اجازه ویرایش برای همه اعضا

ول

نویسه گردانی: WL
ولvel معنی یله؛ رها؛ آزاد؛ سرخود. ⟨ ول کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه] رها کردن. مترادف ۱. ترک، رها، متروک، مرخص، مستخلص، واگذار ۲. عاطل، مهمل ۳. سست، شل ۴. آزاد ۵. بی ادب، بی تربیت، بیکاره، ولگرد، ولنگار، ولو، ویلان، هرزه. ۶. محبوب، نگار، یار || دل خسته را ای گرانمایه ول سوی خاک بردم ز مهر تو دل عیوقی. || "در تداول لهجه های جنوبی کنایه از معشوق است : ول من شهربانو نام داره به دستش شاخه ٔ بادام داره. ؟" لغتنامه دهخدا.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۳۲ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۸ ثانیه
ول . [ وِ ] ۞ (اِ) شکوفه عموماً و شکوفه ٔ انگور خصوصاً، و آن را به عربی فقاع الکرم خوانند. (برهان ) (از آنندراج ). || گل . (انجمن آرا از مجمع...
ول . [وِ ] (ص ) رها. سرخود. آزاد. غیرمقید. مطلق العنان .- ول دادن ؛ رها کردن . سر دادن .- ول شدن ؛ رها شدن .- ول کردن ؛ رها ساختن . سر دادن ....
ول. [ ۇ ] (ص) کج، ( در زبان مازنی)."ول لینگ" پای کج، " ول کتار" چونه کج، "ول دیوار" دیوار کج.
ول /vel/ معنی یله؛ رها؛ آزاد؛ سرخود. ول کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه] رها کردن. فرهنگ فارسی عمید مترادف و متضاد ۱. ترک، رها، متروک، مرخص، مستخلص، واگذا...
وول وول . (اِ مرکب ) جنبش . حرکت . تکان .
دره ول . [ دَ رِ وِ ] (اِخ ) ده کوچکی است ازدهستان ایوه بخش ایذه ٔ شهرستان اهواز. واقع در 58هزارگزی باختر ایذه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ...
وول وول کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در تداول ،جنبیدن (بی صدا). تکان خوردن . (فرهنگ فارسی معین ).
وول . (اِ) در تداول ، جنبش . حرکت . || در هم تپیدن . (فرهنگ فارسی معین ).
ول گو. [ وِ ] (نف مرکب ) ول گوی . ول گوینده . در تداول ، کسی که سخن بی معنی و بیهوده گوید. رجوع به «ول » و «ول گفتن » شود.
ول چر. [ وِ چ َ ] (نف مرکب ) ول چرنده . شخص بی باعث و بانی و افسارسرخود. (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
« قبلی صفحه ۱ از ۴ ۲ ۳ ۴ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.