شاهد
نویسه گردانی:
ŠAHD
شاهد. [ هَِ ] (اِخ ) ده از بخش ایذه ٔ شهرستان اهواز. دارای 70 تن سکنه . آب آن از رود کارون و چشمه . محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
واژه های همانند
۱۷ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۴ ثانیه
شاهد. [ هَِ ] (ع ص ، اِ) مشاهده کننده ٔ امری یا چیزی . حاضر. (از منتهی الارب ). نگاه کننده . (از اقرب الموارد). ج ، شهود و شُهَّد : اینک جوابها...
شاهد. [ هَِ ] (ع اِ) مرد نیکوروی و خوش صورت . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ریدک . نکل . نوخط. نوجوان . لیتک . (برهان ) : شاهدان زمانه خرد و بزرگ ...
شاهد. [ هَِ ] (اِ) در تداول فارسی زبانان نوع کشت یا بذری که اساس امتحان در به گزینی است و آن را شاخص نیز گویند. (یادداشت مؤلف ).
همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: ویگاه vigāh (پارتی) گوکاس gukās (پهلوی) گواه govāh (دری)
بی شاهد. [ هَِ ] (ص مرکب ) (از: بی + شاهد) بدون گواه . (ناظم الاطباء). رجوع به شاهد شود.
جرح شاهد. [ ج َ ح ِ هَِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باززدن گواه . (دستوراللغة). گواهی بعدم عدالت او.مقابل تعدیل شاهد. ذکر اموری که فسق شاهد ...
این دو واژه عربی است و پارسی جایگزین، اینهاست: 1ـ گوکاس gukâs (پهلوی) 2ـ آنوفاوین ãnufâvin (سنسکریت: ánubhâvin) *
به کار بردن این دو واژه ی عربی کنار هم را در آرایه های ادبی، افزوده ی نابجا (حشو قبیح) گویند؛ زیرا شاهد یعنی مشاهده کننده، کسی که چیزی یا کسی را دیده؛...
شاهد کردن . [ هَِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شاهد گرفتن . اقامه ٔ شهود برای امری کردن . || در عبارت ذیل از کتاب اسرار التوحید، معنی جشن کردن و طعا...
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.