عدم
نویسه گردانی:
ʽDM
عدم . [ ع َ دَ ] (ع مص ) درویش گردیدن .نیازمند شدن . (از قطرالمحیط) (منتهی الارب ). || گول گردیدن . (منتهی الارب ). || فقدان . (قطرالمحیط). گم گردیدن . (زوزنی ) (منتهی الارب ). و اغلب بر فقدان مال استعمال میشود. (منتهی الارب ). || نایافتن . (المصادر زوزنی ). || مقابل ملکه . رجوع به عدم و ملکه شود. || منع کردن ، یقال ما یعدمنی هذا الامر؛ یعنی نمی گذارد مراو تجاوز نمی کند. (منتهی الارب ). || (اِمص )فقر. (تاج المصادر). درویشی . (منتهی الارب ). عُدم .
واژه های همانند
۷۵ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۹ ثانیه
بنی [ ب َ ] (ع اِ) + آدم (پارسی) نوادگانِ آدم، فرزندان آدم، آدمیزاد
بنی آدم اعضای یک پیکرند [بنی آدم اعضای یکدیگرند]
که در آفربنش ز یک گوهرند (فر...
آدم کشی . [ دَ ک ُ ] (حامص مرکب ) فعل و صفت آدمکش .
آدم وار. [ دَ ] (ص مرکب ) در تداول عامه بجای آدمی وار.
ابن آدم . [اِ ن ُ دَ ] (ع اِ مرکب ) آدمی زاد. آدمی . آدمی زاده .
آدم آبی . [ دَ م ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مردم آبی ، و آن وجود اساطیری و بی اصل است و دریا را مردمی نیست .
آدم پیرا. [ دَ ] (اِخ ) مصوِّر. نامی از نامهای خدای تعالی . || (نف مرکب ) مرشد کامل و مکمل . (برهان ).
آدم شناس . [ دَ ش ِ ] (نف مرکب ) در تداول عامه ، آدمی شناس . آنکه اخلاق و سریرت مردم از قیافه و طرز رفتار و گفتار آنان شناسد.
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
جان آدم . [ ن ِ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) روح آدم . روان آدم . || کنایه از چیز غریب و کمیاب : این حرف نقش لوح مزار سکندر است بگذار آب...