حق
نویسه گردانی:
ḤQ
حق . [ ح َق ق ] (ع مص ) راست کردن سخن . || درست کردن وعده . (کشاف اصطلاحات الفنون ). || درست کردن و درست دانستن . یقین نمودن . (منتهی الارب ). || ثابت شدن . (کشاف اصطلاحات الفنون ). || غلبه کردن بحق . (منتهی الارب ). || کسی را بر حق داشتن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). || حق چیزی ؛ واجب کردن آن . (منتهی الارب ). || واجب شدن . (تاج المصادر بیهقی ). || حق طریق ؛ گرفتن میانه ٔ راه در رفتن . || حق فلان ؛ زدن بر وسط سر او یا بر مغاک کتف وی . || آمدن نزدیک کسی . (منتهی الارب ). نزدیک کسی شدن . (تاج المصادر بیهقی ). || سزاوار شدن و آن بافعل مجهول بکار رود. (منتهی الارب ). || سزاوار گردانیدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ).
واژه های همانند
۱۳۰ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۴ ثانیه
حق الحفاظة. [ ح َق ْ قُل ْ ح ِ ظَ ] (ع اِ مرکب ) جُعل نگهبان و حافظ چیزی . || سود. ربح . فرع . نزول . تنزیل . رجوع به حفاظت شود.
حق الخواجه . [ ح َ ق ِ ج ِ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان نردین بخش میامی شهرستان شاهرود. سکنه ٔ آن 120 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات ، حبوب...
حق التدریس . [ ح َق ْ قُت ْ ت َ ] (ع اِ مرکب ) پاداشی که بمدرس دهند برای درس گفتن . حق التعلیم .
حق التعلیم . [ ح َق ْ قُت ْ ت َ ] (ع اِ مرکب ) پاداش که بمعلم علمی یا فنی دهند آموختن آنرا.
حق التولیة. [ ح َق ْ قُت ْ ت َ ی َ] (ع اِ مرکب ) مالی که بمتولی وقفی یا مزار امام یاامام زاده ای دهند برای تولیت امور آن وقف یا مزار.
حق الوصایة. [ ح َق ْ قُل ْ وَ ی َ ] (ع اِ مرکب ) پاداشی که وصی را مقرر است .
حق الوکالة. [ ح َق ْ قُل ْ وَ ل َ ] (ع اِ مرکب ) اجرت و مزد که در مقابل کار وکیل ، موکل او بدو دهد و مبلغ آن تابع قرارداد موکل و وکیل است و د...
حق الطبابة. [ ح َق ْ قُطْ طَ ب َ ] (ع اِ مرکب ) حق العلاج . حق القدم طبیب ۞ .
حق الکفالة. [ ح َق ْ قُل ْ ک َ ل َ ] (ع اِ مرکب ) پاداش که به ازای کفالت کاری یا مقامی دهند.
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.