عکل
نویسه گردانی:
ʽKL
عکل . [ ع َ ] (ع مص ) به اندازه گرفتن . (از منتهی الارب ). || مشتبه ودشوار گردیدن بر کسی کار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || به رای خود دریافتن . (از منتهی الارب ). به رای خویش گفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (ازاقرب الموارد). || به گمان گفتن . (از منتهی الارب ). حدس زدن . (از اقرب الموارد). || فراهم آوردن . (از منتهی الارب ). جمع کردن چیزی را پس از متفرق بودن آن . (از اقرب الموارد). || راندن ، یا سخت راندن شتر را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بستن زانوی شتر، و یا بازو بستن هر دو دست شتر را. (از منتهی الارب ). یک پای شتر بستن . (تاج المصادر بیهقی ). «رسغ»؛ دست شتر را با ریسمان به بازوی او بستن ، و چنین ریسمانی را «عکال » گویند. (از اقرب الموارد). || بازداشتن و بند نمودن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بازگردانیدن . (از منتهی الارب ). || برزمین زدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || رخت بر هم نهادن . (از منتهی الارب ). چیدن کالا بر همدیگر. (از اقرب الموارد). کالا بر هم نهادن . (تاج المصادر بیهقی ). || مردن . || کوشش کردن در کار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
واژه های همانند
۲۲ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۸ ثانیه
اکل . [ اَ ک َ ] (ع مص ) خوردن بعض عضو مر بعض را: اکل العضو اکلا. || اکل العود؛ خورده شد چوب . (ناظم الاطباء). || بشدن دندان از پیری . (الم...
اکل . [ اُ ک َ ] (ع اِ) ج ِ اُکلَة. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به اکلة شود.
عاکل . [ ک ِ ] (ع ص ) کوتاه بالا. زفت بدفال . ج ، عُکُل . (منتهی الارب ). کوتاه بالای بخیل . (اقرب الموارد).
ات اکل . [ اِ ت ِ اُ ] (اِخ ) رجوع به ات اکلس شود.
داش آکل. الف. نام داستان کوتاهی است از نویسندۀ شهیر ایرانی «صادق هدایت» در مجموعه داستان های کوتاهش به نام «سه قطره خون». این مجموعه، که در بین ساله...
«داش آکُل»[۱] نام یکی از یازده داستان کوتاه مجموعهٔ سه قطره خون، نوشتهٔ صادق هدایت است که نخستین بار در سال ۱۳۱۱ منتشر شد. داش آکُل، مخفّف سه کلمه است...
داش آکل فیلمی ایرانی به کارگردانی و نویسندگی مسعود کیمیایی است. داش آکل چهارمین ساخته مسعود کیمیایی است که در سال ۱۳۵۰ خورشیدی به نمایش درآمد. این فیل...
طین اکل . [ ن ِ اَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) طین خراسانی است . طین نیشابوری . طین حُرّ. گِل خوراکی . و آن را طین مأکول نیز نامند.
قابل اکل . [ ب ِ ل ِ اَ] (ص مرکب ) خوردنی . هر چیز که خورده شود. مأکول .
آکل نفسه . [ ک ِ ل ُ ن َ س ِه ْ ] (ع اِ مرکب ) فرفیون . فربیون . افربیون . انفسه . حافظالنحل . حافظالاطفال . تاکوب . لبن سوداء. || کافور. || نف...