اجازه ویرایش برای همه اعضا

در

نویسه گردانی: DR
با ضمه ی کوتاه روی حرف دال ؛ مخفف دور مثلا درنما =دور نما
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۴۶۹ مورد، زمان جستجو: ۰.۸۴ ثانیه
پا در گل . [ دَ گ ِ ] (ص مرکب ) مقیّد. گرفتار. || خجل . شرمسار : ز شرم جلوه ٔ مستانه ٔ او سروپا در گل ز طوق قمریان چون دود از روزن هوا گیرد. صا...
در آهنین . [ دَ رِ هََ ] (اِخ ) یا در بند آهنین ، باب الحدید عربی ، نامی که در ممالک شرق اسلامی به بعضی گردنه ها اطلاق میشد. معروفترین آنها گ...
چوبین در. [ دَ ] (اِخ ) چوئین در. دهی است جزء دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان قزوین . در 7 هزارگزی قزوین کنار راه آهن در جلگه قرار گرفته . مع...
ولامه در. [ وِ م َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کوه پایه ٔ بخش آبیک شهرستان قزوین ، دارای یکصد تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
بالغ، برنا. تاریخ بیهقی.
در اندشت. (اصطلاح عامیانه) وسیع، بی در و پیکر. به نظر می رسد که «در اندشت» از سه جزء «در»، «آن» و «دشت» ساخته شده باشد. رجوع شود به دَر، آن و دَشت. ...
نتیجه واژه ای عربی و در پارسی می باشد. پارسی جایگزین آنها اینهاست: اَوَسات (اوستایی: اَوَثات) پَسیژ (پهلوی: پَسیچ) سوخین suxin (کردی) در نتیجه ز...
خوشاب. (ا. فا). مروارید. گوهر. (ناظم الاطباء). قِسمی مروارید که آنرا عُیون مُدَحرَج، نجم گویند. (یادداشت مؤلف): فمن انواع اللؤلؤ المُدَحرَج و یعرف ...
دار شش در. [رِ ش ِش ْ دَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از دنیا و عالم سفلی به اعتبار شش جهت . (برهان ) : برو ترک این دار شش در بگوبیا دست ا...
در جا زدن .[ دَ زَ دَ ] (مص مرکب ) در (اصطلاح نظامی ) در مشق سربازان متوقف پایها را چون رونده ای به زمین کوفتن . ایستاده و متوقف پایها را به...
« قبلی ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ صفحه ۱۳ از ۴۷ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.