اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

عطشان

نویسه گردانی: ʽṬŠAN
عطشان . [ ع َ ] (ع ص ، اِ مص ) تشنه . (منتهی الارب ) (برهان ) (دهار) (غیاث اللغات ). دارای عطش ، و مؤنث آن عَطشی ̍ و عطشانة آید. (از اقرب الموارد). ج ، عِطاش و عَطشی ̍. عَطاشی ̍.عُطاشی ̍. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و اصل آن را عطشاء دانسته اند. رجوع به عطشاء شود :
به طمعجاه به نزدیک او نهادم روی
چنانکه روی به آب روان نهد عطشان .

فرخی .


خوان پیش تو است لیکن از جهل
تو گرسنه ای بر او و عطشان .

ناصرخسرو.


گر مرا چشمه ایست هر چشمی
لب خشکم چرا چو عطشانیست .

مسعودسعد.


جز تشنگی خنجر خونخوار تو گیتی
همکاسه کجا دید فنای عطشان را.

انوری (از آنندراج ).


سالکان را که چو دریا همه سرمستانند
چون صدف غرفه ٔ عطشان به خراسان یابم .

خاقانی .


نان تو چو قطره ٔ ربیع است
و احرار صدف مثال عطشان .

خاقانی .


جمله در غرقاب اشک و کرده هم سیراب از اشک
خاک غرقاب مصحف را که عطشان دیده اند.

خاقانی .


امیدم هست اگر عطشان نمیرد
که بازآید به جوی رفته آبی .

سعدی .


- عطشان نطشان ؛ از اتباع است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بسیار تشنه . (ناظم الاطباء). || آزمند چیزی . (منتهی الارب ). مشتاق . (اقرب الموارد). || تشنگی . (غیاث اللغات ). || (اِخ ) نام شمشیر عبدالمطلب بن هاشم است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۵ ثانیه
عطشان . [ ع َ طَ ] (اِ) نوعی از خار است که آن را به تازی خس الکلب خوانند. (برهان ). نباتی است که به یونانی دیناقوس گویند. (اختیارات بدیع...
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.