قاضی
نویسه گردانی:
QAḌY
قاضی . (اِخ ) حسن بن احمدبن زید. رجوع به قاضی اسطخری شود.
واژه های همانند
۵۸۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۴۱ ثانیه
قاضی آباد. (اِخ ) دهی است از دهستان سیلاخور بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. در 31هزارگزی جنوب باختری الیگودرز و 8هزارگزی خاور شوسه ٔ ازنا به دو...
قاضی آباد. (اِخ ) دهی است از دهستان کاغه بخش دورود شهرستان بروجرد. در 30هزارگزی شمال دورود و 8هزارگزی خاور راه شوسه ٔ بروجرد به دورود واقع ...
قاضی آباد. (اِخ ) دهی است از دهستان پیر تاج شهرستان بیجار. در 28000گزی جنوب خاوری بیجار و 8000گزی شمال خاوری شوسه ٔ بیجار به همدان واقع و...
قاضی آباد. (اِخ ) دهی است از دهستان شهر ویران بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد. در هفت هزارگزی باختر مهاباد و چهارهزارگزی باختر شوسه ٔ مهاباد به سرد...
قاضی آباد. (اِخ ) دهی است ازدهستان منکور بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد. در 49هزارگزی جنوب باختری مهاباد و 3500گزی شمال باختری شوسه ٔ مهاباد به ...
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
قاضی رئیس . [ رَ ](اِخ ) محمدبن عبدالرحمان بن احمدبن علی نسوی ، مکنی به ابوعمرو. قاضی و فقیه است که کتابهائی در فقه و تفسیر نگاشته و در ...
قاضی سلمة. [ س َ ل َ م َ ] (اِخ ) ابن فضل . رجوع به قاضی ری و ابوعبداﷲبن فضل راوی شود.
قاضی شریح . [ ش ُ رَ ] (اِخ ) رجوع به شریح شود.
قاضی شریک . [ ش َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. رجوع به قاضی نخعی شود.