لجن . [ ل َ ج َ ] (اِ) لژن . (لغت نامه ٔ اسدی ). گل سیاه که در تک حوض و جوی و آبهای خفته پدید آید. گل سیاه یا مطلق گل . گل سیاه و تیره ٔ ته حوض و جوی آب و غیره . لوش . حماء. حمرَده . خلیش . حرمد. خرّه . خرّ. (سروری ). حال . غلیژن . لجم . (برهان )
: پیش دست تو مگر لاف سخا زد ورنه
بحر را بهر چه در حلق نهادند لجن
۞ .
رفیعالدین لنبانی (از آنندراج ).
آن آبهای صافی را همچون لجن و درد مکدر کرده است . (بهاءالدین ولد).
ولیک عذر توان گفت پای سعدی را
در این لجن که فروشد نه اولین پاییست .
سعدی .
|| (ص ) برخی هر چیز را که گل آغشته شده باشد لجن میگویند. (برهان ). آغشته بود به گل . (فرهنگ اسدی )
۞ .
-
لجن بهشت ؛ احمق و گول . (آنندراج ).