ضیاء
نویسه گردانی:
ḌYAʼ
ضیاء. (اِخ )معاصر یعقوب میرزا بود. در عنفوان جوانی جهت تحصیل به دارالسلطنه ٔ هراة توجه فرمود، بعد از چند گاه که در آن دیار در ظل تربیت و رعایت امیر نظام الدین علیشیر بسر برد میل وطن کرده بار دیگر روی به تبریز آورد.بحقر جثه و لطف طبع اتصاف داشت و اشعار دلپذیر بر صحیفه ٔ ضمیر مینگاشت . این مطلع ازجمله ٔ اشعار اوست :
خوش آن ساعت که آید ترک من شمشیر کین با او
رقیبان جمله بگریزند من مانم همین با او.
صاحب قاموس الاعلام ذیل کلمه ٔ ضیائی گوید ضیائی از قصبه ٔ اردوباد آذربایجان و معاصر سلطان حسین بایقرا بود و بهرات رفت و از امیر علیشیر نوائی نواخت یافت و در انقراض دولت گورکانیه به وطن مألوف بازگشت و بسال 927 (هَ . ق .). در تبریز درگذشت . شاید که مراد از ضیائی همان ضیاء سابق الذکر است ، یا بالعکس مراد از ضیاء، ضیائی است .
واژه های همانند
۱۹ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۴ ثانیه
ضیاء. (اِخ ) میرزا یوسف قزوینی . شاعر. چند گاهی در خدمت حکام گیلان و مازندران میزیست و سپس بملازمت سلاطین صفوی پیوست . این شعر از اوست :فغا...
ضیاء. (اِخ ) میر صفدرعلیخان بن عسکرعلیخان . شاعر. از احفاد شاه اسماعیل صفوی است . او در اورنگ آباد هند اقامت داشت و مورد نظر نواب دکن بود. این...
ضیاء. (اِخ ) نخشبی . یکی از ادبا و زهاد. وی از وطن خود نخشب بهندوستان رفت و بدانجا بسال 751 هَ . ق . درگذشت . ضیاء نخشبی در هندوستان بزبان سا...
ضیع. [ ض َ / ضی ] (ع مص ) ضیاع . ضَیعة. هلاک شدن . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). تلف گردیدن . || بی تیمار و هیچکاره گردیدن . (منتهی الارب ...
ضیع. [ ی َ ] (ع اِ) ج ِ ضیعة. (منتهی الارب ).
ضیع. [ ی َ] (ع مص ) ضَیاع . رجوع به ضیاع شود. (منتهی الارب ).
ذیع. [ ذَ ] (ع مص ) ذیوع . ذیعان : ذیع خبر؛ پراکنده شدن آن . ذیوع آن . فاش شدن آن . آشکار شدن خبر. (زوزنی ). بگستردن خبر. || آشکار کردن . (ت...
اشاره به خورشید نورافشان است... در دیوان شمس تبریز ، حکیم مولانا چنین روشنایی را به تاریکی جهل ترجیح می دهد که با چشم درون نیز دیدنی می باشد و به چشم ...