من اﷲ و فضل لم یمسسهم سوء و از آن کس که او از مکر کسی ترسد فزع نکند با این کلمه و افوّض امری الی اﷲ ان ّ اﷲ بصیر بالعباد، و میشنود که خدای عقیب آن میگوید: فوقیه اﷲ سیأت مامکروا. و آنکه او بر چشم بد بر چیزی برسد چگونه نگوید ماشاء اﷲ لاحول و لا قوة الا باﷲ. و میشنود که خدای تعالی عقیب آن میگوید:ان ترن انا اقل ّ منک مالا ولدا فعسی ربّی ان یؤتین خیراً من جتتک . رسول را علیه السلام گفتند یا رسول اﷲاین کلمات خاص ّ یونس را بود اعنی قوله : لااله الا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین گفت خاص ّ یونس راست و عام ّ جمله ٔ مؤمنان را. الا تری الی قوله و کذلک ننجی المؤمنین و همچنین نجات دهیم مؤمنان را. شهربن حوشب روایت کرد از عبداﷲ عباس که یونس را خدای تعالی برای آن فرستاد به پیغمبری که از شکم ماهی بیرون آورد او را نبینی که در سوره ٔ صافّات میگوید عقیب آن قصه و ارسلناه الی مأته الف او یزیدون (قرآن 147/37). وقومی دگر گفتند پیش از آن فرستاد او را به پیغمبری چنانکه در سیاقت قصه رفته است در سوره ٔ یونس . سعیدبن المسیب روایت کرد از سعدبن مالک که رسول علیه السلام گفت ، اسم اﷲ الذی اذا دعی به اجاب و اذا سئل به اعطی دعوة یونس بن متی من قوله لااله الا انت سبحانک انّی کنت ... الایة. و هو شرط اﷲ لمن دعاه بها. گفت آن نام خدای که چون او را به آن بخوانند اجابت کند و چون به آن بخواهند دهد او را دعای یونس بن متی است یعنی این کلمات و این شرط خدای تعالی است برای آن کس که او رابخواند او را اما قوله و کذلک ننجی المؤمنین . قرّاء در او خلاف کردند عامه ٔ قرّاء خواندند بدو نون دوم از او ساکن من الانجاء یقال انجاه ینجیه انجاء و ابن عامر و ابوبکر عن عاصم خواندند به یک نون و تشدید جیم آنگه در وجه آن نحویان خلاف کردند، فراء و زجاج گفتند لحن است و آنرا وجهی نیست و انما در کتابت یک نون نوشتند کراهة الجمع بین المثلین فی الخط و برای آنکه نون با جیم پنهان نشود چون جیم از حرفهای فم است وظن ّ آنانکه پنداشتند که نون در جیم ادغام کردند خطاست برای آنکه نون با جیم هیچ نسبت ندارد. و بعضی دگرگفتند این فعل ماضی است مجهول علی فعل کانه قال نجی المؤمنین برهانیدند مؤمنان را آنگه مؤمنون بایستی برفع لاسناد الفعل الیه عذر خواستند از این و گفتندفعل مسند است با مصدر مضمر کانّه قال نجی ّ النجاء المؤمنین و مؤمنین مفعول دوم باشد و مثله ضرب زیدا علی تقدیر ضرب الضرب زیداً و قال الشاعر:
و لو ولدت فقیرة جر و کلب
ولدت بذلک الجر و کلابا.
و کلاب بایست جز که مصدراضمار کرد و فعل به او اسناد کرد [ کذا ] و این وجهی ضعیف است و بیتی مجهول و این روا نباشد که ضرب زیدا علی ماقدروه : دگر آنکه یا مفتوح بایست و کس یا را مفتوح نخواند پس این قرائت ضعیف است و حمل کردن کلمه را بر آنکه از تنجیه است و تفعیل وجهی ندارد برای آنکه ننجی باید بتحریک هر دو نون و کس نخواند اگر گویند اسکان کردند پس ادغام گوئیم بیان کردیم که گفتن ادغام خطاست اینجا لبعدالمخرج . (تفسیر ابوالفتوخ رازی ج 3 ص 559 و 567 تا 570) و در قصص الانبیاء آمده است :قصه یونس علیه السلام ؛ قوله تعالی و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه ، از اولاد هود بود و از جانب مادر از بنی اسرائیل بود خدا او را برسولی فرستاد بر قومی که از بقیه ٔ ثمود بودند. و از یکدیگر جداشدند و بسیار بودند قوله تعالی و ارسلناه الی ماءة الف او یزیدون (قرآن 37 / 147)، در قصه چنین آمده است که چهل سال در میان ایشان بود و میگفت : ای قوم بگوئید لااله الاّاﷲ، گفتند اگر ما را پاره پاره کنی این کلمه را نگوئیم تا این که یونس نومید شد و تنگدل گشت و قومش بت پرست بودند چنانکه خدا خبر داده است ، اتدعون بعلاو تذرون احسن الخالقین (قرآن 37 / 125). خدای تعالی میگوید که یونس قوم را گفت چرا بت میپرستید و بتان را خدا میدانید و از آفریدگار خویش کناره میگیریدو خدای شما اﷲ است و قوم ثمود فرمان نبردند و او رابرنجانیدند پس یونس دعا کرد بر ایشان بعذاب و از میان ایشان بیرون رفت خشمناک از بس که جفا کرده بودند و او را رنجانیده بودند بفرمان خدای تعالی هجرت کرد، قوله تعالی و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر علیه ، الایة. و در این آیه سوءالها پرسند که چه حکمت بود که وی را بماهی باز خواند. بنمود بخلق که ما را احتیاج با کسی در طاعت خویش نیست تا بفرمان ما بودنبی بود رسول خواندمش چون بی فرمان هجرت کرد از خدمت ما یکسو شد و رو از قوم بگردانید بماهی بستمش تا خلق بدانند که هر که ما را بود ما نیز او را باشیم . دیگر جواب ذا النون خواندمش از بهر آنکه عقوبتش به وی بود و صاحب الحوت خواندمش و دوزخیان اصحاب النار خواندمش (؟) گفت یونس سزای ماهی بود که به وی عقوبتش کرد و گویند ذا النون بدان معنی خوانند وی را که پیوسته در سجده بودی و خلقت بسجود ماند (؟) و بدان خواست تا خلق بدانند که یونس تا بقیامت عابد بوده است او را ثنا بود بخفا و سؤال کنند که یونس خشم بر که گرفته بود اگر گوئیم که بر خدا خشم گرفته از پیغمبران این معنی هرگز روا نبود بر خدا خشم گرفتن جواب مفسران آن است که گویند خدای تعالی یاد نکرد خشم بلکه گفت برفت خشمناک که آن خشم از کافران بوده باشد از گونه گونه ٔ جفاهای ایشان و دیگر سؤال کنند که خدا از یونس خبر میکند قوله تعالی فظن ان لن نقدر علیه ، پنداشت که ما بر وی قادر نیستیم روا باشد که رسول خدا چنین گمان برد جواب گوئیم ایزد تعالی بر سبیل عادت و عرف فرمود چنانکه تقریرکننده گوید که پنداری که دست من بتو نرسد. فنادی فی الظلمات ان لااله الا انت یونس آواز داد در تاریکیها. سؤال کنند که تاریکیها کدام بود گوئیم چهار تاریکی بود گرد آمده یکی تاریکی ذلت یکی تاریکی بیم و عقوبت سیم تاریکی دریا چهارم شکم ماهی . دلیل بر آنکه چون از تاریکیها خلاص یافت چهار رکعت نماز کرد شکر آنرا که از چهار تاریکی خلاص یافت و آن نماز دیگر است که میگذاریم . چون یونس علیه السلام از میان قوم برفت و آنها که مسلمان بودند غمناک شدند بعضی گفته اند که خدا بسبب غم دل مؤمنان بازداشت تا حذر کنید از رنج آوردن مسلمانان و غمناک گردانیدن ایشان را که بیم زوال بود. پس یونس آمد تا لب دریا مردمان در کشتی مینشستند سه شبانه روز میرفتند روز چهارم بوقت چاشتگاهی تاریکی ظاهر شد و ماهی عظیم پیش کشتی بگرفت از هر طرف که راندند روسوی کشتی میکرد و درماندند و بیچاره شدند پیری در میان ایشان بود که بسیار آزموده بود گفت کسی گناهکار در میان ماست طلب کنید تا او را بدین ماهی دهیم تا باز گردد و اگر چنان نکنیم کشتی تباه کند چون یونس این سخن بشنید گفت ای مردمان گنه کار منم مرا بدان دهید اهل کشتی گفتند که نشاید ما در تو نشان عابدان و زاهدان می بینیم تو از همه داناتری و ما از تو گناهکارتریم هر کس خویشتن را بر ماهی عرضه میکردند نمیپذیرفت تا به یونس رسید و او قصه ٔ خویش بگفت و او را بدریا انداختند که ماهی او را فرو برد. فالتقمه الحوت و هو ملیم . آورده اند که ماهی با او بسخن درآمد و گفت مرا فرموده اند که او را عزیزدار که ترا زندان وی گردانیدم پس ماهی گفت یا رسول اﷲ در شکم من هیچ جای نیکوتر و پاکیزه تر از دل من نیست که خدای را بدان شناخته ام جای عبادت تو باشد آنگاه یونس دل آن اختیار کرد و ماهی چهل شبانه روز دهن بر هم ننهاد تا نفس یونس را نگیرد و با یونس تسبیح میکرد از آن تسبیح که پیشتر از آن میکرد هیچ از آن کم نکرد. فلولا انه کان من المسبحین للبث فی بطنه الی یوم یبعثون (قرآن 37 / 143 و 144) و اگر نبودی یونس ازعابدان و زاهدان و تسبیح کنندگان او را تا قیامت در زندان بازداشتی اشارت بشنو گویند که یونس از زندان برست بتسبیح قدیم که مقدمه بود چه عجب داری که مؤمنان بمعرفت قدیم که ایشان را مقدم از او رستگاری باشد.چه حکمت بود که یونس را در شکم ماهی حق تعالی باز داشت جانوران دیگر بودند، جواب از بهر آنکه ماهی را دردریا رنج و بیماری می بود بخدا نالیدند که آدمیان رااگر رنج و بیماری میرسد داروهاشان داده و مداوا میکنند اگر ما را داروئی میبود بدان راحت یافتیمی چه بودی که خدای تعالی حکم میکرد که یونس پیغمبر در شکم ماهی افتد تا ماهیان آن ماهی را که یونس پیغمبر در شکم او بود میبوئیدند و از رنج خلاصی می یافتند و اکنون نیز چنانست و تا قیامت همچنان خواهد بود هر ماهی که از نسل آن ماهی باشد همان حکم دارد و ماهیان از دریا او را می بویند و از رنج خلاصی مییابند خداوندان اشارت گفته اند که آن ماهی چهل شبانه روز با یونس صحبت داشت تا قیامت او و هر ماهی که از نسل اوست سبب راحت شدند... و حکمت دیگر آن بود که ماهیان در دریا از تسبیح گفتن خود مینازیدند گفتند ما مسبحانیم و تسبیح ما بیشتر از تسبیح آدمیان است حق تعالی خواست که بدیشان باز نماید که نعمت تسبیح کردن [ آزادان ] چه قیمت دارد بیائید تا تسبیح و عبادت زندانیان ببینید. در قصه چنین آمده است که یونس در زندان ماهیان چندان تسبیح و عبادت کرد که اهل دریا و فرشتگان را از وی شرم آمد چنین گویند که خدا پنج پیغمبر را در بلا افکند تا او را عبادت کردند و فرشتگان را از آن عبادت مالش بودتا نیز چنان تفکر نکنند. اول نوح پیغمبر که او را ببلا و رنج قومش مبتلا کرد و آن قصه معروف است دیگر ابراهیم را به آتش مبتلا کرد و از دوستی حقیقت وی بفرشتگان باز نمود سیم یوسف پیغمبر را ببندگی و رنج زندان مبتلا کرد و اطاعت وی بفرشتگان باز نمود. چهارم ایوب پیغمبر را مبتلا ببلای کرمان کرد و از صبر و عبادت وی در آن حال بفرشتگان باز نمود. آنگاه محمد (ص ) را شب معراج به آسمانها برد و صدق محبت وی به فرشتگان نمود. تا همه مقر آمدند که ما را از این کرامت ها نیست که آدمیان را میباشد پس حق تعالی یونس را از پس چهل شبانه روز از شکم ماهی راحت داد و ماهی را خدا الهام داد بکنار دریا آمد و او را برانداخت در خشکی و او بغایت ضعیف گشته بود و چهل شبانه روز چیزی نخورده بود حق تعالی بفضل خود درخت کدو را پیدا گردانید و همان ساعت درخت کدو بر آمد برگها ظاهر گشت و کدوی تر بار آورد یونس در میان آن درخت چهل روز دیگر بماند و از آن کدو میخورد و غذای او بود تا قوت گرفت . قوله تعالی فنبذناه بالعراء و هو سقیم . آنگاه او را فرمان آمد که به سوی قومش باز گردد که آن بعضی که مؤمن اند بی تو سخت غمگین مانده اند.
باز آمدن یونس در میان قوم :
چون یونس از میان ایشان غایب گشته بود ایزد تعالی ایشان را عذاب فرستاد آتشی برآمد از هوا چند کوهی بر سر ابری بر سر ایشان بایستاد و همه بصحرا بیرون شدند بسه فرقه یکی مردان و یکی زنان و یکی کودکان و چهارپایان و همه سرها برهنه کردند و در سجود افتادند و گفتند بار خدایا بتو گرویدیم و دیگر نافرمانی نکنیم و توبه کردیم اگر ما مستحق عذابیم این چهارپایان زبان بسته بی گناه اند بر ایشان رحمت کن پس بگریستند و زاری کردند خدای تعالی توبه ٔ ایشان را قبول کرد و آن بلا از ایشان بگردانید: فلولا کانت قریة آمنت فنفعها ایمانها الاّ قوم یونس لمّا آمنوا کشفنا عنهم عذاب الخزی . (قرآن 10 / 98).پس در غم یونس افتادند و او را هر سو می جستند و دعامیکردند که بار خدایا تو یونس را بما بازده پس خداوند یونس را فرمود بسوی قوم خود بازرو و چون قوم خبر یافتند که یونس می آید پیشباز آمدند و شادیها کردند وآنروز را نیک بفال گرفتند یونس سی و یکسال در میان ایشان بود تا وفات کرد و یونس رسول بود و قوله تعالی : و ان یونس لمن المرسلین ۞ - انتهی (قصص الانبیاء صص 133 - 136). در آثارالباقیه بیرونی گوید: و فی الرابع عشر (ای من ذی القعدة) زعموا خرج یونس من بطن الحوت و مقتضی هذا القول ان یکون مکث یونس فی بطنه اثنین و عشرین یوما و هذا عند النصاری ثلثة ایام کما ذکر فی الانجیل و فی التاسع و العشرین زعموا نبتت شجرة الیقطین علی یونس :
شیم لو ان الیم ّ اعطی رفقها
لم یلتفم ذاالنون فیه النون

ابوالقاسم محمدبن هانی اندلسی الازدی .


غرقه گردیده بدریای جهان اندر
گر نه ذوالنونی ماننده ٔ ذوالنونی .

ناصرخسرو.


تو از جهلی بملک اندر چو فرعون
من از علمم بسجن اندر چو ذوالنون .

ناصرخسرو.


قلب ادبارو قالب خصمش
حبس ذوالنون نفس ذوالنون باد.

ابوالفرج رونی .


تا بگوید ز موسی و هارون
آل عمران و حوت باذوالنون .

نظامی .


با نسبت جلالت گیتی چو چاه یوسف
بابسطت کمالت گردون چو حوت ذوالنون .

سلمان ساوجی .


واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
16 مورد، زمان جستجو: 0.14 ثانیه
واژهمعنی
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو ] (اِخ ) (از: ذوصاحب و مالک و نون به معنی ماهی ) اسم سیف لهم قیل کان لمالک بن قیس اخی قیس بن زهیر لکونه علی مثال ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو ] (اِخ ) ابن احمد سرماری نزیل عین تاب . یکی از ادبای مشهور که بمائه ٔ هفتم هجری میزیست . و وفات او به سال 677 بود. او...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو] (اِخ ) ابن محمد. از اصحاب حسن بن عبداﷲ عسگری و یکی از روات او. (معجم الادباء یاقوت ج 3 ص 128 س 3).
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو ] (اِخ ) ابن محمدبن غازی . سومین از امرای دانشمندیّه . در 537.
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو ] (اِخ ) (امیر شیخ ...) پس از صلح میرزا سلطان ابوسعید و میرزا بابر حکومت اند خود را به امیر شیخ ذوالنون و برادرش امیر شیخ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو ] (اِخ ) (بنی ...) سلسله ای از امرای طلیطله . از 427 - 478هَ . ق . نخستین کس از این خاندان اسماعیل الظافربن عبدالرحمن بن...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو ] (اِخ ) شجاع الدین ارغون [ امیر... ] از امرای معاصر میرزا بدیع الزمان که در جزو 3 از ج 4 ذکر اوبکرات آمده است . رجوع به ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون

ذوالنون . [ ذُن ْ نو ] (اِخ ) محمد ثانی چهارمین از امرای دانشمندیه در سیواس و قیساریه و ملاطیه از 537 - 560 هَ . ق . و نام او محمد ثانی است .
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

بنی ذوالنون

بنی ذوالنون . [ ب َ ذُن ْ نو ] (اِخ ) رجوع به بنی ذی النون شود. از ملوک الطوایف اندلس که از سال 472 تا 478 هَ . ق . در طلیطله حکومت کردند. ا...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ذوالنون جدلی

ذوالنون جدلی . [ ذُن ْ نو ن ِ ج َ دَ ] (اِخ ) رجوع به زینون جدلی شود.
۱ ۲
۱۶ مورد، صفحه ۱ از ۲
نظرهای کاربران

تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید