اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

فار

نویسه گردانی: FAR
فار. (اِخ ) نام جزیره ای در مصر که اسکندر مقدونی برای جاودانی کردن نام هفس تیون معبدی به نام او در این جزیره بنا کرد. این جزیره در نزدیکی اسکندریه بود. بطلیمیوس فیلادلف پادشاه مصر در این جزیره مناری دریایی ساخت که بهترین فانوس دریایی آن زمان به شمار میرفت و 135 گز ارتفاع داشت و یکی از عجایب هفتگانه ٔ عهد قدیم محسوب میشد. مقصود از آینه ٔ اسکندر در شعر فارسی همین فانوس دریایی معروف است . رجوع به ایران باستان ج 2 ص 1916 شود.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۸ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۱ ثانیه
فار. (ع اِ) فأر. موش . مفرد آن فارة است . ج ، فئران ، فئرة. (از اقرب الموارد). به فارسی موش و به ترکی سیچقان نامند. در سیُم خشک و گرم ، و ...
فار. (فرانسوی ، اِ) ۞ مناره ٔ بحری . خشبه . (یادداشت بخط مؤلف ). برجی که در بندرگاه ها در میان آب یا در کرانه برپا کنند و شب بر آن چراغی افر...
فار. (اِخ ) سعیدبن فار. استاد یزیدبن هارون . (منتهی الارب ).
فار. (اِخ ) شهری است به ارمینیه که برخی از متأخران بدان منسوب اند. (از معجم البلدان ).
فار. [ فارر ] (ع ص ) گریزنده . (منتهی الارب ). فرارکننده . || هرگاه شوهری در حال احتضار زن خود را طلاق گوید آن زن را در شرع امراءةالفار نا...
فأر. [ ف َءْرْ ] (ع مص ) کندن . حفر کردن . || (اِ) جانوری که در خانه ها زیست کند و گربه او را شکار کند. ج ، فئران ، فِئَرة. (از اقرب الموارد)...
ام فار. [ اُم ْ م ِ ] (ع اِ مرکب ) نوعی از نخله که غوره اش سرخ و خرمایش سیاه میشود. || داهیه . (المرصع). گویند: وقعوا فی ام فار؛ در داهیه ...
فعر. [ ف َ ] (ع مص ) خوردن فعاریر ریزه را که گیاهی است و آن را ذؤنون نیز نامند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.