قایل
نویسه گردانی:
QAYL
قایل . [ ی ِ ] (ع ص ) قائل . نعت فاعلی از قول . گوینده . (آنندراج ). ج ِ قُوَّل و قُیَّل . (آنندراج بنقل از منتهی الارب ). رجوع به قائل شود. || قیلوله کننده . (غیاث اللغات ) (منتخب ) (از آنندراج ). چاشتگاه خسبنده . (لغت نامه ٔ خطی بی نام متعلق به کتابخانه ٔ مؤلف ). || در عرف به معنی اقرارکننده به خطای خود. (آنندراج ). رجوع به قائل شود.
واژه های همانند
۱۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۲ ثانیه
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: بیژَر (کردی) ***فانکو آدینات 09163657861
قائل . [ ءِ ] (ع ص ) گوینده . (منتهی الارب ). سخنگو. گفتگوکننده : لیک من اینک پریشان می تنم قائل این سامع این نک منم . (مثنوی ).نام تو میر...
قعیل . [ ق َ] (ع اِ) خرگوش نر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قعیل . [ ق َ ] (معرب ، اِ) مصحف قعبل است ، و آن نام نباتی است که سقراطون نیز خوانده میشود. رجوع به قعبل شود.
غائل . [ ءِ ] (ع ِا) غائل الحوض ؛ آنچه از حوض دریده باشد. (منتهی الارب ). ما انخرق من الحوض . (قطر المحیط). و رجوع بغائله شود.
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
قائل بودن. [ءِ ل دَن]. (مص م. عر-فا). گوینده. مقر و ومعترف و معتقد به چیزی بودن. تسلیم شدن، اقرار بر گناه و جنایت کردن؛معتقد بر چیزی بودن (ناظم الاطبا...
عز من قائل . [ ع َزْ زَ م ِ ءِ ] (ع جمله ٔ فعلیه ٔ دعایی ) (از: فعل عزّ + حرف جر من + قائل ) گرامی است گوینده . عزیز و ارجمند است آنکه گفته ...
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.