روی
نویسه گردانی:
RWY
روی . (اِمص ) رو. روب . اسم مصدر از رُفتن ، در رفت و روی . (از یادداشت مؤلف ).
واژه های همانند
۱۸۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۷۵ ثانیه
رؤی . [ رُءْی ْ ] (ع اِ) نیک تاریکی . (ناظم الاطباء).
روی بروی . [ ب ِ ] (ق مرکب ) روباروی . روبرو. مقابل . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مترادفات کلمه شود.
روی در روی . [ دَ ] (ق مرکب ) روبرو. مقابل . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به روبرو شود.
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
روی در. [ دَ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای ششگانه بخش بستک شهرستان لار. حدود از شمال به دهستان درزوسایبان ، از شمال خاوری به شهرستان سیرج...
روی در. [ دَ ] (اِخ ) ده مرکز دهستان روی در بخش بستک شهرستان لار. سکنه ٔ آن 1116 تن و آب آن از چشمه و محصول عمده ٔ آنجا غلات و خرما است . ...
روی دل . [ دِ ] (ص مرکب ) متواضع. متبسم . ملایم . حلیم . (ناظم الاطباء).
کف روی. [کَ رَ]. (حاصل مصدر). طَرّاری، کف رفتن. عیّاری و طراری. عمل کسی که کف می رود. عمل آنکه هنگام تبدیل پول کسی پول وی را کم دهد.
یک روی . [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) یک رو. دارای یک روی . (ناظم الاطباء). مقابل دوروی . یک رویه : باغی است بدین زینت آراسته از گل یک سو گل دو...
گل روی . [ گ ُ ] (ص مرکب ) گلگون و آنکه چهره ٔ آن مانند شکوفه باشد. (ناظم الاطباء). گلرو. زیبارو. زیبا. گلچهره : گر شاهد است سبزه بر اطراف گ...