اجازه ویرایش برای همه اعضا

قفس

نویسه گردانی: QFS
قفس /qafas/ جایگاه مشبک چوبی یا فلزی که برای پرندگان یا حیوانات وحشی درست کنند. فرهنگ فارسی عمید &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$######################################## قفس . [ ق َ ف َ ] (اِ) معروف است ، و آن جایی باشد شبکه دار که از چوب و برنج و آهن و امثال آن بافند و جانوران ِ پرنده ٔ وحشی را در آن کنند ۞ ، و معرب آن قفص باشد به صاد بی نقطه . (برهان ). کوفجان : شکل تنوره چون قفس ، طاوس و زاغش همنفس چون ذروه ٔافلاک بس مریخ و کیوان بین در او. خاقانی دهخدا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ********************************************************* %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%% کوفجان . (اِ) قفس مرغان را گویند. (برهان ) (آنندراج ). قَفَص باشد، اما در این معنی و مثالش از منجیک تأمل است . (از فرهنگ رشیدی ). فرهنگ نویسان این دو بیت را شاهد آورده اند : گر بپرد مرغ جان از کوفجان تن مرا همچنان اندر هوایت تا قیامت پر زند. منجیک (از فرهنگ رشیدی و جهانگیری ). جز شاخسار زلف تواش آشیان مباد چون مرغ روح ما پرد از کوفجان تن . سکونی جرفادقانی (از جهانگیری ). حقیقت آن است که کوفجان به معنی کوچ و کوفج و قُفص است ، یعنی طایفه ٔ کوه نشینان کرمان ۞ در معنی کلمه ٔ مزبور قُفص و قُفس نوشته بودند و این دو را بعضی به فتح اول و دوم خوانده به معنی قفس مرغان گرفته اند و «سکونی » آن را به غلط به همین معنی به کار برده است و انتساب بیت اول به منجیک مورد تأمل است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به کوفج و ماده ٔ بعد شود. دهخدا &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%% قَفَس محفظه/جایگاه/وسیله/محیط/اتاقکی است که از تور یا میله یا مفتول یا شاخه ساخته می‌شود تا کسی/چیزی/جانوری را در آن نگه‌دارند. به شبکه‌بندی‌های قفس «میله» و به گوشه‌های درون قفس «کُنج» گفته می‌شود. به محیط‌هایی که وسایل آسایش در آن فراهم باشد ولی فرد حق خروج از آن محیط را نداشته باشد اصطلاحاً «قفس طلایی» می‌گویند. به آنچه که با قفس همانندی داشته باشد «قفسه» گفته می‌شود؛ مانند قفسه سینه. قفس مرغ برای نگهداری از مرغ به‌صورت صنعتی و نیمه صنعتی از قفس استفاده می شود که مزایای بیشماری دارد تولید بیشتر ، کاهش بیماریها ، نیروی کار کمتر ، هدر روی دان کمتر را می توان از مزایای پرورش مرغ در قفس نام برد قفس مرغ به دو دسته زیر تقسیم می شود قفس مرغ تخمگذار قفس مرغ گوشتی واژه قفس که در فارسی، عربی (به صورت قفص) و ترکی استفاده می‌شود در اصل از واژه یونانی καφασι (کافاسی) که به همین معنی است گرفته شده‌است.[۱] به‌طور کلی در اوایل ساخت قفس از قفس به عنوان یک تله جهت به دام انداختن انواع حیوانات استفاده می‌شد نه جهت نگه داشتن حیوانات ولی به مرور زمان استفاده از قفس به‌طور چشمگیری افزایش پیدا کرد و بیشتر هم برای پرندگان استفاده شد. با گذر زمان و با ساخت باغ وحشهای بزرگ جهت نگهداری جانوران و جابه‌جایی آنان قفس‌های بسیار غول پیکر هم ساخته شد اما قفس‌های خانگی همچنان برای پرندگان یا حیوانات کوچک استفاده می‌شود. در قدیم قفس پرندگان را کوفجان نیز می‌گفتند. برای نمونه منجیک شاعر فارسی‌زبان می‌گوید: گر بپرد مرغ جان از کوفجان تن مرا همچنان اندر هوایت تا قیامت پر زند. امروزه متهمان یا محکومانی که به دادگاه برده می‌شوند در مکانی میله‌دار به نام قفس آهنی قرار می‌دهند تا فرصت گریز پیدا نکنند یا دچار حوادث پیش از صور رأی دادگاه نشوند در بازداشتگاه‌ها و زندان‌های برخی کشورها برای انسان محیط‌های قفس‌مانندی به نام سلول انفرادی درست سازند. گاه برای ایمنی تحویلداران بانک ها آنان را در محیطی بسته موسوم به قفس می نشانند اسکلت فلزی آسمان خراش ها را هم قفس گفته اند پرورش ماهی و آبزین در قفس هم رایج است [۲] منابع لغتنامه دهخدا: قفس. لغتنامه دهخدا: کوفجان. Andras Rajki's, A. E. D. بایگانی‌شده در ۸ دسامبر ۲۰۱۱ توسط Wayback Machine, Arabic Etymological Dictionary, 2002 admin (۲۰۱۹-۰۵-۲۰). «فوری| قفس مرغ تخمگذار ، خرید ، فروش،کلی،جزئی برای مرغ صنعتی و بومی». co10. دریافت‌شده در ۲۰۱۹-۰۵-۲۰. در ویکی‌انبار پرونده‌هایی دربارهٔ قفس موجود است. آیکون خرد این یک مقالهٔ خرد ابزار است. می‌توانید با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید. رده‌ها: فلزکاری فولاد مصالح ساختمانی واژه‌ها و عبارت‌های یونانی ظرف‌ها این صفحه آخرین‌بار در ‏۲۲ آوریل ۲۰۲۱ ساعت ‏۰۶:۴۰ ویرایش شده‌است.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۸ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۵ ثانیه
قفس . [ ق َ ف َ ] (اِ) معروف است ، و آن جایی باشد شبکه دار که از چوب و برنج و آهن و امثال آن بافند و جانوران ِ پرنده ٔ وحشی را در آن کنند ۞...
قفس . [ ق َ ] (ع مص ) مردن . (اقرب الموارد). رجوع به قفز شود. || دست وپای بستن آهو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قفس الظبی قفساً؛ ربط ی...
قفس . [ق ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اقفس . (اقرب الموارد). به معنی آنکه پدرش غیرعربی و مادرش عربی باشد. (منتهی الارب ).
قفس . [ ق ُ ] (اِخ ) مردمی هستند در کرمان چون اکراد که آنان را قفس و بلوص خوانند.بیشتر این کلمه را با صاد تلفظ کنند. رهنی گوید: قفس کوهی ا...
قفس . [ ق َ ف َ ] (ع مص ) بزرگ گشتن کرانه ٔ سر بینی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
هم قفس . [ هََ ق َ ف َ ] (ص مرکب ) مرغ که با مرغ دیگر در یک قفس باشد : نه عجب گر فرورود نفسش عندلیبی ، غراب هم قفسش . سعدی .سعدی نفس شمردن ...
باد در قفس بودن . [ دَرْ ق َ ف َ دَ ] (مص مرکب ) رجوع به باد در قفص بودن و باد شود.
قفص . [ ق ُ ] (اِخ ) لغتی است درقُفْس . (معجم البلدان ). رجوع به قُفْس (اِخ ) شود.
قفص . [ ق َ ] (ع مص ) بستن دست و پای آهو و گرد کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قفص الظبی ؛ شد قوائمه و جمعها. (اقرب الموارد). || به ...
قفص . [ ق َ ف ِ ] (ع ص ) (فرس ...) اسب درترنجیده و منقبض که تک خود را نیارد. (منتهی الارب ).المتقبض لایخرج ما عنده کله . || (بعیر ...) مات...
صفحه ۱ از ۲ ۲
نظرهای کاربران
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید