دهن
نویسه گردانی:
DHN
dahan : این واژه در سنسکریت dhan بوده و فعل است به معنی صدا دادن و چنین صرف می شود: dhanāmi صدا می دهم، dhanasi صدا می دهی، dhanati صدا می دهد. و دهان، سببی آن فعل است و چنین صرف می شود: dhānayāmi به صدا دادن بر می انگیزم یا صدای کسی یا چیزی را در می آورم، dhānayasi به صدا دادن بر می انگیزی، dhānayati به صدا دادن بر می انگیزد؛ اسم مصدر: dhānayitum انگیزش به صدا دادن. ***فانکو آدینات 09163657861
واژه های همانند
۵۶ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۳ ثانیه
دهن باز. [ دَ هَم ْ ] (ص مرکب ) خندان چنانکه در پسته و امثال آن . که دهان باز دارد. (یادداشت مؤلف ) : لاله تو گویی چو طفلکی است دهن بازل...
دهن تنگ . [ دَ هََ ت َ ] (ص مرکب ) تنگ دهن . که دهانی تنگ دارد اعم از انسان یا کوزه و شیشه و جز آن . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به ماده ٔ تنگ...
دهن دار. [ دَ هََ ] (نف مرکب ) زبان آور. سرزبان دار. که مقاصد خود با کمال جرأت و رک و بی ترس تواند ادا کرد. آنکه سخنان خویش را بی هراس و کم...
دهن دره . [دَ هََ دَ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) خمیازه و تثاوب و پاسک و پاشک و فاژ. (ناظم الاطباء). خامیازه . هاک . بیاستو. دهان دره . آسا. (یادداشت ...
تنگ دهن . [ ت َ دَ هََ ] (ص مرکب ) خرددهن . || تنگ دهن ؛ (اِ مرکب )دهان معشوق . (ناظم الاطباء). رجوع به تنگ دهان شود.
خوش دهن . [ خوَش ْ / خُش ْ دَ هََ ] (ص مرکب ) آنکه دهن قشنگ دارد. || خوش گفتار.نیکوسخن . ملایم . کسی که با زبانش مردم را نرنجاند.
دهن بند. [ دَ هَم ْ ب َ ] (نف مرکب ) که دهان خود یا دیگری را ببندد. || (اِ مرکب ) بند. بنددهن . دهان بند. چیزی که با او دهان کسی بند توان ...
یک دهن . [ ی َ / ی ِ دَ هََ ] (ق مرکب ) به قدر یک دهان . به اندازه ٔ یک دهن . دهانی : زان زنخدان یک دهن حلوای سیب گر دهد می دارم از جان ب...
در گویش سبزواری به مظهر قنات جائیکه آب در سطح زمین جاری می شد دهن فره گفته می شود.
هرزه دهن . [ هََ زَ / زِ دَ هََ ] (ص مرکب ) آنکه سخن خود را نسنجیده گوید و سخنان بیهوده و یاوه از دهانش برآید. (یادداشت به خط مؤلف ).