طنبک
نویسه گردانی:
ṬNBK
طنبک . [ طُم ْ ب َ ] (معرب ، اِ) دهلی باشد دم دراز که آن را از چوب و گاهی از سفال نیز سازند و بازیگران و سرآوازه خوانان در زیر بغل گرفته نوازند و خوانند. (برهان ). نوعی از دهل کوچک ، معرب تنبک . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به تنبک شود.
واژه های همانند
۸ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۷ ثانیه
تنبک . [ تَم ْ / تُم ْ ب َ ] (اِ) جناغ زین اسب و دامنه ٔ زین . (برهان ) (ناظم الاطباء). جناغ زین . (فرهنگ رشیدی ). || دریچه ٔ زین . (شرفنامه ٔ...
تنبک . [ تُم ْ ب َ ] (اِ) دهلکی باشد کوچک که بازیگران و مسخره ها دارند و در هنگام بازی و رقاصی بنوازند. (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). د...
تنبک . [ تَم ْ ب َ ] (ع اِ) گیاهی چون تیغ و آن را بانارجیلا (غلیان ) تدخین کنند و فارسی معرب است . (از المنجد). تنباکو. رجوع به تنباکو شود.
"تنبک" ( ورق (٤٠) دریچه و قالب و مرکب زرگر وسیم گر بود. در این بیت شاهد بایدنون را مصوت تلفظ کرد مثلا تنبک) مقایسه شود با Hm تَن˚بَک). فرهنگ...
بوته (تَ یا تِ) (معر.) ( اِ.) ظرفی که طلا و نقره را در آن ذوب کنند: بوته زرگری. فرهنگ انتشارات معین بوتههای مخصوص طلاسازی و زرگری ابزارهایی مقاوم به ...
تنبک زدن . [ تُم ْ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) بمعنی انگشت زدن ... (بهار عجم ) (آنندراج ). نواختن تنبک که یکی از آلات موسیقی ضربی است . رجوع به...
تنبک نواز. [ تُم ْ ب َ ن َ ] (نف مرکب ) نوازنده ٔ تنبک . آنکه تنبک نوازد. تنبک زن : شبی عیسی ۞ در این فیروزه ایوان شده تنبک نواز مهر تابان ....
تار و تنبک . [ رُ تُم ْ ب َ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) رجوع به تار و تمبک شود.