اجازه ویرایش برای همه اعضا

تلو

نویسه گردانی: TLW
تلو /telo[w]/ (اسم) [عامیانه] = ⟨ تلوتلو ⟨ تلوتلو: [عامیانه] حرکت بی‌اراده به چپ و راست، مانند راه رفتن آدم مست. ⟨ تلوتلو خوردن: [عامیانه] به چپ و راست حرکت کردن؛ نامرتب راه رفتن در حالت مستی یا حالت ضعف و ناتوانی. فرهنگ فارسی عمید
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۵ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۶ ثانیه
تلو. [ ت َ ] (اِ) مطلق خار را گویند. (برهان ). خار. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا)(آنندراج ). علیق و تمش . (ناظم الاطباء). تیغ شوک...
تلو. [ ت ُ ] (اِ) پایین تیر باشد جایی که پی در آن پیچند و رنگ کنند و پیکان مضبوط سازند. (برهان ) (از ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ). پا...
تلو. [ ت َل ْوْ ] (ع مص ) خریدن بچه ٔ استر. (ناظم الاطباء). کره قاطر خریدن . (از اقرب الموارد).
تلو. [ ت ُ ل ُوو ] (ع مص ) از پی فراشدن . (تاج المصادر بیهقی ). از پی کسی رفتن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). در پی کسی رفتن . (منتهی ...
تلو. [ ت َ ل ُوو ] (ع ص ) همیشه اتباع کننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تلو. [ ت ِل ْوْ ] (ع ص ، اِ)پس رو چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). پیرو. (غیاث اللغات ) : به سخن ماند شعر شعر...
تلو. [ ت َ ل َ ] (اِخ ) دو روستای مجاور هم بنام تلو بالا و تلو پایین است که در بخش شمیران شهرستان تهران کنار راه شوسه ٔ تهران به شمشک واق...
سه تلو. [ س ِ ت ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش گاوبندی شهرستان لار، واقع در 8 هزارگزی باختر گاوبندی ، کنار راه شوسه ٔ سابق بوشهر به لنگه...
سیاه تلو. [ ت َ ] (اِ مرکب ) درختچه ای است خاردار که نام علمی آن «پالیوروس - اسپینا کریستی » ۞ میباشد. این درختچه در سراسر جنگلهای شمال د...
سیاه تلو. [ ت َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان استرآباد بخش مرکزی شهرستان گرگان . دارای 450 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ جورولی و قنات . محصول ...
صفحه ۱ از ۲ ۲
نظرهای کاربران
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید