اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

آباد

نویسه گردانی: ʼABAD
آباد. (ص ) (از پهلوی آپاتان ، شاید مرکب از آو + پاته ) عامر. عامره . معمور. معموره . مزروع . آبادان . مسکون . مقابل ویران و ویرانه و بائر و خراب و یباب :
ز توران زمین تا بسقلاب و روم
ندیدند یک مرز آباد و بوم .

فردوسی .


یکایک همه نام وکین توختیم
همه شهر آباد را سوختیم .

فردوسی .


مرا پادشاهی ّ آباد هست
همان گنج و مردی و نیروی دست .

فردوسی .


زمینی که آباد هرگز نبود
بر او بر ندیدند کشت و درود.

فردوسی .


به گودرز فرمود پس شهریار
که رفتی کمربسته ٔ کارزار
نگر تا نَیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست .

فردوسی .


به آباد و ویرانه جایی نماند
که منشور تیغ مرا برنخواند.

فردوسی .


هر آن بوم و بر کان نه آباد بود
تبه بود وویران ز بیداد بود
درم داد و آباد کردش ز گنج
ز داد و ز بخشش نیامد برنج .

فردوسی .


هر آنجا که ویران بد آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد.

فردوسی .


تو دانی که من جان فرزند خویش
برو بوم آباد وپیوند خویش
بجای سر تو ندارم بچیز
گر این چیزها ارجمند است نیز.

فردوسی .


تو ازبهرت آن کو شُد آباد داشت
بدیگر کس آباد باید گذاشت .

اسدی .


|| تندرست . سالم . بی گزند :
ترا ای برادر تن آباد باد
دل شاه ایران بتو شاد باد.

فردوسی .


تن شاه محمود آباد باد
سرش سبز بادا دلش شاد باد.

فردوسی .


اگر کشور آباد داری بداد
بمانی تو آباد و از داد شاد.

فردوسی .


بدیشان چنین گفت کآباد باد
شما را تن و دل پر از دادباد.

فردوسی .


نه کیخسرو آباد ماند نه تخت
بایران نه بوم و نه شاخ درخت .

فردوسی .


همیشه تن آباد با تاج و تخت
ز رنج و غم آزاد و پیروز بخت .

فردوسی .


مرا گفت بگیر این و بزی خرّم و دلشاد
اگر تَنْت خرابست بدین آب کن آباد.

کسائی .


جاودان شاد زیاد آن بهمه نیک سزا
تنش آباد و خرد پیر و دل و جان برناه .

فرخی .


خانه آباد و خانه آبادان ؛ دعا و آفرینی است .
|| مرفّه . بساز. بسامان . منظم . مرتب . آراسته . منتسق . توانگر. پُرمایه . تمام سلاح . روا. مجری . برونق :
سوی هفت خوان رو بتوران نهاد
همی رفت با لشکر آباد و شاد.

فردوسی .


چو آمَدْش رفتن بتنگی فراز
یکی گنج را در گشادند باز
چو بگشاد آن گنج آباد را
وصی کرد گودرز گشواد را.

فردوسی .


همه دانش و گنج آباد هست
بزرگی و مردی و نیروی دست .

فردوسی .


همیدون سپهدار او شادباد
دلش روشن و گنجش آباد باد.

فردوسی .


بدو [ بدبیر ] باشد آباد شهر و سپاه
همان زیردستان فریادخواه .

فردوسی .


جهان را چو آباد داری بداد
بود گنجت آباد و بخت از تو شاد.

فردوسی .


ازاین گنج آباد و این خواسته
وزین تازی اسبان آراسته .

فردوسی .


بهر کار با هر کسی داد کرد
سپه را درم داد و آباد کرد.

فردوسی .


ز چیزی که دید اندر آن رزمگاه
ببخشید پاک آن همه بر سپاه
وزآنجایگه رفت ببْهشت گنگ
همه لشکر آباد با ساز جنگ .

فردوسی .


سپه را درم داد و آباد کرد
سر دوده ٔ خویش پرباد کرد.

فردوسی .


سپه را همه زال آباد کرد
دل سرفرازان بدان شادکرد.

فردوسی .


گزیده پس اندرْش فرهاد بود
کز او لشکر خسرو آباد بود.

فردوسی .


ای بتو آباد عدل عمّر خطاب
وی بتو برپای عِلم حیدر کرار.

فرخی .


مرا شاد کردی و آباد کردی
سرای مرا از فروش و اوانی .

فرخی .


آنجا سپاهی جمع کرد از زمین داور و بسلاح آباد کردشان و بفرستاد. (تاریخ سیستان ). || خوش و خوب :
سوی هفت خوان رو بتوران نهاد
همی رفت با لشکر آباد و شاد ۞ .

فردوسی .


اکنون بیا شاد آمدی خندان و آباد آمدی
چون سرو آزاد آمدی میگو بزیر لب صلا.

مولوی .


|| آباد شدن ؛ سیر شدن : بچه ها با آن کاسه آش آباد شدند. || آهل . مأهول . بسیارمردم :
وز آنجایگه لشکر اندرکشید [ رستم ]
بیک منزلی بر یکی شهر دید
کجا نام آن شهر بیداد بود
دژی بود و از مردم آباد بود.

فردوسی .


|| مدر و حضر، مقابل وبر و بدو :
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید بدل بَرْش یاد.

فردوسی .


نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا در جهان کوه و دشت است بهر.

فردوسی .


همه خانه از بیم بگذاشتند
دل از بوم آباد برداشتند.

فردوسی .


چنین داد پاسخ که آباد جای
ز داد جهاندار باشد بپای .

فردوسی .


و آباد، در آخر اسامی قری و قصبات و شهرها آید در ایران و عراق عرب و هندوستان و افغانستان و ترکستان و آسیای صغیر فال نیک را، یا بیان بانی را و در این حال معنی آبادکرده وآبادشده و معموره دهد، چون : اﷲآباد، خرس آباد، خرّم آباد، شاه آباد، شاه جهان آباد، عشرت آباد، عشق آباد، ماه آباد. گاهی بمجاز و استعاره غم آباد و محنت آباد و خراب آباد گویند و از آن ، این جهان را خواهند :
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم .

حافظ.


که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است .

حافظ.


و ناکجاآباد؛ صُقْع واجب . (سهروردی ).
|| (اِ) آفرین . احسنت . مرحبا. زه . ویران مباد. شاد باش . خرّم باش . دیر زی :
آباد بر آن سی ودو دندانک سیمین
چون بر درم حوذ ۞ زده سیم ۞ سماعیل .

منجیک (از فرهنگ اسدی ، خطی ).


ویران شده دلها بمی آبادان گردد
آباد بر آن دست که پرورد رزآباد.

ابوالمظفر جخج (کذا) (ازفرهنگ اسدی ).


دل شاه شد زان سخن شادمان
سراینده را گفت آباد مان .

فردوسی .


قول تو چو بار است و تو پربار درختی
آباد درختی که چو خرماست مقالش .

ناصرخسرو.


آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونس
آبادبر آن شهرکه دارد چو تو داور.

معزی .


آباد بر آن باره ٔ میمون همایون
خوش گام چو یحموم و ره انجام چو دلدل .

عبدالواسع جبلی .


آباد بر آن کسی که او هست
از بندگی زمانه آزاد.

مجیر بیلقانی .


آباد بر آنکه جای عشرت
در حضرت پادشاه دارد.

مجیر بیلقانی .


که آباد بر چون تو شاه دلیر.

نظامی .


در جلوه ٔ آن عروس دلشاد
آباد بر آنکه گوید آباد.

نظامی .


دل من جای خرابست و در او گنج غمت
باد آباد بر این گنج و بر این ویرانی .

نجیب الدین جرفاذقانی .


روز از پی شادی شرابست
آباد بر آنکه او خرابست .

مغربی .


|| (اِخ ) خانه ٔ کعبه :
فرستاد پس کردگار از بهشت
بدست سروش خجسته سرشت
ز یاقوت یک پاره ٔ لعل فام
درخشان بدان خان آباد نام
مر آن را میان جهان جای کرد
پرستشگه خاطرآرای کرد.

اسدی .


|| نام اوّلین پیغمبر از پیغمبران عجم . (برهان قاطع).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۳,۷۳۷ مورد، زمان جستجو: ۱.۲۲ ثانیه
فاضل آباد. [ ض ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان میربیک بخش دلفان شهرستان خرم آباد که در 33 هزارگزی باختر نورآباد و 21 هزارگزی باختر راه شوسه ٔ خرم آ...
فاضل آباد. [ ض ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان ماروسک بخش سرولایت شهرستان نیشابور که در 15 هزارگزی باختر چگنه بالا واقع است . جایی کوهستانی ،معتدل ...
فاطم آباد. [ طِ ] (اِخ ) از قریه های همدان . گویند مسجد جامع همدان در این نقطه بوده و در کنار آن مزارع و تاکستانها قرار داشته است . (از معجم ...
فانی آباد. (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شوراب بخش اردل شهرستان شهرکرد که در 6هزارگزی شمال باختری اردل و یکهزارگزی جاده ٔ کوهرنگ واقع اس...
فتاح آباد. [ ف َت ْ تا ] (اِخ ) دهی است از دهستان تیلکوه بخش دیوان دره ٔ شهرستان سنندج که در 30 هزارگزی شمال باختری دیواندره و دوهزارگزی ...
فتاح آباد. [ ف َت ْ تا ] (اِخ ) دهی از دهستان یک مهه ٔ بخش مسجدسلیمان شهرستان اهواز، که در 27 هزارگزی جنوب خاوری مسجدسلیمان و کنار راه شوسه ...
فتاح آباد. [ ف َت ْ تا ] (اِخ ) دهی از دهستان میربیک شهرستان خرم آباد، که در 34 هزارگزی باختر نورآباد و 18 هزارگزی باختر راه شوسه ٔ خرم آباد ب...
غریب آباد. [ غ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کتول بخش علی آباد شهرستان گرگان که در 24هزارگزی جنوب باختری علی آباد واقع است . کوهستانی و سرد...
غریب آباد. [ غ َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان لادیز بخش میرجاوه ٔ شهرستان زاهدان ، که در 24هزارگزی جنوب باختری میرجاوه و 6هزارگزی باختر...
غسان آباد. [ غ َس ْ سا ] (اِخ ) از دیه های ساوه از رستاق ورّه . (تاریخ قم صص 119 - 140).
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.