اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

علی

نویسه گردانی: ʽLY
علی . [ ع َ] (اِخ ) ابن امیر ارغونشاه جونی قربانی (علی بیک ...). پدر او امیر ارغونشاه جونی قربانی حاکم نیشابور بود، و خود علی بیک بر حدود مرو و ماخان مستوفی بود و بعداً حاکم ابیورد و حدود آن شد. در سال 784 هَ . ق . به امیر تیمور گورکانی خبر رسید که این علی بیک جونی قربانی با امیر ولی متحد شده قصد سبزوار را دارند، لذا امیر تیمور با سپاهی به قصد او رفت و در حوالی قلعه ٔ کلات ، علی بیک شکست خورده تسلیم شد و مورد عفو امیر تیمور قرار گرفت . اما بار دیگر پس از بازگشت به قلعه ٔ خود آغاز مخالفت کرد و امیر تیمور عده ای را مأمور محاصره ٔ آن قلعه ساخت و خود بجانب مازندران رفت . و پس از مدتی علی بیک دوباره تسلیم شد و مورد عفو امیر تیمور قرار گرفت . ولی چون بار دیگر با برخی از امیران آغاز شورش کرد به دستور امیر تیمور او و ملک غیاث الدین پیرعلی و برادرش ملک محمد و جمعی دیگر به یاسا رسیدند. (از حبیب السیر چ خیام ج 3 صص 431 - 434).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۵,۷۹۹ مورد، زمان جستجو: ۲.۵۵ ثانیه
علی آباد دبیران . [ ع َ دِ دَ ] (اِخ ) دهی است از بلوک داراب واقع در یک فرسخ و نیمی جنوب شهر داراب . (ازفارسنامه ٔ ناصری ص 202، بلوکات فارس ...
علی آباد ده شیب . [ ع َ دِ دِه ْ ] (اِخ ) دهی است از بلوک فسا واقعدر سه فرسخی میانه ٔ جنوب و مشرق شهر فسا. این ده در سال 1296 هَ . ق . احداث ...
علی آباد ده گرد. [ ع َ دِ دِه ْ گ ِ ] (اِخ ) ده مخروبه ای است از بخش سمیرم بالا از شهرستان شهرضا. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
علی آباد بافران . [ ع َ دِ ف َ ] (اِخ ) ده مخروبه ای است از بخش حومه ٔ شهرستان نائین . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
چقاکبود نقد علی . [ چ َ ک َ دِ ن َ دِ ع َ ] (اِخ ) دهی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان که در 19 هزارگزی جنوب خاوری کوزران و یکهزارگزی ...
چشمه ٔ محمد علی . [ چ َ م َ ی ِ ُم ح َم ْ م َ ع َ ] (اِخ ) رجوع شود به اشرف آباد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
ابراهیم بن علی . [ اِ م ِ ن ِ ع َ ] (اِخ ) رجوع به ابواسحاق شیرازی شود.
ابراهیم بن علی . [اِ م ِ ن ِ ع َ ] (اِخ ) رجوع به ابواسحاق قبائی شود.
ابراهیم بن علی . [ اِ م ِ ن ِ ع َ ] (اِخ ) ابن حسن بن محمدبن صالح عاملی کفعمی ، ملقب به تقی الدین . عالم شیعی از مردم جبل عامل . در قرن ن...
علی اسرع الحال . [ ع َ لا اَ رَ عِل ْ ] (ع ق مرکب ) بشتاب . هرچه زودتر. سریعاً : چهره ٔ مقصود چون دولت و اقبال علی اسرع الحال روی به جانبش...
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.