اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

کند

نویسه گردانی: KND
کند. [ ک ُ ] (ص ) دلیر و پهلوان و مردانه و شجاع . (برهان ) (ناظم الاطباء). پهلوان و دلاور که کندآور نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). پهلوان و دلیر و مردانه بود و آن را کندآور نیز خوانند. (جهانگیری ). پهلوان جنگی که حریف و دشمن جنگی خود را کند آورد و عاجز کند و آن راکندآور گویند و کندی به معنی دلیری . (انجمن آرا) (آنندراج ). «کوند» ۞ ، (شجاع ، دلیر)، سانسکریت (پراکریت )، کونثا ۞ (شجاع )، بلوچی ، کونت ۞ (شجاع ، خشن ، ابله ). هرن و هوبشمان کندآور... رامرکب از همین کلمه دانسته اند و کندی ۞ حاصل مصدر آن است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). || فیلسوف و دانا و حکیم . (برهان )(ناظم الاطباء). و رجوع به کُندا شود. || نقیض تیز هم هست چنانکه گویند: این کارد کند است ؛ یعنی تیز نیست . (برهان ). ضد تیز. (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ). ضد تیز، تند. (انجمن آرا) (آنندراج ). هرچیز که تیز و تند نباشد. و شمشیر و کاردی که تیز و برنده نباشد. (ناظم الاطباء). دیربرنده . نابر که تیز نباشد. مقابل تیز. که تیزی آن بشده یا کم شده ، چنانکه دندان با خوردن سرکه و امثال آن . که خوب نتواند جویدن . که خوب نبرد. آنکه به دشواری برد. کلیل (شمشیر و کارد و جز آن ). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
زهی به هیبت تو کند شرک دندان را
زهی به حشمت تو تیز شرع را بازار.

وطواط.


ولی باید اندیشه را تیز وتند
برش برنیاید ز شمشیر کند.

نظامی .


|| هر چیزبطی ٔ. (ناظم الاطباء). بطی ٔ. مقابل تند. ضد سریع. درنگی . دیررفتار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). حسیر. (ترجمان القرآن ). سست :
وگر کند باشد به پیش آمدن
ز کشور سوی شاه خویش آمدن .

فردوسی .


خروشی برآورد چون پیل تند
فروماند کافور بر جای کند.

فردوسی .


ایشان سوارانند و من پیاده و من با ایشان در پیادگی کند. (تاریخ بیهقی ).
یکی پشته بر راه آن بود تند
که از رفتنش پایها بود کند.

نظامی .


من در وفا و عهد چنان کند نیستم
کز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز.

سعدی .


از آن غازی بی هنر خون بریز
که در حمله کند است و در لقمه تیز.

سعدی .


نباید سرد و خشک و کند بودن
بباید گرم و تر و تند بودن .

کاتبی .


- کندگونه ؛ بطی ٔ. سست .
- کندگونه شدن ؛ بطی ٔ و سست شدن . از دست دادن جلدی و سرعت در رفتار. ناتوان شدن :
تیز بودیم و کندگونه شدیم
راست بودیم و باشگونه شدیم
خوب اگر سوی ما نگه نکند
گو مکن شو که ما نمونه شدیم .

کسائی .


|| (اصطلاح موسیقی ) قرار داشتن ضربه های میزانها در یک قطعه ٔ طولانی و ممتد، مقابل تند. (فرهنگ فارسی معین ). || (اصطلاح نقاشی و مینیاتور) خط کلفت . مقابل تند. (فرهنگ فارسی معین ). || کودن . نادان . ابله . بی وقوف . (ناظم الاطباء). بلید. آنکه دیر دریابد. کودن . جامد. کورذهن . دیرفهم . دیریاب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || هر چیز نارایج وپست قیمت که لایق فروش نباشد. (ناظم الاطباء). || (اِ) کنده ای که بر پای مجرمان و گریزپایان نهند. (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ). بندی باشد چوبین که بر پای محبوسان نهند. (اوبهی ). بندی باشد چوبی که بر پای محبوسان نهند. (لغت فرس اسدی ). کنده که بر پای مجرمان نهند. (جهانگیری ). کنده ای که بر پای گنهکاران و گریزپایان نهند و پای بند. (ناظم الاطباء). تیری که پای مسجون در آن نهند تا نتواند رفت . آلتی چوبین که پای بندی در آن نهند تا نتواند ایستادن و رفتن . تیری که بر آن جای پای کرده اند با میلی آهنین که به انتهای آن نیز قفلی هست تا پای در آن استوار ماند. تیری که در آن جای ساق تراشیده و رزه ای چند بر آن تعبیه کرده و ساق مجرم در آن نهند و میله ای از آهن از رزه ها درگذرانند تا مجرم رفتن نتواند. بخاو. زاولانه . پاوند. پابند. کنده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو
کندها گردد رکیب و اژدها گردد عنان .

فرخی .


در هر دو دست رشته ٔ بندست چون عنان
بر هر دو پای حلقه ٔ کندست چون رکاب .

مسعودسعد.


آن شراب حق ، ختامش مشک ناب
باده را ختمش بود کند و عذاب .

مولوی .


|| خصیه و آلت تناسل را نیز گفته اند و به این معنی با کاف فارسی (گند) هم آمده است و اصل آن است . (برهان ). خصیه و گند و آلت تناسل . (ناظم الاطباء). خرزه بود. (اوبهی ). و رجوع به گند شود.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۶۲ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۰ ثانیه
کند. [ ک َ ] (اِ) شکر و معرب آن قند است . (برهان ) (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ). شکر و معرب آن قند باشد و آن را کاند نیز خوانند. (جهانگیری ). شکر باشد...
کند. [ ک َ ] (ع مص ) بریدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
کند. [ ک ُ ن ُ ] (ع ص ) ناسپاس . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کافرنعمت . (از اقرب الموارد).
کند. [ ک َ ] (اِخ ) از نواحی خجند است و به «کند بادام » معروف است به سبب فراوانی بادام آن که پوسته ٔ نازک دارد و با مالیدن دست مقشرشود. (...
کند. [ ک ُ ] (اِخ ) قریه ای است از قرای سمرقند. عالم و فقیه ابوالمحامدبن عبدالخالق بن عبدالوهاب بن حمزةبن سلمة کندی متوفی به سال 551 هَ ....
کند. [ ] (اِخ ) دهی از دهستان ارادان بخش گرمسار است ، که در شهرستان دماوند واقع است و 577 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
کند (کُ) (ص .) 1 - مقابلِ تیز و تند. 2 - کودن و نادان . 3 - دلیر و پهلوان. فرهنگ فارسی معین. /////////////////////////////////////////////////////////...
کندن و پر کردن
تازه کند خانکندی . [ زَ ک َ دِ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان گاودول بخش مرکزی شهرستان مراغه است که در 33هزارگزی جنوب خاوری مراغه و 9500گزی خ...
« قبلی صفحه ۱ از ۱۷ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.