اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

سپار

سپار. [ س ُ ] (اِ) هندی باستان «فالَه » ۞ (دسته ٔ خیش ) از ریشه ٔ «فَل - سفَل » ۞ (باز کردن )، سریکلی «سپور» ۞ (خیش ). گاوآهن که زمین شکافند. (لغت فرس 137) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). آهن جفت را گویند وآن آهنی باشد سرتیز که زمین به آن شیار کنند. (برهان ). آهنی باشد سرتیز که زمین بدان شیار کنند و آن راآهن جفت خوانند. (جهانگیری ) (آنندراج ) :
تراگردن دربسته بِه ْ به یوغ
وگرنه نروی راست با سپار.

لبیبی (از گنج بازیافته ، دبیرسیاقی ص 24).


ای مردمی بصورت و جسم و بدن ۞ ستور
بر گردن تو یوغ من است و سپار من ۞ .

ناصرخسرو.


ای بدو رخ بسان تازه بهار
نکنی کار جز به بیل و سپار.

مسعودسعد.


واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۴ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۹ ثانیه
سپار. [ س ِ / س ُ ] (اِ) مایحتاج و آلات و ادوات خانه باشد از هر نوعی . (برهان ). اسباب خانه . (جهانگیری ). آلت خانه . (اوبهی ) (لغت فرس ) (صحاح...
دل سپار. [ دِ س ِ ] (نف مرکب ) دل سپارنده . سپارنده ٔ دل . که دل به معشوق سپارد : من دل سپار و آن بت مه روی دلپذیرکی جز به دل پذیر دهد دل س...
پی سپار. [ پ َ / پ ِ س ِ ] (نف مرکب ) رونده و راهرو. (برهان ) : باد بهار بین که چو فراش خانگی در دشت و کوه شد به گه صبح پی سپار. ابن یمین ....
جان سپار. [ س ِ ] (نف مرکب ) جان سپارنده . جان دهنده . فدائی : ای خسروی که ملک ترا جانسپار گشت وز رنج گشت حاسد تو جانسپار تیغ. مسعودسعد.رغبت ...
نظرهای کاربران
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید