عقر
نویسه گردانی:
ʽQR
عقر. [ ع ُ ] (ع اِمص ) عدم حمل . (اقرب الموارد). نازایی . گویند لقحت الناقة عن عقر؛ یعنی پس از نازایندگی آبستن شد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) کوشک . (منتهی الارب ). قصر. (اقرب الموارد). || فرودگاه قوم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || دنباله ٔ حوض ، یا جای آب خوردن ستور از آن . (منتهی الارب ). مؤخر و قسمت انتهایی حوض ، آنجا که محل ایستادن شتران است چون بر آب وارد شوند، و گویند محل ایستادن شارب و آب خورنده . (از اقرب الموارد). ج ، أعقار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
- امثال :
اًنما یهدم الحوض من عقره ، منظور این است که هر کاری را فقط از راهش باید انجام داد. (از اقرب الموارد).
|| میانه و معظم آتش و فرودآمدنگاه آن . عُقُر. و رجوع به عُقُر شود. || میان سرای و اصل آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و «عقر دارالاسلام الشام » را به این معنی دانسته اند. (از اقرب الموارد). || خورش . (منتهی الارب ). طعمه . (اقرب الموارد). || برگزیده و بهترین گیاه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || شکاف میان دو چیزی . (منتهی الارب ). || نیکوترین ابیات قصیده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || نیکوترین محل و موضع در خانه . (از اقرب الموارد). || مرد که فرزند نشده باشد آن را و بی فرزند. (منتهی الارب ). ابتر، که او رافرزندی نباشد. (از اقرب الموارد). || در اصطلاح فقهی ، کابین که به شبهه ٔ وطی یا به وطی غصب واجب شود. و کابین زن . (منتهی الارب ). کابین زن به شبهه ٔفرازآمده . (دهار). صداق زن . (از اقرب الموارد). کابین که به شبهه ٔ وطی واجب شود. و گویند عقر وقتی در مورد زنان آزاد بکار برده شود، منظور مهرالمثل است ، وچون درباره ٔ کنیزان استعمال گردد عبارت از عشر قیمت مهرالمثل باشد در صورتی که بکر باشند، و اگر ثیب بوند نیمی از عشر قیمت مهرالمثل منظور دارند. و برخی عقر را مقدار مهرالمثل دانند. و برخی آن را مقدار بدل اجاره دانند زن را برای وطی ، اگر استیجار مباح باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به تعریفات جرجانی شود.
- بیضةالعقر؛ بیضه که بدان دوشیزه را بیازمایند وقت دوشیزگی بردن . (منتهی الارب ).
- || اول تخم ماکیان ؛ یا تخم پسین آن ، یا تخم خروس که در سال یک مرتبه نهد. و نیز این لفظ را در هر چه که نادر بود و عطیه و تحفه که یک بار اتفاق افتد از جایی که امید نداشته باشند و مانند آن استعمال کنند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
واژه های همانند
۳۷ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۹ ثانیه
خوش آغر. [ خوَش ْ / خُش ْ غ ُ ] (ص مرکب ) خوش آغال . خجسته . میمون . (یادداشت مؤلف ). خوش اُغر.
خوش اغر. [ خوَش ْ / خُش ْ اُ غ ُ ] (ص مرکب ) میمون . مبارک . خوش آغال . خوش اغور. نیکوفال .
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
اغربخیر به معنی وقت خوش :زمان به نیکی . ایام بکام
اغر عصفوری . [ اَ غ َرْ رِ ع ُ ] (ترکیب وصفی ، اِمرکب ) نوعی از ستور که سپیدی پیشانی آن رقیق بود و از پیشانیش تجاوز نکرده باشد. (صبح الاعشی ج...
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
اغر شمراخی . [ اَ غ َرْ رِ ش ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) نوعی از ستور که سپیدی پیشانیش خیشوم آن را فراگرفته باشد. رجوع به صبح الاعشی ج 2 ص...