اجازه ویرایش برای همه اعضا

واژه نامه پهلوی فره وشی حرف ب

نویسه گردانی: WʼŽH NAMH PHLWY FRH WŠY ḤRF B
واژه نامه پهلوی ـ پارسی در ایران شناسی: واک ب فرهنگ واژه های پهلوی ، گردآوری از دکتر بهرام فره وشی، مکنزی (Mا)، ژاله آموزگار، احمد تفضلی و نیز واژه هایی که در مَتیان (=کتاب) ایران باستانی (حسن پیرنیا) و ویستار 😊 تاریخ) هرودوت و ... آمده اس...ت. چینش بر پایه الفبای فارسی است (و نه آوانگاری). ۱ـ شناسنامه ی واژه های برگزیده یا ساخته شده در برابر واژه های بیگانه که برای ویچار 😊 توضیح) برخی واژه ها به کار رفته، در پایان این واژه نامه آورده شده است. ۲ـ در ترَگوم 😊 ترجمه) واژه های پهلوی، میان واژه هایی که یک ساتو 😊 فعل) یا یک ناما 😊 اسم) یا یک پیشوند دارند، برای جلوگیری از پَبید 😊 تکرار) ساتو یا ناما یا پیشوند، پالی 😊 خط) تیره گذاشته شده است. نمونه برای ساتو: رها ـ ول کردن. یا مانند: آگاه ـ مطلع ـ باخبر شدن. نمونه برای ناما: منبع ـ تانکر آب. نمونه برای پیشوند: بی بُن ـ ریشه ـ اصل ـ پایه ـ اساس ۳ـ در واژه هایی که واک 😊 حرف) پایانی یا میانی آنها با دو آوا نوشته شده، مانند: پالودَکپالودگ، پازَن پازِن برای جلوگیری از دوباره نویسی واژه، دو گویش واک پایانی یا میانی با یک هاسور 😊 ممیز) جدا شده است. مانند: پالودَکگ= پãلوداکگ، پازَن زِن= پãزانزهن، پَروانَکیهگیه= پاروãناکیهگیه ۴ـ پژوهشگران ایرانی، زبان های باستانی ایران را سه شاخه دانسته اند: الف ـ زبان اوستایی که در اوستا به کار رفته؛ ولی واژه های آن نشانگر پیوند آن با زبان های پس از خود است. مانند: آتوسا نام دختر کوروش بزرگ و همسر داریوش هخامنشی که در اوستایی: هوتَئُسا (شهبانوی گشتاسپ شاه) بوده است؛ ب ـ پارسی باستان که پس از یژدیک 😊 منسوخ) شدن زبان اوستایی پیدا شده و در زمان هخامنشیان و پیش از آن بوده است؛ پ ـ پهلوی که در زمان اشکانیان و ساسانیان بوده است؛ و هر سه زبان را زبان آریایی می خوانده اند؛ ما واژه های اوستایی را از آنجایی که زبان مَتیان 😊 کتاب) اوستاست، جداگانه آورده ایم؛ ولی واژه های ایلامی، مادی و هخامنشی را هم که در لیپیوارها 😊 کتیبه ها) آمده، جداگانه با نام «واژه نامه پارسی باستان» در همین لغتنامه آورده ایم و هم آنها را در این واژه نامه گنجانده ایم تا آمای (مقایسه ی) آنها با واژه های پهلوی آسان تر باشد. مانند، واژه ی شاه که در زبان پهلوی چنین بوده: خْشاه؛ و در پارسی باستان: خشایثِی؛ و یا اگر واژه ی اورتاکو ورتãکو نام برادر خوم بان کالداش پادشاه ایلام را با واژه ی پهلوی اَوَرتاک اوارتãک (ثابت قدم، پا برجا، برنگشتنی، غیر قابل بازگشت) بسنجیم، این ماناکی 😊 شباهت) بخوبی نمایان می شود که اورتاک در زمان ایلامیان هم بوده و شاید اورتاکو از این واژه گرفته شده باشد. با این همه، ما واژه های ایلامی، مادی، و هخامنشی را با نام «پارسی باستان» درون تُران 😊 پرانتز) آورده ایم. ۵ـ برای ساختن اَپیژ 😊 صفت) کُناکی 😊 فاعلی) و کُنیکی 😊 مفعولی) و نیز ناماکُنیک 😊 اسم مفعول)، پسوندهای «اک» و «یک» زبان پهلوی نیز به کار گرفته شده است. این پسوندها امروزه در برخی واژه ها مانده است. مانند «اک» در خوراک (اَتوک 😊 قابل) خوردن؛ اَپیژ کنیکی)، پوشاک، سوزاک (بیماری که سوزش به دنبال دارد؛ اَپیژاک کناکی) و پسوند کُنیکی «یک» در واژه های: نزدیک، تاریک، باریک. از این رو، برای تماشایی می توان نوشت: بیناک؛ و یا در زبان پهلوی، آموژاک با ژیمیگِ 😊 معنی) آموزگار، نشانگر این است که «اک» برای ناما کناک 😊 اسم فاعل) نیز به کار می رفته است. پس به جای واژه ی اَرَبی 😊 عربی) قاتل، می توان نوشت: کُشاک ۶ـ کوشیده ایم تا اوپَری 😊 علاوه) برآویکان 😊 معادل) های پارسی امروزی، همه ی آویکان های واژه های بیگانه (عربی، عبری، ترکی) را که امروزه در زبان پارسی به کار می رود، جلوی هر واژه ی پهلوی بگذاریم تا ایرانیان میهن دوست بتوانند رفته رفته واژه های پهلوی را جایگزین واژه های بیگانه نمایند. ۷ـ برای واژه گزینی و واژه سازی در برابر واژه های بیگانه، از واژه های سنسکریت، اوستایی، پهلوی و کردی گاهی با اندکی دگرگونی آوایی یا واکی بهره گرفته شده است. مانند واژه ی پهلوی اَویکان که برای زیباسازی، آویکان 😊 معادل) نوشته شده است؛ یا واژه ی سنسکریت راجَی 😊 دولت) که راژیا نوشته شده و یا واژه ی اوستایی ثاتو 😊 فعل) ساتو نوشته شده است. ناگفته نماند که سنسکریت، زبان نیاکان آریایی ماست؛ اگر تنها به برخی واژه های پهلوی در این واژه نامه که ریشه ی سنسکریت آنها نوشته شده، ویاپ 😊 توجه) کنید، بخوبی به خویشاوندی زبان پارسی با سنسکریت پی می برید. ۸ـ از آنجایی که واژه های پهلوی در تاتوا 😊 کتاب) ی فرهنگ پهلوی مکنزی و فره وشی با چینش الفبای آوانگاری است و نه فارسی، و نیز از آنجایی که می خواهیم زیباترین و سبک ترین واژه ها را در واژه گزینی و واژه سازی بیاوریم، از این رو تا زمانی که در پایان این واژه نامه نوشته شده است: اَپاریک 😊 ادامه) دارد...، نگارش واژه ها و شیستی 😊 تصحیح) در همه ی واک های 😊 حروف) الفبا به پایان نرسیده و دوستداران زبان های باستانی نیاکان خود بهتر است هر چند روز یک بار واژه نامه روی سایت را با آنچه پیش از آن کپی کرده بودند، جایگزین کنند. ۹ـ واژه ها با چینش الفبای فارسی چیده شده است. ۱۰ـ نشانه های آوانگاری چنین است: آ= ã اَ= ا اِ= ه اُ= و او= و اَو= او ایی= ی اَی= ای اِی= هی ء (ساکن)= å ب = ب پ = پ ت = ت ج = ج چ= چه خ= خ د = د ذ، ز= ز (زیرا فارسی زبانان آن دو واک را دو گونه نمی خوانند) ر= ر ژ= ž س= س ش= سه غ= ق ف = ف ک = ک گ = گ ل= L م = م ن = ن و = و ه = ه ی = ی یو = یو «ب» بابیروس= بãبیروس بابِل (پارسی باستان) بابیل= بãبیل بابِل بات= بãت باشد، باد (از بودن) مانند چنین باد باتَک= بãتاک باده، مِی، شراب تازه باج= بãج باج، مالیات، عوارض باچ= بãچه باج، مالیات، عوارض باختریس= بãختریس (اوستایی: باخذی بãخزی) بلخ (پارسی باستان) باخْل= بãخل بلخ بادَگ= بãداگ ۱ـ شراب ـ مشروب ـ آب شنگولی تازه ۲ـ باده بار= بãر ۱ـ رنج، زحمت، مشقت، سختی ۲ـ دفعه، نوبت ۳ـ کنار، کناره، حاشیه، ساحل ۴ـ بارو، حصار، دیوار ۵ـ پشته، وظیفه بار بورتَن= بãر بورتان بار بردن، حمل ـ تحمل ـ صبوری ـ صبر ـ شکیبایی ـ بردباری کردن بارجامَگ= بãرجãماگ خورجین، چمدان، ساک بارْزان= بãرزãن کوه بارز یا بارجان در کرمان (بَرزَ= بلند) بارز یعنی کوه بلند بارَک= بãراک ۱ـ باره، اسب، مرکب ۲ـ دفعه، نوبت بارَگ= بãراگ باره، اسب بارَندَک= بãرانداک بارنده، بارش کننده باریامَک= بãریãماک خورجین باریستان= بãریستãن ۱ـ محکم، مستحکم، ثابت، مستقر، تزلزل ناپذیر ۲ـ خوشبین، امیدوار، متوکل، راضی، قانع، صبور، صابر، متحمل باریستانیه= بãریستãنیه ۱ـ ثبوت، استحکام، انسجام ۲ـ خوشبینی، امیدواری، توکل، صبر، تحمل باریک= بãریک باریک، نازک، لاغر، ظریف باریگ= بãریگ 😊 باریک) باز= بãز ۱ـ باز، گشوده، مفتوح ۲ـ شاهین، باز بازا= بãزã بازو بازا بانَگ= بãزã بãناگ بازوبند بازا زَنیشنیه= بãزã زانیسهنیه نام درجه ای از گناه بازو= بãزو ایواچ 😊 واحد) اندازه گیری دَرگ 😊 طول) برابر ۱۰۶ سامتیمتر بازوک= بãزوک بازو بازی= بãزی بازو بازیپانَک= بãزیپãناک بازوبند باژ= بãž باج، مالیات، عوارض باژاک= بãžãک ۱ـ عوارضی، مأمور دریافت مالیات ۲ـ بازو باژاک اوج= بãžãک وج قوی بازو باژاک مَساک= بãžãک ماسãک به اندازه ی دَرگ 😊 طول) یک بازو باژیم= بãžیم باج، مالیات، عوارض (پارسی باستان) باستان= بãستãن ۱ـ باستان، قدیم، کهن، گذشته ۲ـ همیشه، همواره، دائم، دائما، مستمر ۳ـ غالبا، اغلب،اکثرا، بیش تر ۴ـ هرگز باش= بãسه باش (امر از بودن) باغ= بãق باغ باغپان= بãقپãن باغبان باغستان= بãقهستãن باغستان باغَیادیش= بãقایãدیسه نخستین ماه پاییز در سالنمای هخامنشی، مهر (پارسی باستان) باگ= بãگ بخش، بهر، قسمت، سهم باگوآس= بãگوãس کسی که به اردشیر سوم زهر داد و او را کشت. (پارسی باستان) بالا= بãلã بالا، فوق بالاد= بãلãد بالا، فوق، بلند، بلندی، ارتفاع، مرتفع بالای= بãلãی 😊 بالاد) بالَک= بãلاک بال، پر و بال بالَگ= بãلاگ بال، پر و بال بالیتَن= بãلیتان بالیدن، بزرگ شدن، رشد ـ نمو کردن، گسترده شدن بالیست= بãلیست ۱ـ بلندترین جا، قله، چکاد، ستیغ، اوج، مرتفع، نقطه ی اوج، علو، ترفیع ۲ـ سیاره، ستاره بالیستان= بãلیستãن بلندی ها، قلل بالیستان بالیست = بãلیستãن بãلیست برتر، عالی، برترین، بالاترین آتو ãتو 😊 طبقه) ی بهشت بالیستیک= بãلیستیک بلند، عالی، اعلی، متعالی، مرتفع، اوج بالیستیگ= بãلیستیگ 😊 بالیستیک) بالیستیه= بãلیستیه بلندی، ارتفاع، اوج بالیشْن= بãلیسهن ۱ـ بالندگی، رویندگی، رشد، نمو ۲ـ بالش، تخت، مَسند بالیشْن گاس= بãلیسهن گãس تختخواب، رختخواب بالِین= بãلهین ۱ـ بالین ۲ـ بلند (لری: بُلِین)، رأس، قله، اوج ۳ـ بالش بالِین گاس= بãلهین گãس تخت، صفحه، سطح، صحن، صحنه بالِین گاه= بãلهین گãه 😊 بالِین گاس) بالینیتَن= بãلینیتان ۱ـ بالانیدن، رشد ـ نمو ـ توسعه ـ گسترش دادن، بزرگ کردن، بالا بردن، ترفیع ـ مقام دادن ۲ـ ارج نهادن، بزرگ داشتن، قدر دانی کردن بام= بãم ۱ـ بامداد، پگاه، سپیده دم، صبح ۲ـ درخشندگی، نورانیت بامبیشْن= بãمبیسهن ملکه، زن شاه بامدات= بãمدãت ۱ـ بامداد ۲ـ نام پدر مزدک بامداتان= بãمدãتãن از خانواده ی بامداد بامداد= بãمدãد بامداد بامَک= بãماک صبح بامیان= بãمیãن نام استانی در افغانستان بامیک= بãمیک ۱ـ بامدادی، صبحگاهی ۲ـ درخشان، با شکوه، زیبا، روشن بامیگ= بãمیگ 😊 بامیک) بان= بãن ۱ـ پسوند فاعلی. مانند دیدبان ۲ـ بام، سقف، پوشش بانوک= بãنوک خانم، بانو، زن اشراف زاده بانوکیه= بãنوکیه کدبانویی، خانمی کردن بانوگ= بãنوگ 😊 بانوک) بانوی= بãنوی روشنی، پرتو، نور، تشعشع، شعاع، شعله، حرارت باوید= بãوید باشد باویل= بãویل بابِل باویم= بãویم باشم باییستَن= بãییستان ضرورت، لزوم بَبر= بابر (سنسکریت: بَبهْرو) ببر بَبرَگ= بابراگ سگ آبی بَجَک= باجاک تراویدنی، پالودنی، قابل تصفیه بَجیشْن= باجیسهن تکه، پاره، بخش، قطعه، قسمت، سهم بَچَشک= باچهاسهک پزشک، طبیب بَچَشکیه= باچهاسهکیه پزشکی، طبابت بَچَک= باچهاک ۱ـ گیاهی که آب آن گرفته می شود ۲ـ بزه، گناه، جرم، تقصیر ۳ـ بچه، کودک، طفل بَچَک پَت بَچَک برینیتَن= باچهاک پات باچهاک برینیتان تکه تکه ـ قطعه قطعه کردن، به قطعات ریز بریدن بَچَکَر= باچهاکار بزهکار، مجرم، مقصر، خلافکار بَچَک کاریه= باچهاک کãریه بزهکاری، خلافکاری بَچَک کَر= باچهاک کار 😊 بَچَکَر) بَچَک گَر= باچهاک گار 😊 بَچَکَر) بَخت= باخت ۱ـ بخت، شانس، اقبال، تقدیر، سرنوشت ۲ـ خوشبختی، سعادت، رستگاری ۳ـ بخش ـ تقسیم ، قسمت شده، شکسته بَخت آفْریت= باخت ãفریت نام کسی بَختار= باختãر مقسم، بخش ـ تقسیم کننده بَختاریک= باختãریک ۱ـ قابل تقسیم ۲ـ بخشیدنی بَختاریه= باختãریه قسمت ـ تقسیم کنندگی، سهم دادن بَخت اِستید= باخت هستید قسمت ـ تقسیم ـ تقسیط شده است بَخت خسرو= باخت خوسرو نام کسی بَختَکیه= باختاکیه پیش بینی نشده، غیر قابل انتظار، اتفاقی، الله بختکی بَختَن= باختان ۱ـ بخش ـ قسمت ـ تقسیم کردن ۲ـ مقدر ـ تقدیر کردن ۳ـ بخشیدن، دادن، عطا کردن بَختیک= باختیک متحد، متفق بَخش= باخسه سرنوشت، تقدیر، مقدرات بَخش رَویشنیه= باخسه راویسهنیه جبر، اجبار بَخشیتَن= باخسهیتان ۱ـ بخشیدن، دادن، اعطا ـ عطا کردن ۲ـ بخش ـ قسمت ـ تقسیم کردن بَخشیشْن= باخسهیسهن تقسیم، بخش، قسمت، بهر بَخشینْد= باخسهیند قسمت ـ تقسیم کنند بَخشینیتار= باخسهینیتãر مقدر ـ تقدیر کننده بَخشینیشْن= باخسهینیسهن سرنوشت، قسمت، تقدیر، قضا و قدر بَخشیهَستَن= باخسهیهاستان بخش ـ قسمت ـ تقسیم شدن بَخْل= باخل بلخ بَخْل روت= باخل روت رود بلخ بِد= بهد پسوندی است به نیال 😊 معنی) بزرگ، سرور، رئیس که در شاهنامه بُد نوشته شده است. مانند: سپهبد بَذَشخْوارگَر= بازاسهخوãرگار 😊 تپورستان) بَر= بار ۱ـ بر، فوق، بالا، بلندی ۲ـ ناحیه، منطقه، محله، محوطه، ملک ۳ـ میوه، بهره، دستاورد، رهاورد، بازخورد، ثمره، حاصل، نتیجه بْرات= برãت برادر بْراتا= برãتã برادری (پارسی باستان) بْراتَر= برãتار برادر بْراتَران= برãتارãن هفت برادر، ستارگان دب اکبر و اصغر بْراتَر زات= برãتار زãت برادر زاده بْراتَروت= برãتاروت ۱ـ موافق، مترادف، هم معنی ۲ـ برادر دروغی، نابرادری ۳ـ رقیب، حریف بْراتَروتیه= برãتاروتیه ۱ـ توافق، ترادف ۲ـ رقابت بْراتَر وَخش= برãتار واخسه زیاد کننده ی برادران بْراتَرو ریش= برãتارو ریسه نام کسی بْراتَرو کریش= برãتارو کریسه کشنده ی زرتشت بْراتَک= برãتاک دوست، رفیق بْراتوروش= برãتوروسه 😊 بْراتَرو کریش) بْراتیه= برãتیه برادری، رفاقت، دوستی بْراد= برãد برادر بْرادَر= برãدار برادر بْرادَرود= برãدارود ۱ـ برادر ناتنی ۲ـ رقیب، حریف بْرادَرودیه= برãدارودیه رقابت بَر اَرتَخشیر= بار ارتاخسهیر سرزمین اردشیر. (بَر: ناحیه، محله، ملک، سرزمین+ ارتخشیر) نام باستانی بَردَشیر که بردسیر، گواشیر، کواشیر، وِه اردشیر، به اردشیر نیز خوانده شده است. این سرزمین در رَپیت 😊 جنوب) شهر کرمان و شهرهای ماهان، کوغَن (کُوغون؛ امروزه روستایی است به نام گودَر عوودار در ۷۷ کیلومتری رَپیت کرمان)، زرند، جَنزرود یا چَتْروذ (امروزه شهرستانی است به نام چترود در ۳۳ کیلومتری اودیژ 😊 شمال) شهر کرمان)، کوه بیان (کوه بنان)، قواف، اناس (رفسنجان)، زاور (راور)، خوناوب (خَناّب )، غُبیرا (امروزه روستایی است با همین نام در ۵۴ کیلومتری رَپیت 😊 جنوب) شهر کرمان)، کارشتان (کرستان) و ناحیة خبیص (شهداد؛ امروزه روستایی است به نام شاهرخ¬آباد در ۱۰۰ کیلومتری اودیژ 😊 شمال) خاوری شهرستان بم) جزو آن به شمار می آمدند. (پارسی باستان) بْراز= برãز درخشش، تابش، ظهور، بروز بْرازیاک= برãزیãگ درخشنده، درخشان، نورانی، مشعشع، تابان، روناک بْرازیاگ= برãزیãگ 😊 بْرازیاک) بْرازیتَن= برãزیتان درخشیدن، پرتو افکندن، نور افشانی کردن بْرازیدَن= برãزیدان 😊 بْرازیتَن) بْرازیشْنیک= برãزیسهنیک برازندگی، زیبایی، مزین، درخشان بْرازیشْنیکیه= برãزیسهنیکیه تزیین، برازنده بودن، درخشندگی بْرازیشْنیگ= برãزیسهنیگ 😊 بْرازیشْنیک) بْرازیشْن= برãزیسهن درخشندگی، روشنایی، پرتو، تشعشع بْرازینیتار= برãزینیتãر درخشان، تابان بْرازینیهیتَن= برãزینیهیتان درخشیدن، تابیدن بْرامَک= برãماک گریه، نوحه، زاری بْرامیتَن= برãمیتان گریستن، نوحه ـ زاری کردن بَراومَند= بار وماند برومند، باروَر، پرحاصل، پر ثمر، مایه دار بْراه= برãه ۱ـ درخشندگی، روشنایی، زیبایی ۲ـ افتخار، سرافرازی بْراهْم= برãهم پیراهن، لباس، رخت، جامه، پوشاک بْراهیه= برãهیه عالی، پرشکوه، مجلل بَربَت= باربات بربط، نام سازی است 😊 بربوت) بَربوت= باربوت 😊 بربت) بَربوت سْرای= باربوت سرãی بربت زن، آهنگساز، موسیقی دان بَردیا= باردیã نام دومین پسر کوروش (پارسی باستان) بَردِیم= باردهیام بردیا را (پارسی باستان) بَردی ی= باردییا بَردیا (پارسی باستان) بُرز= بورز برج، بلند، مرتفع بَرزان= بارزãن 😊 بارْزان) بَرَزانتیس= بارازãنتیس نام فرماندار رُخَج (سرزمین رَپیت 😊 جنوب) افغانستان) در زمان داریوش سوم که با شنیدن تازش اسکندر به ایران، با همدستی کسی به نام بسوس داریوش سوم را که به آن جا گریخته بود، دستگیر کردند. (پارسی باستان) بُرزوانگ= بورزوãنگ صدای بلند، بانگ بلند، فریاد بُرزیها= بورزیهã با صدای بلند، با فریاد بَرسَم= بارسام (اوستایی: بَرِسْمَن) به دسته ای بسته شده از ترکه های درخت انار می گویند و سمبل گیاهان و درخت هایی است که اهورامزدا عطا کرده و برای ارج نهادن به آفریده های سودمند مزدا (دانای همه چیز) به هنگام خواندن یسنا یا وندیداد یا نسک هایی از سپنتایی اوستا این دسته از ترکه های انار را به دست می گرفتند. امروزه به جای ترکه های انار، شاخه هایی از فلز برنج یا نقره که مانند دسته ی گل آماده شده در دست می گیرند بَرسُم= بارسوم 😊 بَرسَم) بَرسُم چین= بارسوم چهین کسی که برسم می چیند یا چاقویی که با آن برسم می چینند بَرسَمدان= بارسامدãن جای برسم، ماهروی بَرسَمَک وَر= بارساماک وار آزمون یا امتحان خداوند که با برسم انجام می شود؛ این گونه که کسی برسم به دست می گیرد و سوگند یاد می کند بَرشْنُم= بارسهنوم غسل مس میت بَرگ= بارگ برگ بَرم= بارم شیون، ناله، زاری، عزا بَرمان= بارمãن نالان، گریان، صاحب عزا، عزادار بَرمایون= بارمãیون نام برادر فریدون بَرموَند= بارمواند 😊 برمان) بْرَوَد= براواد ابرو بَرود بیج= بارود بیج فایده، حاصل، ثمر، ثمره، نتیجه، دستاورد بْروک= بروک ابرو بْروک تاک= بروک تãک طاق ابرو بْروگ= بروگ ابرو بْروی= بروی ابرو بْرَهْم= براهم ۱ـ روشن، واضح، معلوم، بدیهی ۲ـ طریقه، اخلاق، سیره ۳ـ شکل، فرم، صورت بْرَهْمَک= براهماک ۱ـ لباس، جامه، رخت ۲ـ روش، طریقه، اسلوب ۳ـ اخلاق، سیره بَرهَمَک= بارهاماک آمیخته، مخلوط، مرکب بْرَهْمَگ= براهماگ 😊 بْرَهْمَک) بْرَهْنَک= براهناک برهنه، لخت، عریان، سکسی بْرَهْنَک دوواریشنیه= براهناک دووãریسهنیه گناه با پای برهنه راه رفتن بْرَهْنَکیه= براهناکیه برهنگی، لختی، عریانی، سکسی بْریتَن= بریتان بریدن، قطع ـ پاره ـ تفکیک ـ منفصل ـ جدا کردن بْریج= بریج اجاق، تنور، کوره (این واژه در گویش بروجردی به نیکاس 😊 صورت) نخود بریج یعنی کسی که نخود را روی آتش بو می دهد، مانده است) بْریدَن= بریدان بریدن، قطع کردن بْریز= بریز اجاق، تنور، کوره، فِر بْریزَن= بریزان ۱ـ ماهیتابه ۲ـ اجاق، تنور، کوره، فِر بْریزِند= بریزهند برشته ـ بریان کنند بْریزیسوَنگ= بریزیسوانگ آتش آتشکده بْریشتَک= بریسهتاک برشته، سرخ شده، بریان بْریشتَن= بریسهتان برشته ـ سرخ ـ بریان کردن بَریشْن= باریسهن ۱ـ آوردن، حمل، نقل، جابجایی ۲ـ بردن ۳ـ رفتار، فعل، کنش ۴ـ کمک، مدد، امداد، یاری ۵ـ بارداری، آبستنی، حاملگی ۶ـ بها، ارزش، قیمت بَریشْنیه= باریسهنیه ۱ـ تحمل ۲ـ بردن ۳ـ بارداری، آبستنی، حاملگی بَریشنیها= باریسهنیهã بر عهده داشتن، متحمل ـ متعهد بودن بَرین= بارین برین، برترین، باشکوه، عالی، مجلل بْرین= برین ۱ـ بخش، قسمت ۲ـ تقدیر، سرنوشت، قسمت ۳ـ معین، مشخص، محدوده، حوزه ۴ـ قطعی، مسلم، یقینی ۵ ـ تصمیم، رأی ۶ـ فرمان، دستور، حکم ۷ـ قسمتی از زمان ۸ ـ برش، تقطیع، تفکیک بْرین اومَند= برین وماند ۱ـ مقدر، معین، از پیش تعیین ـ قسمت شده ۲ـ محدود، معین ۳ـ قطعی ۴ـ خالق، آفریدگار، آفریننده، آفَریناک بْرینْج= برینج برنج (دانه و فلز) بْرینْجین= برینجین برنجی بْرینکَر= برینکار ۱ـ مقدر ـ تقدیر کننده ۲ـ فرمان دهنده، حاکم، رئیس ۳ـ قطع کننده، قاطع بْرین کَرپ= برین کارپ شکل مشخص، قالب معین بْرینگَر= برینگهر 😊 بْرینکَر) بْرینیتَن= برینیتان بریدن، تفکیک کردن بْرینیشْن= برینیسهن برش، تفکیک بْرینینَک= برینیناک قطعه، تکه، پاره بْریه= بریه ۱ـ سرنوشت، تقدیر، قسمت ۲ـ تابش، درخشندگی، فروغ، تابندگی، روشنایی، شکوه، جلال، عظمت ۳ـ پیراهن، لباس، رخت، جامه ۴ـ شکل، فرم، هیئت، قامت ۵ ـ خوی، اخلاق، سرشت، طبیعت بَریه= باریه بارداری، پرثمری بْریهاک= بریهãک مقدر ـ تقدیر کننده بْریهاگ= بریهãگ مقدر ـ تقدیر کننده بْریه رَویشنیه= بریه راویسهنیه روش سرنوشت، جریان تقدیر بْریهیشْن= بریهیسهن ۱ـ آفرینش، خلقت ۲ـ تقدیر، قسمت، سرنوشت بْریهیناک= بریهینãک تقدیر کننده، کسی که سرنوشت را تعیین می کند بْریهینیتار= بریهینیتãر ۱ـ تقدیر کننده ۲ـ قالب ساز بْریهینیتَک= بریهینیتاک مقدر، موجود، مخلوق، تشکل یافته بْریهینیتَن= بریهینیتان ۱ـ مقدر ـ تقدیر ـ مقررـ حکم کردن ۲ـ آفریدن، خلق ـ ایجاد ـ احداث ـ تولید کردن، پدید ـ به وجود آوردن بْریهینید= بریهینید ۱ـ آفرید، خلق کرد، به وجود آورد ۲ـ مقدر ـ تقدیر کرد بْریهینیدَن= بریهینیدان ۱ـ آفریدن، خلق کردن، به وجود آوردن ۲ـ مقدر ـ تقدیر کردن بْریهینیشْن= بریهینیسهن تقدیر، سرنوشت، قضا بْریهیه= بریهیه ۱ـ تحت سرنوشت بودن ۲ـ درخشندگی، تابندگی بَزَشک= بازاسهک پزشک، طبیب بَزَشکیه= بازاسهکیه پزشکی، طب، طبابت بَزَک= بازاک بزه، گناه، خطا، جرم بَزَک آیین= بازاک ãین بزهکار، خلافکار، گناهکار، فاسق بَزَک اَدوین= بازاک ادوین 😊 بَزَک آیین) بَزَک گَر= بازاک ادوین 😊 بَزَک آیین) بَزَکیه= بازاکیه بزهکاری بَزَگ= بازاگ بِزِه، گناه، خطا، جرم بَزم= بازم بزم، مهمانی، سور، ضیافت، جشن، پارتی بَزم آوَرت= بازم ãوارت آکْری 😊 نوعی) کلوچه بَزم آوورت= بازم ãوورت 😊 بَزم آوَرت) بَزیشْن= بازیسهن بخش، قسمت بَسانیه= باسãنیه توافق، تناسب بَست= باست بست، بسته، مسدود بَستَک= باستاک بسته، اسیر، گرفتار، زندانی، محبوس بَستَن= باستان بستن، مسدود ـ سد ـ محبوس ـ اسیر کردن بَستوَر= باستوار نام کسی بَستیشْن= باستیسهن بَستِش، انسداد بَستیک= باستیک اهل شهر بست که میان سیستان، غزنین و هرات است بِسَرداریه= بهساردãریه حمایت، توجه، محافظت، مراقبت بِسوس= بهسوس نام فرماندار دامغان در زمان داریوش سوم که با شنیدن تازش اسکندر به ایران، با همدستی کسی به نام بَرَزانتیس داریوش را که به آن جا گریخته بود دستگیر کردند. (پارسی باستان) بِش= بهسه ۱ـ به او (همدانی: بِشش) ۲ـ غم، اندوه، بدبختی، بلا، مصیبت، اذیت ۳ـ گیاهی زهردار بِش اومَند= بهسه وماند غمگین، ناراحت، غصه دار بِش بِشازیشنیه= بهسه بهسهãزیسهنیه روانپزشکی، روان درمانی بِش بورتار= بهسه بورتãر ۱ـ رنجور، مصیبت دیده، ستمدیده، بلادیده، گرفتار ۲ـ دشمن ۳ـ رنج دهنده بِش بورتَن= بهسه بورتان رنج و آزار تحمل کردن بِش بوردار= بهسه بوردãر 😊 بِش بورتار) بِش بوردَن= بهسه بوردهن دشمنی کردن بِش داتار= بهسه دãتãر رنج آفرین، سختی بخش بِشاز= بهسهãز ۱ـ طب، پزشکی ۲ـ درمان، شفا، مداوا، علاج، معالجه ۳ـ درمان بخش، دکتر بِشازیتَن= بهسهãزیتان معالجه ـ درمان ـ مداوا کردن، شفا دادن بِشازیشنیه= بهسهãزیسهنیه درمان، شفا، مداوا، علاج، معالجه بِشازیشنیه کَرتاریه= بهسهãزیسهنیه کارتãریه پزشکی، طبابت، پرورظ گیاهان دارویی بِشازینیتار= بهسهãزینیتãر پزشک، طبیب، شفاگر بِشازینیتَن= بهسهãزینیتان 😊 بِشازیتَن) بِشازینیشیه= بهسهãزینیسهنیه درمان، شفا، مداوا بِشازینیه= بهسهãزینیه شفا دادن، درمان ـ مداوا کردن بِشان= بهسهãن به آنها، به ایشان (این واژه در گویش همدانی مانده است) بِش اومَند= بهس وماند رنجور، غمگین، غصه دار، ناراحت، گرفته، دلگیر بِشایت= بهسهãیهت امکان بِش بورتار= بهسه بورتãر رنجبر، زحمتکش بِشت= بهسهت رنجدیده، مظلوم، اذیت شده، آزار دیده بِشتَر وِنیتار= بهسهتار وهنیتãر بر طرف کننده ی رنج بِشتَن= بهسهتان رنج ـ آزار ـ شکنجه ـ عذاب ـ غم دادن، اذیت ـ غصه دار کردن بِش زَت= بهسه زات بدبخت، فلک زده، مصیبت دیده، رنجور بَشکوچ= باسهکوچه شیردال، جانوری افسانه ای که تنی چون شیر و سرش مانند دال (عقاب) است بَشْن= باسهن ۱ـ رأس، سر، قله، فوق، اوج ۲ـ نام ستاره ای است بِشِنیتار= بهسههنیتãر ۱ـ رنج ـ آزار ـ شکنجه ـ عذاب ـ غم دهنده ۲ـ آسیب ـ زیان ـ ضرر رسان، خسارت زننده ۳ـ خوار ـ ناچیز ـ پست شمارنده، تحقیر کننده بِشِنیتَن= بهسههنیتان ۱ـ رنج ـ آزار ـ شکنجه ـ عذاب ـ غم دادن، اذیت ـ غصه دار کردن ۲ـ آسیب ـ زیان رساندن، خسارت ـ ضرر زدن ۳ـ خوار ـ ناچیز ـ پست شمردن، تحقیر کردن بِشوتَک بَخت= بهسهوتاک باخت بدبخت، فلک زده، مصیبت دیده بِشیت= بهسهیت دردمند، رنجور، رنجدیده، مظلوم بِشیتار= بهسهیتãر موذی، اذیت کننده، ظالم بِشیتاریه= بهسهیتãریه رنج، غم، غصه، ناراحتی بِشیتَن= بهسهیتان رنج ـ آزار ـ شکنجه ـ عذاب ـ غم دادن، اذیت ـ غصه دار کردن بِشیشْن= بهسهیسهن اذیت، بلا، رنج، آزار بِشیشنیه= بهسهیسهنیه 😊 بِشیشْن) بِشیه= بهسهیه شرارت، شیطنت، اذیت بَغ= باق خدا، خداوند، سرور، شاه بَغابیش= باقãبیسه یکی از سرداران داریوش (پارسی باستان) بَغان= باقãن خدایگان، خداوندگار، شاهنشاه بَغانیان= باقãنیãن خدایگان بَغانیک= باقãنیک خدایی، الهی، سلطانی، آسرَلیک 😊 منسوب) به خدا یا شاه بَغاییغنا= باقãییقنã نام پدر ویدَرنا بَغُ بَخت= باقو باخ سرنوشت، تقدیر بَغ بَختاریه= باق باختãریه تقدیر الهی، مشیت خداوندی بَغ بختیه= باق باختیه 😊 بَغ بختاریه) بَغ بوخشَ= باق بوخسها نام رهبر یکی از شش خانواده ی بزرگ هخامنشی که برای کشتن بردیای دروغین با داریوش همدست شده بود. (پارسی باستان) بَغ دات= باق دãت ۱ـ بغداد، خدا داده ۲ـ نام یکی از فرمانروایان محلی در زمان اشکانیان بَغ دیسپان= باق دیسپãن پیغمبر، رسول، پیک، سفیر بَغ دیسپانیک= باق دیسپãنیک پیک شاهی، سفیر بَغ دیسپانیه= باق دیسپãنیه پیغمبری، رسالت بَغَسپان= باقاسپãن 😊 بَغ دیسپان) بَغَسپانیگ= باقاسپãنیه 😊 بغ دیسپانیک) بَغَسپانیه= باقاسپãنیه سفارت، مأموریت بَغوبَخت= باقو باخ سرنوشت، تقدیر بَغ وَرجاوَند= باق وارجãواند خدای عزوجل، باریتعالی، خدای مقدس بَغ یدیش= باق یادیسه ماه ستایش خدا (پارسی باستان) بَغیک= باقیک خدایی، الهی بَفرَکی آپیک= بافراکی ãپیک سگ آبی بَک= باک ۱ـ = بَگ ۲ـ تکه، پاره، بخش، قطعه، قسمت، سهم بَک دات= باک دãت بغداد، خدا داده، نعمت بَگ= باگ (اوستایی: بَگَ؛ لری: بَک؛ آذری: بِیک؛ انگلیسی: بیگ بیگ) ۱ـ خدا، سرور، بزرگ، مولا، شاه ۲ـ نیروی خدایی بَگَ= باگا 😊 بَگ) بَگان دات= باگãن دãت خدایان داد، بغداد، داده ی خدایان بَگ بَختیه= باگ باختیه تقدیر خدایی، سرنوشت بَگ دات= باگ دãت بغداد بَگو بَخت= باگو باخت تقدیر الهی، مشیت خداوندی، سرنوشت بَلاتور= بالãتور نام زهری کشنده است بَلادور= بالãدور نام دارویی است. گیاهی است از تیره ی سماقی ها که دانه ی آن را از هند می آوردند و برای درمان سالک به کار می رود بُلاش= بولãسه نام چند تن از شاهان اشکانی که نخستین آنها اشک بیست و دوم یا بلاش یکم بوده و در سال ۵۱ ژانگاسی 😊 میلادی) شاه شد بَلَسَکان= بالاساکãن نام باستانی شهری در استان اردبیل که در سده ی ۱۹ ژانگاسی براسکان و امروزه مغان گفته می شود بَلگَم= بالگام بَلغَم بَلوت= بالوت بلوط بَلوچان= بالوچهãن بلوچ ها بِلور= بهلور بلور بِم= بهم بلکه من بَنجَک= بانجاک ۱ـ بند انگشت ۲ـ بنگ، مواد مخدر بَند= باند ۱ـ بند، گره، کمند ۲ـ پیوستگی، ارتباط، رابطه، اتصال بَندَک= بانداک بنده، برده، مخلوق، خادم، خدمتکار، نوکر بَندَکا= بانداکã بنده، برده، گوش به فرمان، فرمانبر، خادم، خدمتکار، نوکر (پارسی باستان) بَندَکیه= بانداکیه بندگی، بردگی بَندَگ= بانداگ 😊 بندک) بَندید= باندید بندد، مسدود ـ سد کند بَنگ= بانگ بنگ بَو= باو بودن بَوات= باوãت باشد، بادا، باد بوب= بوب 😊 بوپ) بوت= بوت ۱ـ بود ۲ـ بودا ۳ـ بت، صنم بوتاسَف= بوتãساف بوداسف، نام کسی بوتان= بوتãن ۱ـ معبد، بتکده، جای بتان ۲ـ موجودات، بوده ها بوت دیو= بوت دیو نام یکی از دیوها بوتَک= بوتاک ۱ـ بوده ۲ـ چیزی که از ماده به دست آید بوتَن= بوتان بودن، وجود داشتن، هست شدن بوتَکیه= بوتاکیه حضور، وجود بوتیه= بوتیه وجود، هستی بوتیها= بوتیهã بودایی ها بوپ= بوپ پارچه ی ظریف، قالی نفیس بوجیتَن= بوجیتان رستگار ـ سعادتمند ـ خوشبخت شدن، رها شدن، نجات یافتن بوچیشْن= بوچهیسهن پوزش، معذرت، عذر بوخت= بوخت رهایی، نجات، رستگاری، آزادی، سعادت بوختار= بوختãر منجی، رهایی بخش، نجات دهنده بوخت اَرتَخشیر= بوخت اتراخسهیر نام باستانی بوشهر بوختاریه= بوختãریه نجات دادن، رها کردن بوختَک= بوختاک رها شده، نجات یافته، رستگار، آزاد، سعادتمند بوختَکان= بوختاکãن نام کسی بوختَکیه= بوختاکیه رستگاری، رهایی، نجات بوختَگ= بوختاگ 😊 بوختک) بوختَگیه= بوختاگیه 😊 بوختکیه) بوختَن= بوختان نجات ـ خلاص ـ رهایی یافتن بوختیتَن= بوختیتان نجات دادن، رها کردن بوختید= بوختید (ساتوی آناگات = فعل مضارع) نجات ـ خلاص ـ رهایی یابد بوختیشْن= بوختیسهن ۱ـ نجات، رهایی، رستگاری، سعادت، نیکبختی ۲ـ پوزش، عذر، معذرت بوختیشْنیه= بوختیسهنیه ۱ـ نجات دادن، رها کردن رستگارـ سعادتمند ـ نیکبخت نمودن ۲ـ معذرت خواستن بود= بود ۱ـ بوی، بوی خوش، عطر، ادکلن (هاو ده Cولوگنه) ۲ـ شعور، درک، فهم، وجدان بود اِستید= بود هستید بوده است بودَن= بودان بودن، وجود داشتن بودِنیتَن= بودهنیتان ۱ـ بو دادن ۲ـ بوییدن، استشمام کردن بود وَرتیشنیه= بود وارتیسهنیه ۱ـ حواس پرتی، گیجی ۲ـ مرگ، موت، فوت، رحلت بِوِذرْت= بهوهزرت بگذشت، گذر ـ عبور کرد بَور= باور ببر بور= بور بور (رنگ سرخ نزدیک به قهوه ای) بوراک= بورãک بُرا، برنده، تیز بوراگ= بورãگ بُرا، برنده، تیز بورام= بورãم استغاثه بورامیتَن= بورãمیتان نالیدن، گریه و زاری ـ استغاثه کردن بوران= بورãن گلگون، سرخ فام، پوران بورت= بورت متحمل، صبور، شکیبا، بردبار بورتار= بورتãر ۱ـ حامل، آورنده ۲ـ بَرنده (کسی که چیزی را با خود می برد) ۲ـ سودمند، مفید، با فایده ۳ـ سوار ۴ـ متحمل ۵ ـ آبستن، باردار، حامله ۶ـ رحم، بچه دان، شکم بورتارمات= بورتãرمãت زن آبستن، زن باردار بورتاریه= بورتãریه تحمل بورت شْنوهْر= بورت سهنوهر سپاسگزار، متشکر، ممنون بورتَکیه= بورتاکیه بردگی بورتَن= بورتان ۱ـ بردن ۲ـ حمل کردن ۳ـ تحمل کردن ۴ـ آوردن بورتیه= بورتیه ۱ـ تحمل، صبر، شکیبایی ۲ـ آبستنی، بارداری بورج= بورج برج بورد= بورد ۱ـ برد ۲ـ صبور، متحمل بوردار= بوردãر حامل بورداریه= بوردãریه حمل و نقل بورد شْنوهْر= بورد سهنوهر 😊 بورت شْنوهْر) بوردَن= بوردان ۱ـ بردن، حمل کردن ۲ـ ستاندن، اخذ کردن ۳ـ تاب آوردن، تحمل کردن بوردیشْن= بوردیسهن تحمل بوردیه= بوردیه بردباری، شکیبایی، صبر، تحمل بورز= بورز ۱ـ بُرز، قد، قامت ۲ـ نام ایزد کشاورزی ۳ـ احترام، حرمت ۴ـ بلندی، بزرگی، شکوه، جلال بورزاتور= بورزãتور نام یکی از یاران اردشیر بابکان بورزاک= بورزãک بزرگ، عالی، با فضیلت، با شکوه بورزاوَند= بورزãواند بلند مرتبه، والا مقام، عالیجناب بورزاوَندیها= بورزãواندیهã مجللانه، شکوهمندانه بورز ایزَت= بورز یزات برز ایزد، نام ایزدی است بورز بْراهیه= بورز برãهیه افتخار بزرگ، مقام عالی بورزَک= بورزاک برزو، نام یکی از یاران ادشیر بابکان بورز وانگیها= بورز وãنگیهã با بانگ بلند، با صدای بلند بورزوک= بورزوک برزو، مجلل، باشکوه، باعظمت بورزیتَن = بورزیتان تکریم ـ تمجید ـ ستایش کردن بورزیدَن = بورزیدان 😊 بورزیتَن) بورزیشْن = بورزیسهن تکریم، تمجید، احترام، بزرگداشت بورزیشْنیک = بورزیسهنیک قابل ـ سزاوارـ درخور تکریم، قابل تمجید، ستودنی بورزیشْنیگ = بورزیسهنیگ 😊 بورزیشْنیک) بورزین = بورزین بلند مرتبه، والا مقام، مجلل، باشکوه بورزیناکیه = بورزینãکیه احترام، اجلال بورزین میتر= بورزین میتر برزین مهر، مهرباشکوه، نام آتشکده ی بزرگ زرتشتیان کشاورز در ریوند خراسان) (نگاه کنید به: آتور بورزین میتْر) بورزین میهر= بورزین میهر 😊 بورزین میتر) بورزینیتَن= بورزینیتان علوـ رفعت ـ مقام بخشیدن، ترفیع دادن بورزینیشْن= بورزینیسهن علو، رفعت، بلندی بورژ= بورž ۱ـ بُرز، قد، قامت ۲ـ حرمت، احترام بورژاک= بورžãک ۱ـ بلند، رفیع، مجلل، باعظمت، باشکوه ۲ـ محترم بورژاکیه= بورžãکیه احترام، جلال، شکوه، عظمت بورژای= بورžãی نام ایزدی که موجب رشد غلات می شود بورژ خْوَتای= بورž خواتãی عالیمقام، عالیجناب، معظم له، سرور بورژوک= بورžوک کریم، بزرگ، باعظمت، جلیل، عالی بورژیتَن= بورžیتان تکریم ـ تمجید کردن، ستودن، محترم داشتن بورژیشْن= بورžیسهن تکریم، تمجید، بزرگداشت بورژیشْن اومَند= بورžیسهن وماند متعالی، مکرم، نجیب، شریف بورژیشْن اومَندیه= بورžیسهن وماندیه تعالی، تکرم، نجابت، شرافت، جلال بورژیشْنیک= بورžیسهنیک مکرم، محترم، قابل تمجید، شریف، نجیب، مجلل بورژیشْنیکیه= بورžیسهنیکیه تمجید، تکریم، بزرگداشت بَورَک= باوراک سگ آبی بورَک= بوراک ۱ـ ماده ای مانند نمک که زرگران به کار برند (برات هیدرات سدیم) ۲ـ زنگار، کپکی که روی نان نشیند ۳ـ سنبوسه ۴ـ آشی که با آرد گندم پزند ۵ ـ پولی که قماربازان پس از بردن، به رسم انعام به حاضران دهند بَورَگ= باوراگ سگ آبی بورگ = بورگ 😊 بورج) بورگاو= بورگãو نام کسی بورگیل= بورگیل نام یکی از لشکرها بوریتَک= بوریتاک مقطوع، قطع شده، بریده بوریتَن= بوریتان بریدن، قطع ـ منفصل ـ تفکیک کردن بوریدَن= بوریدان 😊 بوریتَن) بوریشْن= بوریسهن ۱ـ بُرِش، بریدن ۲ـ تحمل، صبر، بردباری، شکیبایی ۳ـ عمل، رفتار، کنش بوز= بوز ۱ـ بز ۲ـ نجات ـ خلاص ـ رهایی یافتن بوز پَشمین= بوز پاسهمین پوششی که از پشم بز درست شود بوزَک= بوزاک بچه بز، بزک بوزیشْن= بوزیسهن قسمت، بخش، محدوده بوزی ماتَک= بوزی مãتاک بز ماده بوزی نر= بوزی نار بز نر بوژاک= بوžãک منجی، ناجی، نجات دهنده، رهایی بخش بوژاکیه= بوžãکیه نجات، رهایی بوژاکیها= بوžãکیهã سعادتمندانه، رستگارانه بوژیتَن= بوžیتان ۱ـ رستگار ـ سعادتمند ـ خوشبخت شدن، نجات ـ رهایی یافتن ۲ـ رستگار ـ سعادتمند ـ خوشبخت کردن، نجات ـ رهایی دادن بوژیشْن= بوžیسهن رهایی، نجات بوژینیتَن= بوžینیتان نجات دادن، رهایی بخشیدن، سعادتمند ـ رستگار کردن بوژیهیتَن= بوžیهیتان 😊 بوژینیتَن) بوستان= بوستãن بوستان، بستان، پارک بوستان اَفروز= بوستãن افروز نام گل تاج خروس بوستان پان= بوستãن پãن نگهبان بوستان، پارکبان بوستیک= بوستیک بُستی، از شهر بُست. شهری در خاور سیستان در افغانستان کنونی که امروزه لشکرگاه خوانده می شود بوسیتَن= بوسیتان بوسیدن، ماچ کردن بوش= بوسه یال، موی گردن اسب و شیر بوشاسپ= بوسهãسپ رؤیا، خواب بیش از اندازه، خواب بد بوشاسپ کَرتَن= بوسهãسپ کارتان خوابیدن، خفتن، بسیار خوابیدن بوشیاسپ= بوسهیãسپ خواب غیر عادی بوشیاسپ وَرزیتَن= بوسهیãسپ وارزیتان خود را به خواب زدن بوشیه= بوسهیه خودنمایی ـ فخر کردن، به خود بالیدن بوف= بوف بوف، جغد بولَند= بولاند بلند بولَند رَویشنیه= بولاند راویسهنیه بلند پروازی بولَند سوت= بولاند سوت دارای سود بسیار، پر سود، پر منفعت، پرفایده بولَندیه= بولاندیه بلندی، ارتفاع بوم= بوم زمین، سرزمین بوم چَنتَک= بوم چهانتاک زمین لرزه بوم چَندَگ= بوم چهانداگ زمین لرزه بومیم= بومیم زمین (پارسی باستان) بون= بون ۱ـ بن، اساس، اصل، شالوده، شناژ، منشأ، مبدأ، ابتدا، سرآغاز، سرچشمه ۲ـ بنیاد، مؤسسه ۳ـ گودی، ژرفا، ته، عمق ۴ـ بنه، ذخیره، پس انداز، انبار ۵ ـ علت، سبب بون اَرتیک= بون ارتیک علت درگیری بوناک= بونãک نام کسی بون اوت بَر= بون وت بار علت و معلول بون اومَند= بون وماند بُندار، اصیل، ریشه دار، بزرگزاده، نجیب زاده، شریف زاده بون چَشمَک= بون چهاسهماک سرچشمه بونخان= بونخãن سرچشمه، منشأ بونخانَک= بونخãناک شناژ، پی، بن خانه بونداتَک= بوندãتاک منشأ ماوراء الطبیعه ای، متافیزیکی بونداتیه= بوندãتیه آفرینش نخستین، خلقت اولیه بون داشتَن= بوندãسهتان مستقر شدن، سکنا گزیدن، اقامت کردن بَوَندَک= باوانداک ۱ـ تمام، کامل، تکمیل، بی نقص ۲ـ راست، درست، حقیقی، واقعی بَوَندَک آکاسیه= باوانداک ãکãسیه آگاهی کامل بَوَندَک پاتَخشاهیه= باوانداک پãتاخسهãهیه پادشاهی ـ قدرت ـ حکومت ـ کامل بَوَندَک خْوَریشْن= باوانداک خواریسهن کسی که خوب می خورد بَوَندَک سَرداریه= باوانداک ساردãریه اقتدار ـ تسلط کامل بَوَندَک گَریه= باوانداک گاریه کمال، تقوا، رفتار بر اساس کمال بَوَندَک مَنیتَن= باوانداک مانیتان خوب فکر کردن، همه ی جوانب را در نظر گرفتن، حسن نیت داشتن بَوَندَک مَنیشْن= باوانداک مانیسهن انسان کامل بَوَندَک مَنیشنیه= باوانداک مانیسهنیه فکر کامل داشتن، اندیشه پاک و نیت خیر داشتن، حسن نیت، حسن ظن بَوَندَک مَنیشنیها= باوانداک مانیسهنیهã با دقت کامل، با اندیشه ی کامل بَوَندَک هَمکَرتاریه= باوانداک هامکارتãریه همکاری ـ هماهنگی ـ تناسب ـ موافقت کامل بَوَندَکیه= باوانداکیه کمال، تکمیل، تکامل بَوَندَکیها= باوانداکیهã به طور کامل، کاملا بُوَندَگ= بووانداگ ۱ـ کامل اندیشی، همه جانبه نگری ۲ـ فروتنی، تواضع، خشوع بُوَندَگ مَنیشنیه= بووانداگ مانیسهنیه حسن نیت، حسن ظن بُوَندَگیه= بووانداگ کمال بوندَهیشن= بونداهیسهن 😊 زَند آکاسیه) تاتْوا 😊 کتاب) یی است به زبان پهلوی که بر پایه تَرگومان 😊 ترجمه ها) و آوید 😊 تفسیر) های اوستا نوشته شده و همان گونه که از نامش پیداست، چیزی مانند نخستین مَتیان 😊 کتاب) تورات (پیدایش) در باره ی داستان آفرینش است. در این کوراس 😊 کتاب)، درگیری اهورامزدا و اهریمن، افسانه های ایران باستان، ویستار 😊 تاریخ) ایران از پیشدادیان تا رسیدن تازیان، پیش بینی رویدادهای آینده و کاندا 😊 مطلب) هایی در باره ی پِراجین 😊 جغرافیا) افسانه ای و جانداران گوناگون، درختان، سرزمین ها، کوه ها، رودها و ستاره شناسی نوشته شده است. شاید نگارش این سَرونگ 😊 کتاب) در آنتیان 😊 اواخر) ساسانیان انجام شده باشد؛ ولی اوتامین 😊 آخرین) نویسنده ی آن کسی است به نام فَرنْبَغ که نام خود را همراه با موبدان دیگری که در سده ی نهم ژانگاسی 😊 میلادی) می زیسته اند، نوشته است. بوندَهیشنان= بونداهیسهنãن نخستین آفریدگان، مخلوقات اولیه بوندَهیشنیه= بونداهیسهنیه آغاز آفرینش بونَک= بوناک ۱ـ بنه، بار ۲ـ جا، مسکن، منزل، اردوگاه بونکَتَک= بونکاتاک بُنکده، مخزن، انبار، منبع بونکَدَگ= بونکاداگ 😊 بونکتَک) بونَگ= بوناگ 😊 بونک) بونیست= بونیست اصل، اساس، منشأ، علت، سبب بونیستَک= بونیستاک علت العلل، مبنای اولیه بونیشت= بونیسهت 😊 بونیست) بون یشت= بون یاسهت 😊 بونیست و بونیشت) بونیشتَک= بونیسهتاک 😊 بونیستک) بون یشتَک= بون یاسهتاک 😊 بونیستک و بونیشتک) بون یشتَکیها= بون یاسهتاکیهã اصالتا بونیشتَگ= بونیسهتاگ 😊 بونیستک) بونیشتیه= بونیسهتیه اصالت بون یشتیه= بون یاسهتیه اصالت بونیک= بونیک آغازین، ابتدایی، اصلی، اساسی، سرمنشأ بونیه= بونیه آغاز، ابتدا، اصل، اساس، منشأ بَوَنیه= باوانیه ۱ـ هستی، وجود ۲ـ وضع، شرایط بوی= بوی ۱ـ بو، عطر، ادکلن، عنبر، عود، چوب خوشبو ۲ـ درک، شعور، فهم ۳ـ حس بویاک= بویãک ۱ـ معطر، خوشبو ۲ـ با شعور، با فهم ۳ـ محسوس بویاگ= بویãگ (بویاک) بوی بان= بوی بãن باغبان باغ گل بَوید= باوید شاید، ممکن است، احتمال دارد بوی دار= بوی دãر بودار، معطر بویستان= بویهستãن بوستان، گلزار، باغ گل بَویشْن= باویسهن بودگی، شدگی، هستی، وجود، پیدایش، تکوین بَویشْن اِستیشنیه= باویسهن هستیسهنیه موجود ـ هست بودن، وجود داشتن، بودن بَویشْن رَویشنیه= باویسهن راویسهنیه خلق دائمی، استمرار وجود، دنباله داری ـ جریان هستی بَویشْن کار= باویسهن کãر خالق، مولد، تولید کننده، آفریننده، پدید ـ به وجود آورنده بَویشنیه= باویسهنیه 😊 بَویشْن اِستیشنیه) بَوینْد= باویند باشند بوینیتَن= بویهنیتان بو ـ بخور دادن، عطرآگین کردن بوینیدَن= بویهنیدان 😊 بوینیتَن) بوی وَجرَک= بوی واجراک بخور، عطر بَویه= باویه باشندگی، وجود، بودگی بوییتَن= بویهیتان بو دادن، خوشبو ـ معطر کردن بوییدَن= بویهیدان بوئیدن، بو کردن بوییستان= بویهیستãن بوستان، بستان، پارک بِه= بهه به (میوه) بَهار= باهãر بهار بَهان= باهãن بهانه بَهانَک= باهãناک بهانه، دستاویز بَهر= باهر ۱ـ بهره، بخش، تکه، قسمت ۲ـ سرنوشت، تقدیر ۳ـ زیبایی بَهرام= باهرãم (اوستایی: وِرِثرَغنَ به ژیمیگ 😊 معنی) دشمن شکن یا پرچمدار اهورا مزدا) ۱ـ نام ستاره ی بهرام (مریخ) ۲ـ نام روز بیستم هر ماه بَهر اومَند= باهر وماند ۱ـ بهره مند، بهره ور، متمتع، منتفع ۲ـ قابل بخش، بخش پذیر، تقسیم شدنی، مرکب بَهر اومَندیه= باهر وماندیه ۱ـ بهره مندی، تمتع، استفاده بردن ۲ـ ترکیب بَهرَک= باهراک ۱ـ بهره، قسمت، سهم ارث ۲ـ انگیزه، علت، سبب بَهرَک وَر= باهراک وار شریک، سهیم بَهرَک وَریه= باهراک واریه ۱ـ شرکت، مشارکت ۲ـ بهره وری، سوددهی، نتیجه بخشی بَهرَگ= باهراگ 😊 بهرک) بَهرمَند= باهرماند بهره ور، بهره مند، متمتع، استفاده کننده بَهرمَندیه= باهرماندیه ۱ـ بهره مندی، استفاده، تمتع، نفع، منفعت ۲ـ متمتع، منتفع بَهرَوَر= باهراوار بهره ور، بهره مند، متمتع، استفاده کننده بَهرَوَریه= باهراواریه بهره وری، بهره مندی، استفاده، تمتع بَهروَریه= باهرواریه 😊 بَهرَوَریه) بَهریک= باهریک بهری، قسمت کردنی، قابل بخش، قابل تقسیم بَهرینیتَن= باهرینیتان بهر ـ بخش ـ تقسیم ـ قسمت کردن بِهنَک= بههناک از موبدان اوایل ساسانیان بِهیستَن= بههیستان دختری که پستان هایی چون به دارد بِهیستون= بههیستون نام کوهی در اصفهان بَهیک= باهیک نامی برای دختر بی= بی ۱ـ پیشوند نیربَن 😊 تأکید) است و بر سر ساتو 😊 فعل) می آید ۲ـ بر سر یونی 😊 مصدر) افزوده می شود و به آن واتای 😊 معنی) بایستن می دهد ۳ـ به، به وسیله ی ۴ـ اما، ولی ۵ ـ خارج، بیرون ۶ـ بدون، بی، بجز، به استثنای، اما، تنها، فقط، مگر، و الاّ، وگرنه، جز اینکه، خارج از، بیرون از ۷ ـ تا، هنوز، فعلا ۸ ـ بر عکس بی از= بی از بدون بی اِنیانی= بی هنیãنی در غیر این صورت بی او= بی و به طرف، به سوی، به سمتِ، در جهتِ بی بَریشْن= بی باریسهن قابل حمل بیت= بیت (اوستایی: بیتیا؛ پارسی باستان: دوویتی دوویتیا؛ ملایری: بید)۱ـ باشید ۲ـ دیگر، دوباره، مجدد بیت= بیت نام قبیله ی دیاکو بنیانگذار مادها (پارسی باستان) بیتَخش= بیتاخسه شاهزاده، ولیعهد، نایب السلطنه، معاون رئیس جمهور بیتَک= بیتاک نام کسی بیتوم= بیتوم منتهی الیه بیتوم زَمان= بیتوم زامãن زمان دور بیج= بیج تخم، بذر بیجَگان= بیجاگãن طبی، پزشکی بیچَشک= بیچهاسهک پزشک، طبیب بیچَشْکیه= بیچهاسهکیه پزشکی، طبابت، طب بیدَخش= بیداخسه وزیر اعظم، نخست وزیر بیدُم= بیدوم 😊 بیتوم) بی دَهیشْنیه= بی داهیسهنیه خلق، ایجاد بیرون= بیرون بیرون، خارج بیرونیک= بیرونیک بیرونی، خارجی بیرونِنیتَن= بیرونهنیتان بیرون ـ اخراج ـ خارج کردن بیزَشک= بیزاسهک جراح بیزِشک= بیزهسهک جراح بیزَشکیه= بیزاسهکیه جراحی بیست= بیست بیست (۲۰) بیستاک= بیستãک والی، حاکم، رئیس بیستَک= بیستاک پسته بیستَگ= بیستاگ پسته بی سوتَکیه= بی سوتاکیه بیهودگی، بی حالی، تنبلی، غفلت بیش= بیسه گل تاج شاهان، اغونیتون بیشاپوهْر= بیسهãپوهر شهری بوده در فارس که به دست شاپور آدی 😊 اول) ساسانی ساخته شد و بغ شاپور نیز خوانده می شود. این شهر در اودیژ 😊 شمال) شهرستان کازرون بوده و امروزه تنها ویرانه‌هایی از آن برجای مانده ‌است. بیشاپور با دویست هکتار گستره، از شهرهای ویژال 😊 مهم) آن زمان بوده و وَهاک 😊 اهمیت) سَمپَری 😊 ارتباطی) داشته ‌است. این شهر از کهن ترین شهرهایی است که پَرتانَک 😊 تاریخچه) ساخت آن در لیپیواری 😊 کتیبه ای) هست و از شهرهای خوش آب و وایو 😊 هوا) و دارای پَریوگ 😊 نقشه، طرح، پلان) و تاژانی 😊 مهندسی) ویژه آن روزگار بوده ‌است. در مَتیان 😊 کتاب) های ویستاری 😊 تاریخی)، این شهر با نام های: بیشاپور، به شاپور، بیشاور و به اندیوشاپور نوشته شده‌ است. بیشاپور آنتَر 😊 مرکز) دیژه 😊 ایالت) و کوره اردشیرخوره بوده‌است. بیشاپور تا سده ی هفتم پَرواسی 😊 هجری) آباد بوده و پس از آن ویران شده‌ است. بیشاپور دارای گنجینه‌ای از پَدان 😊 آثار) ارزشمند ساسانی مانند بوتان 😊 معبد) آناهیتاست. بیشامْروتیک= بیسهãمروتیک مکرر، مجدد، المثنی بیشت= بیسهت آزرده، غمگین، غصه دار، ناراحت، دلگیر بیشتَن= بیسهتان آزار دادن، رنجاندن، اذیت کردن بیشیشْن= بیسهیسهن آزار، اذیت، رنج بی کا= بی کã مگر وقتی که بی کار= بی کãر بیگاری بیکنی= بیکنی نام باستانی کوه دماوند پیش از مادها (پارسی باستان) بی کی= بی کی مگر اینکه، الاّ بی کیشوَر= بی کیسهوار آواره، خارج از کشور بیگار= بیگãر سخره، مسخره، بیگار، ریشخند بیگانَک= بیگãناک بیگانه، خارجی، غریبه بیگانَگ= بیگãناگ بیگانه، خارجی، غریبه بیگانیک= بیگãنیک 😊 بیگانَک) بی گَشتَن= بی گاسهتان برگشتن، بازگشتن، مراجعت کردن بیل= بیل بیل بیلور= بیلور بلور بیم= بیم بیم، هراس، ترس، دلهره، واهمه، رعب، وحشت بیم اومَند= بیم وماند ترسان، هراسان، بیمیک، واهمیک، دلهُراک بیمَکَن= بیماکان بیمناک، ترسان بیمگین= بی
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
هیچ واژه ای همانند واژه مورد نظر شما پیدا نشد.
نظرهای کاربران
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید