اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

عریان

نویسه گردانی: ʽRYAN
عریان . [ ع ُرْ ] (ع ص ) برهنه . (منتهی الارب ) (دهار). آنکه لباسهای خود را کنده باشد. (از اقرب الموارد). عاری . عار. عور. لخت . لوت . روت . رود. روده . روخ . تهمک . ورت . ج ، عریانون . (منتهی الارب ) :
ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریانست
بعلم کوش و بپوش این ضعیف عریان را.

ناصرخسرو.


زنهار چنانک آمده ای اول از آنجا
خیره نروی گُرْسنه و تشنه و عریان .

ناصرخسرو.


نیست پوشیده که شاه حیوانی تو
که نه عریانی و ایشان همگان عریان .

ناصرخسرو.


وقت پیکار نقش خانه ٔ فتح
نفس آن حله پوش عریان باد.

مسعودسعد.


چون صفر و الف تهی و تنها
چون تیر و قلم نحیف و عریان .

خاقانی .


عریان ز حوض ماهی سوی بره روان شد
همچون بره برآمد پوشیده صوف اصفر.

خاقانی .


تو زین احرام و زین کعبه چه دانی کز برون چشمت
ز کعبه پوشش دیده ست و از احرام عریانی .

خاقانی .


از برونم پرده ٔ اطلس چه سود
چون برون پرده عریان میزیَم .

عطار.


قفاخورد و گریان و عریان نشست
جهاندیده ای گفتش ای خودپرست .

سعدی .


سفر کرد بامدادان ، دیدند عرب را گریان و عریان . (گلستان سعدی ).
کشته از بس که فزون است کفن نتوان کرد
فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند.

نظیری .


از نور مهر و ماه چه میکاهد
گر کسوتی ببخشد عریان را.

قاآنی .


از لعاب سنگ تابد شعله ٔ عریان عشق
پرده چون پوشد کسی بر سوزش پنهان عشق .

صائب (از آنندراج ).


- عریان النَّجی ّ ؛ زن و نیز مردی که راز را نتواند پوشید. (منتهی الارب ). آنکه سرّ و راز را کتمان نکند. (از اقرب الموارد).
|| بمجاز، بری . دور. محروم :
بسان آدم دور اوفتاده ایم از خلد
از آن ز لهو و نشاط و سرور عریانیم .

مسعودسعد.


|| ریگستانی که هیچ نرویاند. (منتهی الارب ): رمل عریان ؛ قطعه ای از ریگ است که بصورت محدب حرکت کند، و یا توده ای از ریگ که درختی بر آن نباشد. (از اقرب الموارد). || اسب دراز. (منتهی الارب ). اسب خرامان و درازدست وپا. (از اقرب الموارد).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۲۰ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۰ ثانیه
عریان کردن . [ ع ُرْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برهنه کردن . عاری کردن . لخت کردن . مکشوف کردن . دور کردن پوشش از... : بخواب ماند نوک سنان او گر خ...
عریان نمودن . [ ع ُرْ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) لخت کردن . برهنه کردن . عاری نمودن : بخندد چو پسته درون پوست وآنگه چو بادام از آن پوس...
آریایی ، کسی که وابسته و از تبار قوم آریا باشد
اریان . [ اَرْ ریا ] (اِخ ) ۞ آریان . (فلاویوس آریانوس ) مورخ یونانی که در نیکومدی واقع در بی تی نیه (آسیای صغیر) تولد یافت و در زمان آدریان ...
اریان .[ اَ ] (اِخ ) ۞ ایران . نام کوکبی است . (قاموس فرانسوی و عربی محمد نجاری بک ).
اریان . [ اَ ] (اِخ ) نامی است که استرابون مورخ بناحیت قدیم آسیا موسوم به ((اری - اریا)) داده است . یونانیان عموماً ((اریان )) را بممالکی ...
اریان . [ اَ ] (اِخ ) ۞ اریادنه . دختر مینُس ، پادشاه اقریطش و پاسیفائِه و خواهر فِدر، وی رشته ای بدست تِزه داد که از یکسو بمدخل لابیرنت م...
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
آریان ابوطالبی متولد ۱۳۷۹، ساری، فعال اجتماعی شرق مازندران می باشد.
« قبلی ۱ صفحه ۲ از ۲ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.