طبع
نویسه گردانی:
ṬBʽ
طبع (طبیعت، سرشت، ذات، خو): حافظ: گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش عیب دل کردم که وحشی طبع و هرجایی مباش. همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: خو، سرشت (دری) ذات (اوستایی) چیهر cihr (مانوی) طبع: (ذوق، قریحه). همتای پارسی: سنکاوی sankāvi (سنسکریت: santkavi) طبع: (همت) و با واژه ی بلند به کار می رود.
واژه های همانند
۸۳ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۹ ثانیه
رادمنشی؛ همتای پارسی این دو واژه ی عربی، این است: فارش مانکیا fāraŝ-mānkyā (سغدی: fāraŝt-mānakyā)
شیرین طبع. [ طَ ] (ص مرکب ) خوش طبع و خوش خوی . (ناظم الاطباء). نیک رفتار و خوش وضع و نیک کردار. (آنندراج ). رجوع به شیرین صفت شود.
زاده ٔ طبع. [ دَ / دِ ی ِ طَ ] (ترکیب اضافی ، اِمرکب ) مولود طبع. محصول قریحه و کنایه از شعر است : خود تو میدانی که زاده ٔ طبع و فرزند خیال بس ...
طبع کافوری . [ طَ ع ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از مزاج سرد و خشک باشد. (برهان ). || کنایه از طبع سوداوی . (آنندراج ). || کنایه از مرد...
پاکیزه طبع. [ زَ / زِ طَ ] (ص مرکب ) پاک طبع : چه نیکوخصال و چه نیکوفعالی چه پاکیزه طبعی ّ و پاکیزه رائی .فرخی .
بیجاده طبع. [ دَ / دِ طَ ] (ص مرکب ) کنایه ازکسی که از مردمان چیز بحیله برباید. (انجمن آرا).
خوش طبع شدن . [ خوَش ْ / خُش ْ طَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فکاهت . (یادداشت مؤلف ).
استغناءِ طبع. بزرگ منشی، بزرگواری، بلند نظری، مَناعت. رجوع شود به استغناء و طبع.
طبع تیز کردن . [ طَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از مشتاق و حریص گردانیدن طبع را بچیزی . (آنندراج ).