اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

ضیاء

نویسه گردانی: ḌYAʼ
ضیاء. (اِخ ) اصفهانی . معاصر شاه عباس ماضی و از کُتّاب دیوان بوده است . هدایت در مجمع الفصحا گوید ۞ : اسمش میرزا نوراﷲ از قریه ٔ کفران رودشتین من بلوکات تسعه ٔ اصفهان ، ازجمله ٔ اکابر آن دیار و در عهد شاه عباس ماضی از کُتّاب دفتر دیوان بوده ، طبع خوشی داشته است و به اکثر کمالات موصوف . از اوست :
صبا بخدمت مستوفی الممالک عهد
اگر رسی ز منش هیچ دردسر مرسان
ور او کند گله از من به خاکپای بتان
که هرچه بشنوی از وی بمن خبر مرسان
مگو چرا ز تو نفعی نمی رسد به ضیا
که من گذشته ام از نفع گو ضرر مرسان
همین بس است که گوئی ز خیر و شر با او
مرا بخیر تو امّید نیست شر مرسان .
این ترکیب بند نیزاز اوست :
ای بت هرزه گرد هرجائی
وی برآورده سربه سودائی
هرزه گردی و باده پیمائی
عاقبت می کشد به رسوائی
بس که گفتم زبان من فرسود
چه کنم پندمن ندارد سود
گرچه در پاکی تو نیست شکی
این نمی دانداز هزار یکی
شب اگر با مسیح در فلکی
مورد تهمتی اگر ملکی
لب بدگو نمی توان بستن
از بد او نمی توان رستن
کی گمان داشتم که آخر کار
ننگ و ناموس را نهی بکنار
همه جارو شوی و باده گسار
ساده روئی ، ترا بباده چه کار
یار هر کس مشو ز بیمغزی
کج منه پا وگرنه می لغزی
من بیچاره مُردم از وسواس
که تو خود را چرا نداری پاس
حسن خود را ز کس مگیر قیاس
گفتمت قدر خویشتن بشناس
که اگر با فرشته مقرونی
صرفه اومی برد تو مغبونی
آنکه پیشت نشسته شام و سحر
که منم پاکباز و پاک نظر
نکنی عشق پاک او باور
که هوس پیشه است و افسونگر
این همه سعی نیست بی غرضی
هست البته در دلش مرضی
آنکه گوید که در تو مفتونم
در تماشای صنع بیچونم
من درین شیوه از وی افزونم
اگر این راست است ملعونم ...
این هوس پیشگان کام طلب
همه دوشاب دل تو شکّرلب
با گروهی چنین ببزم طرب
میکشی جام باده شب همه شب
همه آلوده اند و دامن چاک
چون توان کرد حفظ دامن پاک ...
غافلی از خود اینچنین تا کی
واقف خویش باش گفتم هی ...
زیر پل منزل خطرناکست
مسکن لوطیان بی باکست
غنچه کآنجا رود چو گل چاکست
دگر آنجا حسابها پاکست
مکن آنجا به استراحت میل
مفکن بارخانه در ره سیل
همرهی با بتان ساده مکن
ور کنی میل جام و باده مکن ...
تو کجا دلبران شهر کجا
نه که راضی شوی به این سودا
گر ضیا خاطر تو را آزرد
این درشتی و نرمی از حد برد
بیش از این غم نمی تواند خورد
رفت و یوسف به دست گرگ سپرد...
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۹ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۱ ثانیه
ضیاء. (اِخ ) میرزا یوسف قزوینی . شاعر. چند گاهی در خدمت حکام گیلان و مازندران میزیست و سپس بملازمت سلاطین صفوی پیوست . این شعر از اوست :فغا...
ضیاء. (اِخ ) میر صفدرعلیخان بن عسکرعلیخان . شاعر. از احفاد شاه اسماعیل صفوی است . او در اورنگ آباد هند اقامت داشت و مورد نظر نواب دکن بود. این...
ضیاء. (اِخ ) نخشبی . یکی از ادبا و زهاد. وی از وطن خود نخشب بهندوستان رفت و بدانجا بسال 751 هَ . ق . درگذشت . ضیاء نخشبی در هندوستان بزبان سا...
روشنایی
ضیع. [ ض َ / ضی ] (ع مص ) ضیاع . ضَیعة. هلاک شدن . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). تلف گردیدن . || بی تیمار و هیچکاره گردیدن . (منتهی الارب ...
ضیع. [ ی َ ] (ع اِ) ج ِ ضیعة. (منتهی الارب ).
ضیع. [ ی َ] (ع مص ) ضَیاع . رجوع به ضیاع شود. (منتهی الارب ).
ذیع. [ ذَ ] (ع مص ) ذیوع . ذیعان : ذیع خبر؛ پراکنده شدن آن . ذیوع آن . فاش شدن آن . آشکار شدن خبر. (زوزنی ). بگستردن خبر. || آشکار کردن . (ت...
اشاره به خورشید نورافشان است... در دیوان شمس تبریز ، حکیم مولانا چنین روشنایی را به تاریکی جهل ترجیح می دهد که با چشم درون نیز دیدنی می باشد و به چشم ...
« قبلی ۱ صفحه ۲ از ۲ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.