اجازه ویرایش برای همه اعضا

شمعی

نویسه گردانی: ŠMʽY
شمعی. {شَ}. (ا. ص. ع.). شمع/موم اندود. مُشَمَّع. پارچه ٔ اندوده شده از موم . موم جامه. بافته ای که برای جلوگیری از نفوذ آب به موم یا مواد دیگر اندوده باشند. پارچه برزنت شمعی به عنوان پارچه ای مقاوم در برابر نفوذ آب در ساخت انواع چادر اتومبیل و کامیون، کاور و پوشش انبار و سوله، کاور بالکن، پوشش استخر و ساخت انواع سایبان استفاده می شود. در واقع این نوع پارچه یکی از انواع پارچه های برزنتی است که دارای ویژگی های مختلفی چ.ن پایداری برابر نور فرابنفش، نفوذ ناپذیری در برابر رطوبت و مایعات و نرمی است. نوع بافت این نوع پارچه ها به دلیل فرمول ویژه الیاف مصنوعی آن موجب می شود که کار با آن راحت تر شود. برزنتی. برزنت (بِ رِ زِ) [از هلندی presenning مأخوذ از پرتغالی در اصل از لاتین که ظاهرا ایرانیان از брезент روسی گرفته اند] (اِ.) نوعی پارچه ضخیم و خشن که برای ساختن چادر و روکش و مانند آن ها به کار می رود. فرهنگ فارسی معین /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// موم جامه . [ جا م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) پارچه ٔ مومی شده و به موم اندود شده و مشمع. (ناظم الاطباء). جامه ای که به موم چرب کرده باشند. (آنندراج ). پارچه که به موم آغشته کنند تا رطوبت و آب در آن نفوذ نکند و از آن روپوش نظیر بارانی یا لفاف چیزی سازند : اگر موم جامه نکردی به بر شدی ازنم بارش گریه تر. ملاطغرا (از آنندراج ). دیکشنری canvas, sailcloth, tarpaulin
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۰ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۰ ثانیه
شمعی . [ ش َ ] (ص نسبی ) منسوب به شمع. (ناظم الاطباء). || قسمی رنگ و آن سبز تیره است . (یادداشت مؤلف ). رنگی است سبز مایل به سیاهی و ...
شمعی . [ ش َ ] (اِخ ) تخلص شاعری است باستانی و یک بار به بیت ذیل از او در لغت نامه ٔ اسدی استشهاد شده است :چو باد از کوه و از دریاش راند بر...
شمعی . [ ش َ ] (اِخ ) شاعر و ادیب ترک و او غیر شارح مثنوی است . وی را دیوانی است به ترکی و وفات او در سال 926 هَ . ق . بوده است . (یادداشت...
شمعی . [ ش َ ] (اِخ ) شاعر ترک . متوفا به سال یکهزار هجری و او تعداد بسیاری از متون فارسی را به ترکی ترجمه و شرح کرده که از آن جمله است :...
شمعی . [ ش َ ] (اِخ ) عبداﷲبن عباس جبرئیل . از محدثان است . (منتهی الارب ). عبداﷲبن عباس ... وراق شمعی از راویان است و از علی بن حرب روایت ...
شمعی . [ ش َ م َ / ش َ ] (اِخ ) نام چند تن از محدثان ، از آن جمله است : عثمان بن محمدبن جبرئیل شمعی ، محمدبن برکت شمعی و احمدبن محمود شمعی ...
شمعی رنگ . [ ش َ رَ ] (ص مرکب ) هر چیز که به رنگ شعله باشد. (ناظم الاطباء). || رنگ شمعی که سبز تیره است . رجوع به شمعی شود.
مداد شمعی. {مِ شَ}. (ا. مر.). (در انگلیسی crayon در عربی قلم تلوین). مدادی که از موم و رنگ ساخته شده است و در نوعی نقاشی به کار می‌رود.
شمعی پیرهن . [ ش َ رَ هََ ] (اِ مرکب ) قسمی از شمد زردرنگ . (ناظم الاطباء).
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.