اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

بادام

نویسه گردانی: BADʼM
بادام . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان مسکون بخش جبال بارز شهرستان جیرفت واقع در 24هزارگزی جنوب خاوری مسکون و 14هزارگزی خاور شوسه ٔ بم و سبزواران . دارای 50تن سکنه میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۷۰ مورد، زمان جستجو: ۱.۵۰ ثانیه
بادام لق . [ ل ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نوده چناران بخش حومه ٔ شهرستان بجنورد در 30هزارگزی جنوب خاوری بجنورد سر راه شوسه ٔ قدیمی بجنورد ...
بادام نو. [ ] (اِخ ) منزلی است بنزدیکی قریه ٔ کرخ . رجوع به حبیب السیر چ قدیم طهران ج 3 جزو 3 شود.
بادام بن . [ ب ُ ] (اِ مرکب ) درخت بادام : آستین نسترن پر بیضه ٔ عنبر شوددامن بادام بن پر لؤلؤفاخر شود. منوچهری .بادام بنان مقنعه بر سر بدری...
بادام تک . [ ت َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دستگردان بخش طبس شهرستان فردوس که در 123هزارگزی شمال طبس واقع است . سرزمینی است جلگه ای وگر...
بادام تر. [ م ِ ت َ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از چشم : ز بادام تر آب گل برانگیخت گلابی بر گل بادام میریخت .نظامی (خسرو و شیرین ).
بادام تره . [ ت َ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) از نوع ریحان ،قسمی علف خوشبوست . بقله ٔ خراسانی . (بحر الجواهر).
بادام تلخ . [ ت َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شهاباد بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند. در 30هزارگزی جنوب خاوری بیرجند در دامنه واقعست .آب و هو...
بادام چشم . [ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) آنکه چشمان کشیده همچون بادام دارد : ای بت بادام چشم پسته دهان قندلب در غم عشق تو چیست چاره ٔ این مست...
بادام زار. (اِ مرکب ) ۞ جائی که در آن بادام کارند. بادامستان . رجوع به بادامستان شود.
بادام زار. (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش خورموج شهرستان بوشهر در 5هزارگزی خاور خورموج و 6هزارگزی راه فرعی خورموج به کنگان . سرزمینی...
« قبلی ۱ صفحه ۲ از ۷ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.