اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

جخش

نویسه گردانی: JḴŠ
جخش . [ ج َ ] (اِ) علتی باشد که بر گردن مردم ختلان و فرغانه افتد مانند دبه و آن را هیچ درمان نباشد و درد نکند. (فرهنگ اسدی ). چیزی باشد چون بادنجانی بزرگ یا چون دبه ای که بر گردن اهالی ختلان و فرغانه افتد و درد نکند، اما بریدن مخاطره باشد. (صحاح الفرس ). علتی باشد که ازگلو مانند بادنجان برآید و درد نکند و اگر ببرند بیم هلاک باشد و اکثر مردم گیلان ۞ و فرغانه را باشد. (معیار جمالی ). به معنی آخر جخج است ، و آن علتی باشد مانند بادنجان که از گلو و گردن مردم برآید و درد نکند و بریدن آن بیم هلاکت باشدو بیشتر مردم فرغانه و گیلان و مردم قلعه ٔ انگ دارند. (از برهان ). علت غر که مانند کدوئی در گلوی مردم از گوشت برآید و بیشتر در گلوی مردم فرغانه و سنار ۞ و کاونوک ۞ و چنگوان شود. (از شرفنامه ٔ منیری ). جَخ . (برهان ). چَخش . (شرفنامه ٔ منیری ). خرک . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به این مترادفات شود :
آن جخش ز گردنش درآویخته گوئی ۞
خیکی است پر از باده ۞ بیاویخته ۞ از بار.

لبیبی یا رودکی .


نبندد به بس در میان پای خصم
که بر گردنش بست ایام جخش .

شمس فخری .


واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
هیچ واژه ای همانند واژه مورد نظر شما پیدا نشد.
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.