اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

بلاش

نویسه گردانی: BLAŠ
بلاش . [ ب ِ ] (ق مرکب ) بلاژ. بی تقریب .بی سبب . بی جهت . (برهان ) (آنندراج ). فرهنگها کلمه را ساده گرفته اند اما مرکب از ب + لاش می نماید، و لاش به معنی عبث و بیهوده و غارت و تاراج است :
بدین رزمگاه اندر امشب مباش
همان تا شود گنج و لشکر بلاش .

فردوسی .


جدا خوانش هر روز دادی بلاش
یکی ابر بد ویژه دینارپاش .

(گرشاسب نامه ).


و رجوع به بلاژ شود.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۹ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۹ ثانیه
بلاش . [ ب َ ] (ص ، اِ) مردم عارف . مرد عارف و عالم . (ناظم الاطباء).
بلاش . [ ب َ ] (اِ) پسر یزدگرد دوم و برادر فیروز است (جلوس 483 م . وفات 487 م .) نوزدهمین پادشاه ساسانی . وی با خوشنواز صلح کرد و دین عیسوی ...
بلاش . [ ب َ ] (اِخ ) نام شهری و مدینه ای . (برهان ). شهری است که بلاش ساخته و بنام او موسوم بوده و آن را بلاشگرد می گویند، گویند در چهارفر...
بلاش اول . [ ب َ ش ِ اَوْ وَ ] (اِخ ) بیست ودومین پادشاه اشکانی (51 یا 52 تا 78 م .) پسر و جانشین ونن دوم . بلاش آخرین پادشاه بزرگ اشکانی ا...
بلاش دوم . [ ب َ ش ِ دُوْ وُ ] (اِخ ) بیست وپنجمین پادشاه اشکانی .بعضی بلاش دوم را از پادشاهان دوران آشفتگی بعد از بلاش اول شمرده اند که م...
بلاش سوم . [ ب َ ش ِ ِس وْ وُ ] (اِخ ) بیست وششمین پادشاه اشکانی (جلوس 148 یا 149 - وفات 190 یا 191م .) جانشین بلاش دوم . در زمان او مملکت ا...
بلاش پنجم . [ ب َ ش ِ پ َ ج ُ ] (اِخ ) بیست وهشتمین پادشاه اشکانی (208 یا 209 تا216 م .) پسر بلاش چهارم و برادر اردوان است . این پادشاه همیشه...
بلاش چهارم . [ ب َ ش ِ چ َ رُ ] (اِخ ) بیست وهفتمین پادشاه اشکانی (191 تا 208یا 209م .) جانشین بلاش سوم . در زمان او سپتمیوس سوروس بطرف مشرق ...
جزیره ٔ بلاش . [ ج َ رَ ی ِ ب َ ] (اِخ ) نام جزیره ای است که در این بیت عنصری آمده است : به یکی جزیره که نامش بلاش رسیدند شادی ز دل گش...
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.