حدم
نویسه گردانی:
ḤDM
حدم . [ ح َ دَ / ح َ ] (ع مص ) گرم کردن . (تاج المصادر بیهقی ). سوختن آتش . || گرمی سخت . حدم نار؛ سختی احراق آتش و گرمی آن . (منتهی الارب ). سختی گرمای خورشید. (معجم البلدان ). و برای مقایسه ٔ این کلمه با حمد و مدح و ارتباط این ریشه ها که مقلوب یکدیگرند به نشوء اللغة العربیة صص 129- 130 رجوع شود.
واژه های همانند
۱۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۴ ثانیه
هدم . [ هَِ ] (ع اِ) جامه ٔ کهنه و درپی کرده یا خاص است به گلیم پشمینه . ج ،اهدام ، هِدَم . (منتهی الارب ). و جمع هِدَم نادر است .(اقرب المو...
هدم . [ هََ / هََ دَ ] (ع ص ) خون رایگان و باطل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به هدر شود.
هدم . [ هََ دَ] (ع مص ) سخت گشن خواه گردیدن ناقه . (منتهی الارب ).
هدم . [ هََ ] (ع مص ) دوار سر رسیدن مرد را از سواری کشتی . || پشت شکستن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || هدام عارض شدن مرد را. (از اقرب...
هدم . [ هَِ دَ ] (ع اِ) ج ِ هِدم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
هدم . [ هََ دِ ] (ع ص ) مخنث . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
هدم . [ هََ دَ ] (ع اِ) آنچه از کرانه ٔ چاه فرودریده در چاه افتاده باشد: دماؤهم بینهم هدم ای هدر. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || ه...
هدم . [ هََ دَ ] (اِخ ) زمینی است . (منتهی الارب ). در شعر زهیر نام آن آمده است . (معجم البلدان ).
هدم . [ هَِ ] (اِخ ) نام مردی است . (منتهی الارب ). هدم بن زید کلبی از فصحای عرب است . (ابن الندیم ).
هدم . [ هَُ دُ ] (اِخ ) آبی است در پشت وادی القراء. (از معجم البلدان ).