گفتگو درباره واژه گزارش تخلف کشش نویسه گردانی: KŠŠ کشش . [ ک َ / ک ِش ِ ] (اِ) مخفف کشیش . (یادداشت مؤلف ) : همچو ترسا که شمارد با کشش جرم یکساله زنا و غل و غش تابیامرزد کشش زو آن گناه عفو او را عفو داند از اله . مولوی .رجوع به کشیش شود. واژه های قبلی و بعدی واژه های همانند ۸ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۸ ثانیه واژه معنی کشش کشش . [ ک َ ش ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از کشیدن . عمل کشیدن . (یادداشت مؤلف ). عمل حمل کردن . عمل بردن . تحمل . بردن : اگر به حکمت خود به دوست... کشش کشش . [ ک ُ ش ِ ] (اِمص ) مخفف کوشش . (یادداشت مؤلف ) : هفت روز مهمانی ساخت و هیچکس در لشکر او نگذاشت که تشریف ندارد و کشش بسیار فرمود چنان... کشش کشش . [ ک ُ ش ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از کشتن . عمل کشتن . کشتار. قِتال . مُقاتَلَه . محوکه . (یادداشت مؤلف ) : کششی فرمود ارسلان جاذب حجاج وار و... خوش کشش خوش کشش . [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ / ک ِ ش ِ ] (ص مرکب ) توتون یا تنباکویی که برای کشیدن نکوست . (یادداشت مؤلف ). کشش کردن کشش کردن . [ ک ُ ش ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کوشش کردن . (ناظم الاطباء). کشش کردن کشش کردن . [ ک ُ ش ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیکار کردن . نبرد کردن . جنگ کردن . || کشتن . قتل کردن . || ذبح کردن . (ناظم الاطباء) : با ارطیون ... کشش دادن کشش دادن . [ ک َ / ک ِ ش ِ دَ ] (مص مرکب ) طول دادن .ممتد کردن . دراز کردن . (یادداشت مؤلف ). کش دادن . کشش قشلاقی کشش قشلاقی . [ ک َ ش ِ ق ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان منجوان بخش خدا آفرین شهرستان تبریز در پانزده هزار و پانصد گزی جنوب خدا آفرین و بیست ... نظرهای کاربران نظرات ابراز شدهی کاربران، بیانگر عقیده خود آنها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست. برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید. ورود