قراظ
نویسه گردانی:
QRʼẒ
قراظ. [ ق َرْ را ] (اِخ ) نسبت به سعدبن عاید قرظ مؤذن میباشد. (سمعانی ).
واژه های همانند
۷ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۲ ثانیه
قراظ. [ ق َرْ را ] (ع ص ) فروشنده ٔ برگ درخت سلم . (منتهی الأرب ) (ناظم الاطباء). رجوع به قارظ شود.
قراض . [ ق ِ ] (ع مص )مقارضة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پاداش دادن . (منتهی الارب ). کیفر دادن و آن در کار بد و گفتار بدی است که انسان ...
قراض . [ ق َ ] (ع اِ) خراج و عشور بر مال . (ناظم الاطباء).
غراز. [غ ِ ] (ع مص ) کم شیر گردیدن ناقه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). غَرْز. غِرار. (اقرب الموارد). کم شیری .
غراز. [ غ ُ ] (معرب ، اِ) مأخوذ از گراز فارسی . || (ص ) با شکوه و بلندمرتبه . || شجاع و باجرأت . || متکبر و بداخم . (ناظم الاطباء). در مآخذ...
غراز. [ غ َ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ) (معجم البلدان از زمخشری ).
قرعز. [ ق ِ ع ِ ] (اِخ ) نام مردی است ترک ، و او راست مدرسه ای در غزنة. (منتهی الارب ).