روح
نویسه گردانی:
RWḤ
روح . [ رَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ رائح . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به رائح شود.
واژه های همانند
۱۴۷ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۲ ثانیه
روح افزا. [ اَ ] (نف مرکب ) روح افزای . روح فزا. چیزی که بر زندگانی بیفزاید و زندگانی را دراز کند. (ناظم الاطباء). فزاینده ٔ روح . روح پرور. جان...
روح افزا. [ اَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان دماوند متصل به راه دماوند و تهران . منطقه ای کوهستانی و سردسیر است . سکن...
روح آباد. (اِخ ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع در 42هزارگزی باختر معلم کلایه و 52هزارگزی راه عمومی . در دامنه ...
روح آباد. (اِخ ) دهی است از دهستان ریوند بخش حومه از شهرستان نیشابور، واقع در 6 هزارگزی باختر نیشابور. منطقه ای است جلگه ای و آب و هوایی م...
روح آباد. (اِخ ) دهی است از دهستان دربقاضی بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور واقع در 15هزارگزی جنوب خاوری نیشابور. منطقه ای است جلگه ای و هوایی ...
روح آباد. (اِخ )نام محله ای است به مغرب سمرقند، و قبر تیمور در مدرسه ٔ محمد سلطان نواده ٔ تیمور به همان محله ، و قبر محمد سلطان نیز به همان ...
روح پرور. [ پ َرْ وَ ] (نف مرکب ) هرچیز که روح را پرورش دهد. (ناظم الاطباء). آنچه روح را مسرت بخشد. مفرح . شادی بخش . دل انگیز. روح انگیز. روح...
روح پیکر. [ پ َ ک َ ] (ص مرکب ) آنکه پیکرش چون روح باشد:دردا که از برای شکست وجود من سوی عدم شد آن خلف روح پیکرم .خاقانی .
روح گداز. [ گ ُ ] (نف مرکب ) جانگداز. توان فرسا.
روح الله. (معنی لغوی) روح خداوند. (اِ.خ.) نامی که پیامبر مسیحیان، حضرت مسیح (ع)، بدان معروف است. این امکان وجود دارد که عبارتِ روح القُدُس، شخصیت سوم ...