کامگاری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سروری کردن . مسلط شدن
: خورشها فرستید و یاری کنید
نه بر ما همی کامگاری کنید.
فردوسی .
که پیش من آیند و خواری کنند
به من بر مگر، کامگاری کنند.
فردوسی .
اگر بخت یکباره یاری کند
برین طبع من کامگاری کند.
فردوسی .
به گردنکشان گفت یاری کنید
برین دشمنان کامگاری کنید.
فردوسی .
زبان به که او کامداری کند
چو کامش رسد، کامگاری کند.
نظامی .