اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

حاجی

نویسه گردانی: ḤAJY
حاجی . (اِخ ) (امیر...) نوه ٔ امیر مظفر، سرسلسله ٔ مظفریان ، و خواهرزاده ٔ امیرمبارزالدین نخستین پادشاه این خانواده است . «و از امیر مظفر ۞ پسری ماند و دختری . دختر را به برادرزاده ٔ خود امیر بدرالدین ابوبکر داده بود که از او شاه سلطان و امیر حاجی در وجود آمدند...». رجوع به حبط ج 2 ص 88 شود.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۲۳۳ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۸ ثانیه
حاجی آقا. (اِخ ) مرکز بلوکات ثلاثه ٔ اوجان .
بنه حاجی . [ ب ُ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان شهریاری بخش رامهرمز که در شهرستان اهواز واقع شده است . و دارای 170 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرا...
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
قول حاجی . (اِخ ) دهی است از دهستان آتابای بخش مرکزی شهرستان گنبدقابوس ، سکنه ٔ آن 250تن . آب آن از رودخانه ٔ نوده و محصول آن برنج ، غلات...
شیخ حاجی . [ ش َ ] (اِخ ) از طوایف ترکمن ساکن خاک ایران و مرکب از 80 خانوار است . (ازجغرافیای سیاسی کیهان ص 104) (از یادداشت مؤلف ).
قره حاجی . [ ق َ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان کندوان بخش ترک شهرستان میانه واقع در 9 هزارگزی شمال بخش و 23 هزارگزی شوسه ٔ میانه به تبریز. موق...
قزل حاجی . [ ق ِ زِ ] (اِخ ) دهی از دهستان نازلو از بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه واقع در 16 هزارگزی شمال خاوری ارومیه و 2500 گزی راه ارابه رو ...
حاجی زائی . (اِخ ) نام یکی از طوائف ناحیه ٔ بمپور بلوچستان است مرکب از 400 خانوار.
حاجی زاده . [ دَ / دِ ] (ص مرکب ) فرزند حاجی . || اَبله . گول . || مُتلِف . مُبَذّر.
حاجی زمان . [ زَ ](اِخ ) شاعری از مردم شیراز. وی شغل کفاشی داشت و دکان او مجمع فضلا و ادبای عصر بود. بیت ذیل از اوست :جام بلور از خم شراب ...
« قبلی ۱ ۲ صفحه ۳ از ۲۴ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.