اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ضربه

ضربه . [ ض َ ب َ / ب ِ ] (از ع ، اِمص ، اِ) ضربت . زخم . کوب . یک بار زدن . زد :
قابل امر شدن چون گوئی
پس بیک ضربه بپایان رفتن .

عطار.


|| پانسه که بدان قمار بازند، و آن را قرعه نیز گویند. (غیاث ) (آنندراج ). نقش . کعبتین (مجازاً) :
همه در ششدر عجزند ترا داو بهفت
ضربه بستان و بزن زآنکه تمامی ندب است .

انوری .


- دوضربه زدن ؛ از دو جای متمتع شدن .
- ضربه نهادن ؛ گویا چیزی شبیه به طرح کردن و نهادن مهره باشد. در طرح حریف یک یا چند مهره ٔ خود را بعمد باطل می کند و در ضربه نهادن بحریف حق یک یا چند حرکت می دهد : کرمان که درعموم عدل و شمول امن و دوام خصب و فرط راحت و کثرت نعمت فردوس اعلی را دورخ ۞ مینهاد و با سغد سمرقند و غوطه ٔ دمشق لاف زیادتی ۞ می زد امروز در خرابی ، دیار لوط و زمین سبا را سه ضربه نهاد... (بدایع الازمان ).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۰ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۳ ثانیه
این واژه عربی است و پارسی جایگزین، اینهاست: 1ـ لیدان lidân (کردی) 2ـ ژت žet (سغدی)، 3ـ پاتا pâtâ (سنسکریت: pâta) 4ـ آهت ãhat (سنسکریت: ãhati) **** فان...
شش ضربه . [ ش َ / ش ِ ض َ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) (اصطلاح نرد) داوی است در نردبازی و آن را شش ضرب نیز گویند. (برهان ). به اصطلاح نرادان شش باز...
سه ضربه . [س ِ ض َ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) (اصطلاح کشتی گیران ) آنکه کسی را سه مرتبه بر زمین زنند. (فرهنگ فارسی معین ) : چنانکه نراد آسمان ر...
ضربه شصت. املاءِ ناصحیح «ضربِ شست». عبارتِ «ضربِ شست نشان دادن» کنایه ای است از «قدرت نمایی کردن». رجوع شود به شست.
سه ضربه زدن . [ س ِ ض َ ب َ / ب ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کسی را بسه مرتبه بر زمین زدن . (فرهنگ فارسی معین ). || پیشی و سبقت گرفتن : در صفت یگ...
ضربة. [ ض ُ ب َ ] (اِخ ) جایگاهی است . (معجم البلدان ).
ذربة. [ ذِ ب َ ] (ع اِ) غُدّة. گره گوشت . سنگریزه مانندی که در گردن مردم یا ستور پیدا آید. || (ص ) زن بدزبان . زن زبان دراز. بذیةاللسان و ...
ذربة. [ ذَ ب َ ] (اِخ ) آبی است بنوعقیل را به نجد. بروایت یاقوت از ابی زیاد.
ذربة. [ ذَ رِ ب َ ] (ع ص ) تأنیث ذَرِب .
عین زربة. [ ع َ ن ِ زِ ب َ ] (اِخ ) عین زربی . رجوع به عین زربی شود.
نظرهای کاربران
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید