افضل
نویسه گردانی:
ʼFḌL
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) یا افضل الدین محمدبن حسن بن حسین محمدبن خوزه مرقی کاشانی ، مشهور به «باباافضل » و گاه او را به لقب «خواجه » «حکیم » و «شیخ » نیزخوانده اند. از حکما و عرفای بنام عصر خود بود. وی در مرق از توابع کاشان بدنیا آمد و بهمانجا درگذشت . او را آثار بسیاری است که از طرف دانشگاه تهران بچاپ رسیده است . رجوع به باباافضل در همین لغت نامه شود.
واژه های همانند
۴۹ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۷ ثانیه
افضل . [ اَ ض َ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی است از فضل مقابل نقص . ج ، افضلون ، افاضل . مؤنث : فُضْلی ̍. ج ، فضلیات ، فُضَل . (از اقرب الموارد). فا...
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) لقب حکیم افضل الدین خاقانی است . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ) : افضل این مصرع برجسته ندانم که که گفت هر که شمشیر...
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) خواجه افضل الدین کشی . وی از جمله ٔ دانشمندان بود و پیوسته بلوازم افاده قیام می نمود. (حبیب السیر ص 118).
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) سید غیاث الدین بن سیدحسن . وی بمزید علم و فقاهت از اکثر سادات مشهد مقدس ممتاز و مستثنی بود و سالهای فراوان در آن ولا...
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) سید... پسرسیدنظام الدین سلطانعلی موسوی خواب بین . وی بصفت فضل و وقوف در نظم اشعار ترکی و فارسی اتصاف داشت . (از حب...
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) خواجه ... وی کرمانی است . او جوانی کریم و خوش خلق بودو در حساب ضرب و قسمت بی نظیر و در صفت عدالت و نصفت دلپذیر، و ا...
افضل . [اَ ض َ ] (اِخ ) شاه محمد. وی از مشاهیر مشایخ لاهور بود و شعر هم می سرود. رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) محمد شارستانی . رجوع به همین کلمه و تتمه ٔ صوان الحکمة شود.
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) ملک ... علی بن صلاح الدین ملقب به نورالدین . وی در حیات پدر حاکم دمشق بود و چون پدرش درگذشت برادر وی عزیز و عموی ...
افضل . [ اَ ض َ ] (اِخ ) ملک ... امیرالجیوش . رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 457 و افضل شاهنشاه شود.