اجازه ویرایش برای همه اعضا

ول

نویسه گردانی: WL
ول /vel/ معنی یله؛ رها؛ آزاد؛ سرخود. ول کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه] رها کردن. فرهنگ فارسی عمید مترادف و متضاد ۱. ترک، رها، متروک، مرخص، مستخلص، واگذار ۲. عاطل، مهمل ۳ . سست، شل ۴. آزاد ۵. بی ادب، بی تربیت، بیکاره، ولگرد، ولنگار، ولو، ویلان، هرزه ۶. محبوب، نگار، یار دیکشنری انگلیسی ترکی عربی derelict, loose, unbridled, wild, sweetheart, beloved
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۳۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۶ ثانیه
ول . [ وِ ] ۞ (اِ) شکوفه عموماً و شکوفه ٔ انگور خصوصاً، و آن را به عربی فقاع الکرم خوانند. (برهان ) (از آنندراج ). || گل . (انجمن آرا از مجمع...
ول . [وِ ] (ص ) رها. سرخود. آزاد. غیرمقید. مطلق العنان .- ول دادن ؛ رها کردن . سر دادن .- ول شدن ؛ رها شدن .- ول کردن ؛ رها ساختن . سر دادن ....
ول. [ ۇ ] (ص) کج، ( در زبان مازنی)."ول لینگ" پای کج، " ول کتار" چونه کج، "ول دیوار" دیوار کج.
وول وول . (اِ مرکب ) جنبش . حرکت . تکان .
دره ول . [ دَ رِ وِ ] (اِخ ) ده کوچکی است ازدهستان ایوه بخش ایذه ٔ شهرستان اهواز. واقع در 58هزارگزی باختر ایذه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ...
وول وول کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در تداول ،جنبیدن (بی صدا). تکان خوردن . (فرهنگ فارسی معین ).
وول . (اِ) در تداول ، جنبش . حرکت . || در هم تپیدن . (فرهنگ فارسی معین ).
ول گو. [ وِ ] (نف مرکب ) ول گوی . ول گوینده . در تداول ، کسی که سخن بی معنی و بیهوده گوید. رجوع به «ول » و «ول گفتن » شود.
ول چر. [ وِ چ َ ] (نف مرکب ) ول چرنده . شخص بی باعث و بانی و افسارسرخود. (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
ول کن . [ وِ ک ُ ] (نف مرکب ) در تداول ، ول کننده . رهاکننده . || دست بردارنده .- ول کن معامله نبودن ؛ در تداول ، اصرار و ابرام و پافشاری و س...
« قبلی صفحه ۱ از ۴ ۲ ۳ ۴ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.