نیم
نویسه گردانی:
NYM
نیم . [ ن ُی ْ ی َ ] (ع ص ، اِ) جمع نائمة است . رجوع به نائمة شود. || جمع نائم است . رجوع به نائم شود.
واژه های همانند
۲۳۰ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۲ ثانیه
نیم داشت . (ن مف مرکب ) نیمدار. مستعمل . نمداشت . نیز رجوع به نمداشت شود : اتابک سلغرشاه قصب مصری به مجدالدین داد... مگر نیمداشت بود او را...
نیم دانگ . (اِ مرکب ) قیراط. (مهذب الاسماء) (زمخشری ) (یادداشت مؤلف ) (دستورالاخوان ). تسو. یک جو. (یادداشت مؤلف ) (از زمخشری ).دوازده یک چیزی ...
نیم دانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) برنج درشت تر از خرده برنج و خردتر از برنج . برنجی میانه ٔ برنج درست و تمام و خرده برنج . برنجی شکسته لیکن...
نیم دشمن . [ دُ م َ ] (ص مرکب ) که دشمن است اما در دشمنی ورزیدن مصر نیست : بنده را خوشتر آن آید که آن نواحی را به کاکو داده شود که هر ...
نیم راست . (اِ مرکب ) پرده ای است از موسیقی . (جهانگیری ) (انجمن آرا) (رشیدی ) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) : گفتی از آن قول که قوال راست گفته...
نیم راضی . (ص مرکب ) آنکه نیک راضی و خشنود نباشد. (ناظم الاطباء).
نیم دبیر. [ دَ ] (ص مرکب ) دبیری که در نگارش به کمال نرسیده است . منشی تازه کار : صد بار به روزی در، پرها بشمارندچون نیم دبیری که غلط کرده...
نیم رسول . [ رَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) رسول گونه . به منزله ٔ رسول و سفیر. (فرهنگ فارسی معین ) : هم بر این مقدار نامه رفت بر دست فقیهی چون ...
نیم روزه . [ زَ / زِ ] (ص نسبی ) منسوب به نصف روز. || نصف روزی . (ناظم الاطباء). کارگر که نیمی از روز کار کند. || (ق مرکب ) در نیمی از روز...
نیم روزی . (ص نسبی ) نصف روزی . نیمروزه . || اهل نیمروز. منسوب به ولایت نیمروز. از مردم نیمروز.